۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

ثبت زنانگی...

اولین ملاقات من با ژنیکولوژیست در یک ظهر زیبای پاییزی رخ داد. قبلش یک ساعتی‌ در خیابانها و کوچه‌های زیبای اطراف کلینیک قدم زدم، جایی‌ نشسته و قهوه خوردم و یک انگشتر خریدم که مدتها در ذهنم بود. خانم دکتر ایرانی‌ اول جدی و خشک بود و بعد مهربان شد. معاینه مسلما پروسهٔ دلپذیری نبود، مخصوصاّ برای من که بار اولم هم بود. جایی‌ روی مانیتور را نشانم داد و گفت که بچه اینجا خواهد نشست. بامزه بود.
از اینکه بالاخره این کار را کردم خوشحالم. زنانگی خود را به ثبت رساندم! 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...