'ح' بدجوری مرا یاد 'الف' می اندازد. یک پسر استاندارد و کلاسیک ایرانی. خوش قیافه و متین، دارای خانوادهای فرهنگی و مؤدب، تحصیلکرده وباهوش، واز همه مهمتر مرد زندگی. این مرد زندگی که میگویم یعنی از همان تیپ پسرانی که احتمالا پدرومادرم بسیار راضی و خشنود خواهند بود از داشتنش در جمع خانواده!
چند سال پیش بود؟ پاییز و زمستان ۱۳۸۶...شکست عشقی سختی خورده بودم از جوانک هنرمندِ جذّابی که چند بار دستم را گرفته و به قدم زدن در کوچههای یوسف آباد یا سینمایی جایی برده بود. دلم با اساماسهای عاشقانه ش لرزیده بود. دوست داشتمش. کوتاه بود روزگار شیرینم با او. یک شب غیر مستقیم گفت که خبری نخواهد بود بین ما، مراقب دست و دلت باش. همین. شکستم. گریههای بلند و طولانی. اولین بار دلم شکسته بود، واقعا، و ۲۵ ساله بودم.
همان پاییز الف سرو کله ش پیدا شد. آدم جدیدی که نبود، ۵ سال بود هم را میشناختیم. همان پاییز لعنتی بود که الف تماسش را با من بیشتر کرد. پارک و سینما و رستوران..با من مهربان بود خیلی. آمادهٔ ازدواج بود بی تعارف. الف استانداردترین پسر اطراف بود، این را همه میگفتند! من؟ موافق بودم ولی انگیزه خاصی برای بیشتر نزدیک شدن به او نداشتم. ولی دروغ چرا؟ بعد از آن دوره هولناک دلشکستگی از حمایت و توجّهاش لذت میبردم.
......
اینکه چه شد و بر من و او و دیگران چه گذشت را اصلا قصد ندارم بنویسم. دقیقا به همین دلیل است که ح، این پسر آقا که سالها آرزوی آشنایی با کسی همچون او را داشتم، هم اکنون با خلوص عاشقانهای روبرویم مینشیند ولی هیچ سلولی را در هیچ کجای وجود من به حرکت درنمی آورد.
ح از وجود مرد باخبر است. ولی اصلا و ابدا از او چیزی نمیپرسد. من هم میدانم که ۲-۳ ماه پیش نامزدیش بهم خورد با دختر مورد علاقه ش. من هم ولی چیزی نمیپرسم.
در دورهای هستم که مطمئنم که میتوانم راحت 'ح' را به دست بیاورم. با یک لبخند متفاوت که دریغ کردم ازش تا کنون، چون دلم پیش مرد است ششدانگ. البته که عاشق مرد هم نیستم. فقط حس میکنم که مرا از او رهائی نخواهد بود.
خوب میدانم که این یعنی نقد را به نسیه فروختن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر