۱۳۹۷ آذر ۵, دوشنبه

تو هم ترسیده بودی؟

تصمیم گرفته‌ام که کمتر گریه کنم. وقتی بغض میاید حواسم را پرت کنم. شاید این خیلی ساده باشد ولی مهارتی ندارم من در این زمینه. بعد این همه تراپی و ورزش و کنترل ذهن آدم میداند که چیزی باید در جهانم تغییر کند که نوری بتابد. بگذار نگویم که این پائیز و زمستان هم گذشت. بگذار نگویم که باز هم من ماندم و حسرت. تماشای زوج‌های عاشق، در مترو و همه جا.
 کاش میشد از بعضی‌ها بپرسم تو هم خسته شده بودی؟ از تکرار فصلها و سالها در خلا آغوشی گرم و نوازشی لطیف؟ تو هم شکسته بودی از انتظار دیده شدن، ستایش شدن، نوازش شدن و فهمیده شدن؟ تو هم ترسیده بودی از اینکه نباشد، نیاید، پیدایت نکند، یا ببیندت و بگذرد؟ 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...