تصمیم گرفتهام که کمتر گریه کنم. وقتی بغض میاید حواسم را پرت کنم. شاید این خیلی ساده باشد ولی مهارتی ندارم من در این زمینه. بعد این همه تراپی و ورزش و کنترل ذهن آدم میداند که چیزی باید در جهانم تغییر کند که نوری بتابد. بگذار نگویم که این پائیز و زمستان هم گذشت. بگذار نگویم که باز هم من ماندم و حسرت. تماشای زوجهای عاشق، در مترو و همه جا.
کاش میشد از بعضیها بپرسم تو هم خسته شده بودی؟ از تکرار فصلها و سالها در خلا آغوشی گرم و نوازشی لطیف؟ تو هم شکسته بودی از انتظار دیده شدن، ستایش شدن، نوازش شدن و فهمیده شدن؟ تو هم ترسیده بودی از اینکه نباشد، نیاید، پیدایت نکند، یا ببیندت و بگذرد؟
کاش میشد از بعضیها بپرسم تو هم خسته شده بودی؟ از تکرار فصلها و سالها در خلا آغوشی گرم و نوازشی لطیف؟ تو هم شکسته بودی از انتظار دیده شدن، ستایش شدن، نوازش شدن و فهمیده شدن؟ تو هم ترسیده بودی از اینکه نباشد، نیاید، پیدایت نکند، یا ببیندت و بگذرد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر