آلفا) توی کوچه آفتابی پر از درختان مگنولیا داشتم قدم میزدم. حالم ولی نمیشود بگویم که خوب بود. از فردا میترسیدم گرچه نگران چیز خاصی نبودم. از حجم زمان فردا. از نشستن پشت آن میز و تحمل کردن کسانی که بیشترشان را دوست ندارم. از سرگردانی ام. از انتظار کشنده برای دریافت آن ایمیل که اگر بیاید بسته به اینکه ایمیلهای بعدیش هم بیایند یا نه، میتواند زندگیم را عوض کند، و شهرم را و کشورم را... میتواند غرورم را ترمیم کند. شدید.
بتا) دلتنگی یعنی چه؟ دلم گرفته..
دلم برایش تنگ شده ولی بلدم به خودم بخندم...بلدم بگویم که هی چه فکر کردهای با خودت؟ حتی بخندم به بشکنهایی که میزنم بعد دیدن اسمش روی صفحه گوشی ام.
تتا) فقط میخواهم بروم، اینجا نمانم، پشت آن میز، با این آدمها که از دیوار کمتر دوستشان دارم...