۱۳۹۴ آذر ۲۹, یکشنبه

چرا؟

به خودم حق میدم گریه کنم. یکشنبه ایست به غایت تلخ و غمگین...احساس تنهایی‌ زیادی می‌کنم. اینکه دقیقا میدونم که اندوهم از کجاست هیچ کمکی‌ نمیکنه. اصلا چی‌ کمکم میکنه الان؟ خسته ام. خیلی‌ زیاد. 
چرا گول خوردم باز؟ چرا؟ چی کار کنم؟

۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

رها می‌کنم.

یک) بهش گفتم همکارم بچه‌دار شده، ۳۰ سالش هم هست. گفتم بیا قبول کنیم که ۳۰ سالگی بهترین سنّ برای آوردن بچه اول است. اول گفت نه لزوما ولی‌ بعد سکوت کرد. 

دو) من که دیگه خسته شده‌ام از چای خوردن. برای من بس است. 

سه ) رفتارش عجیب شده. کاری از دستم برنمیاد. نمی‌تونم تلاش کنم که دوستم داشته باشه. یادم نره که من شکارچی نیستم.

چهار)  چند روزی می‌شه که حس می‌کنم منو نمی‌بینه یا تعمدا ندیده م میگیره. مخصوصاً در مجالس رقص، گویی اصلا وجود ندارم. دیشب همان ۱-۲ باری که ناچار بود با من برقصد دوباره همان لحن آمرانه سرد را داشت. بهم برخورد. کمی‌ ماندم و زودتر از بقیه مجلس را ترک کردم. 

پنج) رها می‌کنم. کاری نمی‌توان کرد. 

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

سکوت و انکار..

 یک) هر روز و هر دفعه که باهم قدم می‌زنیم، از خانه من به خانه اش‌ یا برعکس، گویی قدمهایم را در بهشت برمیدارم. غلو نمی‌کنم. جایی‌ که ما زندگی‌ می‌کنیم خود بهشت است. 
دو) میاید از در تو، کفش‌هایش را در می‌‌آورد. وارد اتاق خواب میشود و کاپشن و شال گردن قرمزش را می‌گذارد روی تختم. بعد میاید و روی مبل سفید مینشیند و پاهای درازش را از دسته مبل آویزان می‌کند. بعد شروع می‌کند به حرف زدن. از بچه دار شدن که حرف می‌زند همهٔ دلم با اوست. چی‌ باعث میشود با صدای بلند موافقت نکنم؟ شرم یا چه؟ آنقدر آنقدر آنقدر دوست دارم که مادر شوم زود. از من ولی‌ هنوز نخواسته مادر فرزندانش باشم.
سه) فنجانش را که پر می‌کنم می‌گویم حواست هست که بی‌ اینکه بپرسم چای ریختم برات؟ می‌گوید آره دیدم. لطفا بپرس از کدوم چای می‌خورم، مثل مادرم نباش. 
چهار) از دیشب حس می‌کنم که بیشتر دوستش دارم. دیگر تحمل ندارم، تحمل این سکوت و انکار..

۱۳۹۴ آبان ۳۰, شنبه

آخ که انتظار می‌کشه منو...

یک) باران می‌بارد. هوا کاملا پاریس است. قطره‌های باران به شیروانی جلوی اتاق خوابم میخورد و غرق در آرامش میشوم. توی تخت غلت می‌‌زنم و از خودم می‌پرسم آیا واقعا دوستم دارد؟ یعنی‌ چقدر؟ تا کجا؟ 
دو) دلم برایش تنگ است. پریروز دیدمش. امشب شاید ببینمش. کجاست؟ میشود اینبار؟ دلشوره دارم و سالهاست که از دلشوره خسته ام. 
سه) گفت روی تخت بشین که صدای موسیقی رو بهتر بشنوی. بعد ترانه‌ای رو پخش کرد که قلبم رو خراش داد. گفتم باز هم میام. اینجا موسیقی خوب داری تو. گفت و منظرهٔ خوب. گفتم پسر خوبی هم هستی‌. 
چهار) گفت بریم قدم بزنیم و قهوه بخوریم. گفتم باشه.
پنج) گفتم میدونم، همه‌‌چیو از چشات می‌خونم. گفت پس لازم نیست چیزی بگم. کاش می‌گفتم چرا لازمه. 
شش) حوصله‌‌‌ام سر رفته. 

۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

کاش برویم...

بعد از ۱۱ ساعت کار با رضایت نسبی‌ از ساختمان خارج میشوم، در راه مترو مچ خودم را میگیرم که ناخنهایم را به کفّ دستانم فشار میدم و  به همه مکالمه‌هایی‌ که امروز با بقیه داشته‌ام فکر می‌کنم و همه را بر علیه خودم تعبیر می‌کنم. 
یه رویای شیرین، خیلی‌ شیرین ته دل‌م ریشه دونده. ترس از سقوط را ندیده میگیرم و هرشب در آغوشش میگیرم. هر چند باری که نیمه‌های شب از خواب بیدار شوم لبخند می‌‌زنم و محکمتر بغلش می‌کنم. چرا از سقوط نمی‌ترسم باز؟ از آن لحظه‌ای که پشتت خالی‌ میشود و بغض چنان برمیگردد که گویی هرگز جایی‌ نرفته بوده. 
دوستش دارم. آرام و محکم. کاش نرود. کاش بیاید. کاش برویم. 

۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

درست میشود

تیر کاری: ۲-۳ هفته گذشته را به شدت احساس خوشحالی‌ و رهائی می‌کردم. فکر می‌کردم که چه همه چیز عالی‌ و آرام است و من در زیباترین شهر جهان زندگی‌ جذابی دارم. کنسرت‌های مختلف، استخر و ورزش و رقص معاشرت با آدمهای جالب...تا اینکه جمعه شب در مهمانی یک همکار مست کل حالم را بهم ریخت. چیزهایی‌ را گفت که درونم را دوباره ناامن و متلاطم کرد. پرسید چند ماه از قراردادت مانده؟ فکر نکن که به این آسانی تو را نگه خواهند داشت. گفت میخواهی‌ حرف بزنیم و من کمکت کنم که یاد بگیری چطور با رئیس بازی کنی‌؟ حرفاش به خوب جایی‌ در درونم اثبات کرد چون آماده بودم. این ترس‌ها آن زیر پنهان بود، زیر همهٔ احساسات زندگی‌ متعادل و امید یک عشق و غیره...تلنگری زد و نابودم کرد. با سارا کلی‌ حرف زدم، مثل همیشه آرامم کرد. ولی‌ باید مفصل با خودم حرف بزنم. خودم را آرام کنم. 

مداوا ۱: چقدر عجیبم. اشتباهات گذشته را گاهی تکرار می‌کنم و این ناامیدم می‌کند. شاید نباید بگم که اشتباه بوده. شاید باید قبول کنم که این بخشی از شخصیتم است. بهتر میشم. یاد میگیرم و پیشرفت می‌کنم. ولی‌ گاهی غرورم اجازه نمیدهد که حتی پیش  خودم اطراف کنم که هنوز اشتباه می‌کنم. این خوب نیست.

مداوا ۲: اوضاع کار خوب نیست. از ۱-۲ ماه گذشته به خودم اجازه دادم که سخت کار نکنم. این بود که آرامتر شدم چون تعادل به زندگیم وارد شد. ولی‌ مساله اینست که اگر آرامش بلند مدت میخواهم باید خیلی‌ کار کنم. باید خودم را در کار غرق کنم. باید خودم را مدیریت کنم با دیسیپلین قوی. 

مداوا ۳: باید خودم رو پیدا کنم. چیزی نخواهد شد. مثل همیشه  اوضاع را کنترل خواهم کرد. باید بهترین دوست خودم باشم. باید به حرف و تصمیم خودم متعهد باشم. درست میشود. قول میدهم. 
مداوا ۴: مرد آلمانی‌ را دوست دارم. ولی‌ انگار که زیاد جلو رفته ام. خودم را متوقف کردم. باهاش تماس نمی‌گیرم. بعد این همه سال یاد گرفته‌ام که مرد باید شکارچی باشد. من باید صبور و مهربان باشم. اول از همه با خودم.
مداوا ۵: درست میشود. 

۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

خوشحالم؟

۱شنبه هفته پیش بعد استخر دعوتش کردم بیاد باهم قورمه سبزی بخوریم. خوشش آمد و به سختی‌ چند بار تلفظش کرد. غذا خوردیم و خیلی‌ حرف زدیم. از رابطه، زندگی‌، ازدواج، بچه دار شدن. بعد رفت سفر و قرار بود امروز برگردد. خبری ازش ندارم. دلم برایش به قدری تنگ شده که می‌ترسم از خودم. چند بار گوشی را گرفتم دستم و خواستم حالی‌ بپرسم ولی‌ خودم را منصرف کردم. به خودم پناه می‌برم از رویاهای رنگی‌ بی‌ پایه...

۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه

تیرباران...

تیر اول- پریشب خواب دیدم که دندان نیش پایینم افتاد. مدت زیادی توی دستم وارسیش کردم، توش ساختار پیچیده‌ای داشت و کلی‌ هم بهش گیاهان دریایی‌ چسبیده بود. با دلهره بیدار شدم و تعبیرش رو گوگل کردم. نوشته بود افتادن دندان نیش نشانه ترس از دست دادن زیبایی‌ و زنانگی است. یادم افتاد که مدتیست که هر زنی‌ را که میبینم، تا می‌فهمم در رابطهٔ عاشقانه‌ای است بلافاصله به چروک‌های دور چشمش دقت می‌کنم. از من بیشتر دارد یا کمتر؟ از من بلندتر است یا لاغرتر؟ 
تیر دوم- در ۴ سال گذشته یا مرد با من مهربان بود و یا من به زور قرص‌های زرد و بالش بنفش ایّام می‌‌گذراندم. دیشب دل‌م را شکست، تمام توانم را جمع کردم و نوشتم: هرگز نخواسته بودم باور کنم که تو اینقد "بیرحم"ای. خونسرد جواب داد: کم بهت بی‌رحمی مو نشون داده بودم؟
تیر سوم- نشسته بودیم کنار کانال سن مقتن ناهار می‌خوردیم، یهو چشاش پر شد و گفت اگه تا آخر عمرم تنها بمونم چی‌؟ 
تیر چهارم- سالها پیش فالگیری به من گفت: خوبی ولی‌ به چشم نمیای...

۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

باز هم صبور باش‌ای سی‌وسه ساله...صبور.

وقتی‌ با مرد بودم اعتماد بنفس عجیبی‌ داشتم. دیگر نه با دیدن عکس‌های عروسی‌‌های رنگارنگ در فیسبوک ککم میگزید و نه صحنه‌های بوسه‌ و آغوش در کوچه‌ و خیابان خمّ به ابرویم می‌آ‌ورد. امشب ولی‌ به جنون نزدیکم. دلتنگی‌ دست بر گلویم گذشته و اندوه آرام و بی‌صدا دارد در گلویم خرد میشود. چند تا عکس عروسی‌ پشت سر هم دیده باشم خوب است؟ چندتا نامه عاشقانه به چشمم خورده باشد؟ 
توان نوشتن ندارم. تنهایی‌ بدست. دل‌م صمیمیت می‌خواهد و نزدیکی‌. از نوع او. حتا به کارت پستالی که از استانبول فرستادم هم واکنشی نشان نداد. 
آزمودم دلم خود را به هزاران شیوه، هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد... 

۱۳۹۴ تیر ۲۲, دوشنبه

ورودی شماره دو....

خب یادم باشد که من هم روی پل عشاق در پاریس بوسیده شدم و نوازش شدم و بهم ابراز علاقه شد. اینکه قبل و بعدش چه شد اهمیتی ندارد. 
تماس‌هایش را با احتیاط شروع کرد، ولی‌ بعد خیلی‌ سریع پیشروی کرد. من لذت خاصی‌ نمیبردم ولی‌ اعتراضی هم نداشتم. قبل اینکه از خانه بیرون بروم تصمیم گرفته بودم که با او برخواهم گشت. یه کرپ در کقتیه لتن، بعد قدم زدن تا پل عشاق، بعد رسیدن به لوور و شانزلیزه. من پیشنهاد نوشیدنی دادم، شرابی خوردیم و با ماشین او عازم خانه من شدیم. 
به خانه که رسیدیم در حرکاتش کوچکترین لطافتی نبود. اعتراضی نداشتم، خودم خواسته بودم. نه تعریف و تحسینی، نه حتی حرفی‌، فقط عمل خشن و گاهی ناجوانمردانه که مرا ترساند. محور خودش بود، من هم در میانه بهره‌ای می‌بردم. اگر بخواهم با هماغوشی با مرد مقایسه کنم، مسلما نمی‌توان هر دو را همزمان هم آغوشی نامید. ولی‌ با این وجود در آن لحظات فکر می‌کردم همهٔ مردها مثل همند، اینست ظرفیت وجودی یک مرد. 
وقتی‌ که از ته دلم ناله می‌کردم به این میاندیشیدم که واقعیت همینست، عشق و محبت و لطافتی اگر باشد ماندنی نیست، ولی‌ این نیرویی که دارد اعماقم را ویران می‌کند حقیقتاً وجود دارد. او دو بار به اوج رسید و من نرسیدم ولی‌ جانم آرام گرفت. 
بی‌ هیچ حرفی‌ و لبخندی، بوسهٔ سردی ٔبر لبانم گذشت و رفت. اعتراضی نداشتم. دلم برایش تنگ نخواهد شد. 

۱۳۹۴ خرداد ۳۱, یکشنبه

سی‌ و سه‌ ساله

صبح زود یکشنبه‌ ‌ست و من با بغض و دلتنگی‌ و اندوه از خواب بیدار شدم. دیگه خوابم نبرد. از سه چهار روز پیش بغض و اشک گریبانم رو گرفته. فک می‌کردم که به خاطر پریدمه. پریروز پریود شدم و حالم بدتر شد. جمعه برای ناهار با همکارا رفتیم رستوران. یکی‌ از همکارم که بسیار بامزه ‌ست و همیشه با من شوخی‌ میکنه تا اومدم بشینم کنارش گفت: خودتو به من نچسبون من دوس دختر دارم. این جمله ش انقدر بهم فشار آورد که فکر می‌کنم حتا اشک تو چشام جمع شد.من هیچ علاقه ای به اون آدم ندارم ولی‌ اون لحظه گویی که تبر زده باشه به من. هم حالم بد بود و هم نگران اینکه دیگران در مورد این واکنش تند من چه حسی خواهند داشت. احساسات نقطه ضعف منست و در طول این چهار ماه با تمام قوا این رو از همکارام پنهان نگاه داشته بودم. 
از رستوران که برگشتیم دلم می‌خواست برم دستشویی و از ته دلم هق هق کنم به امید آرامش بعدش. رفتم ولی‌ نکردم. نیم ساعت بعدش جلسه داشتیم. احتمالا پف چشمانم نمی‌خوابید تا اون موقع. 
با F رفتیم سری جلسه ای که با N داشتیم. پسر خوبیست. هفته بعد داره میره آمریکا. دعوتمون کرد امشب بهشون بپیوندیم تو بار واسه خدافظی‌. می‌خواستم برم چون میدونستم که پل هم خواهد بود. 
قصه کوتاه کنم:  F گفت اگه می‌خوای بیا با من و دوست دخترم و یه دوست دیگم بریم شام بعدشم بریم بار . گفتم باشه. چون درونا ناامن و شکسته بودم حس می‌کردم که خیلی‌ اضافه هستم در جمعشون. ترسم این بود که وقتی‌ اینها همدیگرو بوس و بغل می‌کنن حالت چهره م لو بده که تنها و ناراضی ام. 
بیتعارف،  دوست دخترF اصلا زیبا نبود. هر از گاهی یاد قلبی میفتادم که چن روز پیش تو اس‌ام‌اس واسم فرستاد. 
رفتیم بار. پل آنجا بود. با همه مهربان و خوش برخورد. موقع برگشتن با هم مترو گرفتیم. یه تیکه راه رو من و اون تنها بودیم. دوید که آخرین مترو رو بگیره و من هم. من به آخرین ترم نرسیدم و مجبور شدم پیاده بیام. تو راه اس‌ام‌اس زد که امن آخرین قطار رو گرفتم. امیدوارم که تو هم رسیده باشی‌ به موقع. جواب دادم که نه دارم پیاده می‌رم. مرسی‌ واسه همراهی و شب خوش.. نسبتا سرد جواب داد که گود نایت. 
اون شب اونجا دیدم که همکاران اکثرا با پارتنر اونجا هستن. حس می‌کردمِ همه افسار زندگی‌ را در دست دارن جز من. کار خوب و پارتنر خوب. به شدت احساس ناامنی و ناکامی می‌کنم. من دیوانه وار کار می‌کنم ولی‌ نتیجه ای نمی‌گیرم. ورزش نمی‌کنم. زندگی‌ شخصیم شامل هیچِ .
همهٔ اینا الان پر رنگه چون هفتهٔ بعد این موقع من سی‌ و سه‌ ساله خواهم بود. 

۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

دلم گرفت...صبح توی مترو داشتم می‌گفتم با خودم شاید الان پًل رو ببینم.سوار قطار شدم و دیدمش. پشتمو کردم و خودمو زدم به اون راه. موقع پیاده شدن از پشت صدام کرد. حال و احوال و از کار چه خبر. آخرش هم : به زودی میبینمت. 
امروز بی‌حوصله ام. با اینکه هفتهٔ گذشته با پًل نزدیکتر شدیم. یه شب تا دیر تنها نشستیم و با هم کار کردیم و آخرش با هم سوار مترو شدیم. اون شب خیلی‌ خوشحال بودم. الان ولی‌ خوشحال نیستم. حوصله‌‌ ندارم منتظر باشم و نقشه بکشم که اتفاق بیفته. کاش معجزه میشد. گرچه این اواخر هر چیز خوبی که فکرشو کردم اتفاق افتاده. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

صبح فردا...

من آن پرنده را که می‌‌خواند در سر من، 
و مدام می‌گوید که دوستم داری،
و مدام می‌گوید که دوستت دارم،
من آن پرنده پرگوی پر ملال را 
صبح فردا خواهم کشت

Jacques Prévert 


۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

دسته زیباترین ماگ دنیا

دسته زیباترین ماگ دنیا شکست. اولش فکر کردم فقط قوری چینی‌ را شکستم..وقتی‌ سرم را از کفّ آشپزخانه بالا آوردم دیدم که یه لیوان ساده هم دو نیم شده...چن ثانیه بعدش هم دیدم که زیباترین ماگ دنیا دسته ندارد دیگر. 
*******
پریشب ایمیل مرد رو خوندم. از مسئولیت عاطفی نزدیکی‌ به من نه تنها خسته که بلکه فرسوده شده. از انتظاراتی که من دارم که توجه ازش دریافت کنم خسته شده. نمی‌داند چه کند..برای همین از من فرار می‌کند. گفتِ هرگز در طی‌ ۴ سال عوض نشده. همان آدم است. نمی‌تواند مسٔولیت رابطه را بر دوش بگیرد. 
*******
یاد روزی افتادم که روی تخت من دراز کشیده بودیم...سفت در آغوشم گرفته بود. ۲-۳ روزی به رفتنش مانده بود، به رسم همیشه خودم را لوس کردم و گفتم بمان. ۱۰۰ امین بار بود شاید که می‌گفتم. ناگهان جوابی‌ داد که قلبم را از شادی و روشنی پر کرد. گفت یه روزی با تو خواهم موند. میدونی‌ که الان وقتش نیست. در سال آینده مشخص می‌شه که کجا با هم ساکن بشیم. می‌خواستم پرواز کنم از روی تخت به آسمان بروم. ولی‌ به شدت خودم را کنترل کردم. شاید حتا لبخند هم نزدم. میدانستم که اگر بفهمد خوشحالم کرده احساس مسئولیت می‌کند و حرفش را پس میگیرد. دلم قرص شد..بالاخره این مرد کوله پشتی و چادر می‌خواهد با من در جایی‌ قرار بگیرد.  
در ۲ سال گذشته همیشه بعد ازهر خدافظی‌ در هر فرودگاه و ایستگاه قطاری میگفت که به زودی همو می‌بینم. میام پیشت. 
*******
پریشب نیا آمد پیشم. گفت فیل ساری فٔر هیم. گفت یو آر امیزینگ. یو هو دیس لیتل بال او انرژی این یور آیز..
ازم قول گرفت جواب ایمیلشو ندم.
*******
این ماگ ولی‌ نباید الان میشکست.هدیه مرد بود...الان دیگه مطمئنم که تمام شده. مرد تصمیم گرفته که تمام کند. من اگر بخواهم میتوانم این بازی‌ را تا ۸۰ سالگی هم ادامه بدم. ولی‌ نمیخوام دیگر. این قرصای زرد کمی‌ آرامم کرده.
*******
پل هنوز برایم شیرینترین مرد روی زمین در همه دورانها ‌ست. دیدنش، بی‌ هیچ امیدی به هیچ چیزی، شادم می‌کند. مینشینم و ساعتها به لبخند‌های تو ایمیلش فکر می‌کنم. به خیره شدنهای طولانیش. مؤدّب است یا دوستم دارد؟ چه میشود کرد؟ دوس دارم هرگز ندانم که آیا کسی‌ را در زندگیش دارد یا نه..با همین فرمان برویم. 


۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

زندگی جنگ است انگار...

نا امیدم و عصبانی‌. پریشب لباس دیروز رو با دقت انتخاب کردم، لاک صورتی زدم و زود خوابیدم که روز بعد خسته به نظر نرسم. 
ساعت ۲ بعد از ظهر سر جلسه بزرگ پل بعد از ما آمد. من با لبخند گشادی منتظر شدم که به سمت من نگاه کند و بنژوق بگوید. از فرانچسکو شروع کرد و آخر به من رسید. بعد دیگر سعی‌ کردم از تماس چشمی خودداری کنم و این کار اراده زیادی میطلبید. 
وقتی‌ که رفت پای میز ارائه چیزی در دلم شروع کرد به بزرگ شدن، چیزی که از جنس ناامیدی بود. دیدم این مرد بیش از اندازه تحمل من شیرین و جذاب است، و قوی و مسلط. تحسین همه رو هم برانگیخت بالطبع. آنجا فهمیدم که نمیشود. فهمیدم که این چیزیست که به آن میگویند crush، حتی hopeless crush...
فهمیدم که هنوز مثل ۱۰-۱۲ سال پیش عاشق میشوم و در دلم از عاشق شدن طرف هم قصه میسازم. این مرا ترساند، بیشتر از ناامیدی حاصل از دست نیافتنی بودن پل مرا ترساند. اینکه درسی‌ که یاد نگرفته ای و تکرار خواهد شد. اینکه من برای پل یک تازه‌وارد هستم، همین! شاید لبخندهایم برایش معنی‌ داشته باشد، شاید هم اصلا نه! فهمیدم که باید خودم را جمع کنم، هرچه زودتر. 
در مهمانی بعد جلسه اصلا به سمت پل نرفتم. او هم نیامد. چشم در چشم هم نشدیم. اصلا دوست ندارمin crush به نظر بیام. 
به قول مریم، برای جذاب بودن باید قوی باشیم و آرام و شاد. باید وانمود کنیم که شادیم، درواقع باید واقعا شاد باشیم...

۱۳۹۳ اسفند ۷, پنجشنبه

پل

دیشب لاک صورتی زدم، امروز صبح موهایم را اتو کشیدم، انگشتر فیروزه‌ای‌ام رو با بلوزم ‌ست کردم و در حالی‌ که نفس عمیق می‌کشیدم و به خودم انرژی میدادم از خانه خارج شدم. با پل قرار داشتم و تمام راه به حرفایی که باید بزنیم فکر می‌کردم. چه بگویم و بپرسم که خنگ و گیج به نظر نیایم. نشان دهم که دکتری هستم که میداند در مورد چه حرف می‌زند و سوال میپرسد.
پل هم دکترست. خوش قیافه و خنده روست. بسکتبالسیت و ساکسیفونیست هم هست. اختلاف قد مان حداقل نیم متر میشود. مهمتر از همه اینها بسیار شیرینست! این را دیروز فهمیدم، وقتی‌ که در اتاقی‌ با همکاران پل جلسه داشتیم و پل از راهرو ردّ میشد و من سایه ش رو می‌‌دیدم. حس کردم کاش بشود عاشق پل بود، البته به شرطی که او هم عاشق آدم باشد. 
چکار میشود کرد؟ هیچ راهی‌ به نظرم نمی‌‌رسد..ولی‌ همین که با یک مرد شیرین اشنا شده‌ام راضی ام! 

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

یکی نغز بازی کند روزگار...

انگار که زنده‌ایم تا ببینیم نتیجه زبان درازی‌ها و قلدری‌هایمان را.
 بهش خندیده بودم پیش چند نفر که نمی‌دانم این بشر از کجا عاشقم شده؟ مرا ندیده تا به حال و اگر هم دیده من هرگز ندیدمش و متوجهش نشده ام. نه کلامی بینمان ردّ و بدل شده و نه حتی یک دوست مشترک داریم. گفته بودم در ۲۰ سالگی شاید میفهمیدم این آدم را ولی‌ در سی‌ سالگی مطلقاً. آدمی‌ که ندیده و نشناخته اصرار به ازدواج با کسی‌ دارد آدم بالغی نیست! در زندگیش به اندازه کافی‌ آدم ندیده و نشناخته! اصلا درک درستی‌ از زندگانی ندارد. 

 ۲-۳ سالی‌ بود که همیشه می‌گفتم دیگر هرگز به آن معنی‌ عاشق نخواهم شد. آن لرزیدن دل‌، آن رویا بافیهای رنگین مطمئن بودم که هرگز دوباره به سوی من باز نخواهد گشت. ظهر اینجا پشت میز نشسته بودم، آفتاب کم جان پاریس اتاق را پر کرده بود و من حال عجیبی‌ داشتم. خیلی‌ احمقانه و سبکسرانه دلم می‌خواست که آقای بهمانی با من تماس بگیرد. عکسها و اطلاعات ش را که کنار هم میگذاشتم شاهزاده‌ای شکل میگرفت که همیشه از کودکی منتظرش بودم ولی‌ این سال‌های اخیر به فراموشی سپرده بودمش. آقای بهمانی بیش از ۲ هفته است که ذهن مرا به خود اختصاص داده! فقط با یک تماس کوچک. در شهر دیگری زندگی‌ می‌کند و هرگز همدیگر را ندیدیم. 
یک تکه ی بزرگی‌ از دلم می‌خواهد که تمام شود قصه ی تنهایی‌ و رنج. قصه‌ای که ۴ سال است به کّل انکارش کردم و چشم ٔبر رویش بستم. تمام شود و خوب هم تمام شود. 
انگار که زنده‌ایم تا ببینیم نتیجه زبان درازی‌ها و قلدری‌هایمان را.

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

من از این دنیا چی میخوام

یک. توی دلم چیزیست، مثل دلشوره ولی‌ شیرین‌تر از آن. دلم آغوش سفت و بوسه‌ اطمینان بخش می‌خواهد. به تقویم که نگاه می‌کنم کلافه میشم. فرقی‌ ندارد چندم ماه باشد و من در کجای منحنی هورمونها. مرد تقریبا ۲۸۲۸ کیلومتر از من دور است و بلیطی به این سمت فعلا در کار نیست. اینجا البته پاریس است و یافتن آغوش نباید چندان دشوار باشد، گرچه نه برای منی که یافتن اولین و تنها آغوش برایم ۲۸ سال طول کشید. 
دو. بهمانی بعد از نشان دادن علاقه اولیه عقب کشید و ارتباطی ایجاد نکرد. نیم قدمی که من برداشتم هم بی‌ پاسخ ماند. داشتم به مریم می‌گفتم که نمی‌دانم چرا ولی‌ این آدم در چهره ش چیزی دارد که من عمیقا میشناسم. شاید مهربانی حمایتگر، قدرت و بی‌ اعتنایی، نمی‌‌دانم! 
سه‌. فلانی هم به وضوح ارتباط را کم کرده، تقریبا بعد از اینکه بهش پیشنهاد کردم که فیلم شبهای روشن رو ببینه. باهوشتر از اینه که نفهمه: "من میدونم تو آدم بهتری هستی‌ ولی‌ من دلم پیش اونه" امروز خواستم بهش اس‌ام‌اس بفرستم که منصرف شدم. بگذار راحت فراموشم کند. 
چهار. نشستم اینجا در این کتابخانه زیبا که مثلا کار کنم و مقاله بخوانم. هی‌ به خودم می‌گویم که باید رئیست رو به شدت تحت تاثیر قرار بدی. کار کن، تمرکز کن! کاش میشد برگردم به دیسپلینی که در ۱۸ سالگی داشتم! کاش! 
پنج. از زندگی‌ سرشارم ولی‌، می‌دانی؟ دیروز که دندانپزشکم داشت هزینه مرتب کردن دندان‌ها رو درمی آورد من داشتم به لبخند زیبای عروس شیرین و شادی فکر می‌کردم که در زندگیش از هیچ چیز جز خودش نترسیده بود. 
شش. برگشته‌ام به رویا، به خیال‌بافی، عجیب نیست؟

۱۳۹۳ بهمن ۲, پنجشنبه

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است...

دو هفته پیش داشتم با خودم تمرین می‌کردم اینکه یک روزی چطور به مرد بگویم که صد البته افراد دیگری هم هستند ولی‌ انتخاب اول من شمایی. بگویم ببین فلانی که میشناسیش عاشق منست ولی‌ تو نفر اول زندگی‌ من هستی‌. داشتم فکر می‌کردم چه جور ازش بپرسم که برنامه ش برای آینده مان چیست، با تاکید بر اینکه من نیاز به برنامه دارم و با اشاره ی ملایمی که من به پای تو نشسته‌ام و میدانم که تو هم مرا جدی گرفته ای. این سناریو در ذهن من فقط زمانی‌ به فلانی شانس مطرح شدن میداد که مرد بی‌رحمانه گفته باشد: من که از اول گفته بودم اهل رابطه استخواندار نیستم، حالا که فلانی هست جدیش بگیر. 
پای بهمانی که به ذهنم باز شد شکل مکالمه ذهنیم با مرد تغییر کرد. می‌خواستم بگویم که بعد از ۴ سال آشنایی به نظر نمیرسد که تو قصد داشتی‌ باشی‌ که شریک پایدار زندگی‌ من بشی‌. من خیلی‌ دوستت دارم ولی‌ می‌دانی که علاقه فراوان به تشکیل خانواده و مادر شدن دارم. این مرد عاشق منست و این فرصت را در اختیار من خواهد گذشت. من هم دوستش دارم. 
در سناریوی اول هدف این بود که بگویم فلانی هست ولی‌ اگر تو مرا نخواهی به او فرصت خواهم داد، تو هم که باید مرا بخواهی.
در سناریوی دوم می‌خواستم بگویم که شرمنده! مرد نازنینی از من خواسته که شریک زندگیش باشم! چیزی که تو هرگز از من نخواستی! من تصمیم را گرفته‌ام و امیدوارم که تو هم راضی‌ باشی‌.

فلانی دوست نزدیکم است و بهمانی فقط یک پیام محبت آمیز برایم فرستاده، بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم! در ذهنم کنارش لباس عروسی‌ پوشیده‌ام و تنگو رقصیده ایم. لبخند رضایت مادر و آسودگی پدرم را از اینکه زن او شده‌ام عمیقا تصور کرده ام. فلانی برایم مرد جذابی نیست ولی‌ عکس‌های بهمانی را ۱ هفته است که با لذت و تحسین زیرو رو کرده ام.
بهمانی فقط یکی‌ از مردانی ‌ست که به من حس مقبولیت و جذابیت میدهد با تصور آینده‌ای گرم و مطمئن... فلانی‌هایی‌ هم هستند که به دلم نمی‌نشینند. 
خودم همیشه متعجبم می‌کند. اصلا خنده‌دار است که من ندیده و این مدلی‌ غرق در خیال کسی‌ شوم فقط با یک پیام. مگر نمی‌گفتم که دلم ششدانگ پیش مرد است؟ نبود!
خوب است بدانم این را که مجبور نیستم خودم را زیر قیمت به مرد بفروشم.

۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

تنهایی دوباره...

۱۰ روزه که اومدم پاریس. با ۶ چمدان و اندی اسباب و وسیله..
این ۱۰ روز فقط و فقط صرف این شد که بسته‌ها را باز کنم و در این جای نقلی جاگیرشان کنم و بعضی‌ را که استفاده نخواهم کرد بچپانم زیر تخت.
 اول که رسیدم و وارد خانه‌ام شدم کوچکی خانه و آشپزخانه به شدت زد توی ذوقم. رسما شبیه یک سوییت هتل بود، همانقدر خشک و رسمی‌..در این ۱۰ روز دکوراسیون را تغییر دادم، پرده‌ها را دراوردم و پرده‌های خودم رو آویختم، فرش کوچکم رو پهن کردم، و روتختی را به تن‌ پتوی بی‌ قواره زدم. کفش‌ها و لباس‌ها او در قفسه‌های کمد چیدم و آویختم، رومیزی رو میز غذا خوری انداختم و بوفه کوچک را پر از کتاب و اشیاِ تزینی کردم که اکثرا یادگاری دوستان مختلف هستن..برای حمام قفسه و جا صابونی و جا مسواکی خریدم به همراه یک پا دری طرح چوب! 

بعد از همهٔ این تغییرات تدریجی‌، اولین باری که از بیرون برگشتم و وارد خانه شدم فضا به دلم نشست. مهر این خانه هم داره به دلم میشینه انگار..
خونه م در طبقهٔ پنجم یه ساختمون زیبای نسبتا قدیمی‌ و در وسط یه پارک زیبا قرار گرفته. علاوه بر کوچکی خانه احساس غربتی که با ورودم به اینجا و ساکن پاریس شدن بهم دست داد خودم رو غافلگیر کرد. فکر می‌کردم که بعد از بارها جابجایی‌ اینبار دیگر واقعا مشکلی‌ نخواهد بود برای تطبیق! با توجه به اینکه بیش از ۴ سال است که در این کشور زندگی‌ می‌کنم. ولی‌ بود..هست...
دلم می‌خواد به گذشته استناد کنم، به ۱۹ سالگی که بعد از خداحافظی سخت با پدر وارد خوابگاه بسطامی شدم و در تهران حتی یک دوست نداشتم. به ۴ سال پیش که وارد فرانسه شدم و باز هم کسی‌ را نمی‌‌شناختم.

همیشه از جایی‌ شروع میشه، آدم دوست پیدا میکنه..

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...