۱۴۰۰ فروردین ۹, دوشنبه

از فردا میترسیدم...

 آلفا) توی کوچه آفتابی پر از درختان مگنولیا داشتم قدم میزدم. حالم ولی‌ نمیشود بگویم که خوب بود. از فردا میترسیدم گرچه نگران چیز خاصی‌ نبودم. از حجم زمان فردا. از نشستن پشت آن میز و تحمل کردن کسانی‌ که بیشترشان را دوست ندارم. از سرگردانی ام. از انتظار کشنده برای دریافت آن ایمیل که اگر بیاید بسته به اینکه ایمیل‌های بعدیش هم بیایند یا نه، میتواند زندگیم را عوض کند، و شهرم را و کشورم را... میتواند غرورم را ترمیم کند. شدید.  

بتا) دلتنگی‌ یعنی‌ چه؟ دلم گرفته..

دلم برایش تنگ شده ولی‌ بلدم به خودم بخندم...بلدم بگویم که هی‌ چه فکر کرده‌ای با خودت؟ حتی بخندم به بشکن‌هایی‌ که میزنم بعد دیدن اسمش روی صفحه گوشی ام. 

تتا) فقط میخواهم بروم، اینجا نمانم، پشت آن میز، با این آدمها که از دیوار کمتر دوستشان دارم... 

۱۴۰۰ فروردین ۱, یکشنبه

۱۳۹۹ اسفند ۲۴, یکشنبه

بزرگ شو دختر. ...

  به خودم میگویم از کدام مرد تا حالا توانسته‌ای دل ببری، با زًل زدن به لست سینش؟ بزرگ شو دختر. درست را بخوان، اورستت را برو بالا. 

اما گناه داری. خیلی‌ هم. پس رویا هم بباف. 

بین این چهار دیواری، در این روزگار ویروس و مرض، رویا را از خودت نگیر.  

رویا که مفت است. البته که میدانی مفت نیست....ولی‌ فیلم‌های ترکی‌ را که میبینی‌ حق داری خوشت بیاید از آرامش شب کنار دریا، زوج ‌لم داده به دیوار خانه یونانی سنگ سفید با پنجره‌های آبی...حق داری باور کنی‌ که میشود. شاید پیدا شود مردی مثل سنجر صادق و راست و درست، که دوستش هم داشته باشی‌...

۱۳۹۹ اسفند ۲۲, جمعه

با ما چه بد تا میکنی‌...

 آلفا) حس بیهودگی و نا امنی‌ در طول روز می‌‌آید و می‌‌رود. جایش را به امید هم می‌‌دهد گاهی. 

بتا) عکس جدیدش آن غم همیشگی‌ در چشمانش را ندارد. شادی هم نیست در نگاهش. ولی‌ خشم دارد کمی‌ و چیز دیگری که نمیدانم چیست. چیزی که نگرانم می‌کند. جواب پیامم را نداده هنوز. چه شب کسالت باری.

تتا) داشتم فکر میکردم من اینجا نشسته‌ام در خانه‌ای خالی‌ از بو و طعم و انرژی موجود زنده دیگری. با دلی‌ که از امید پر و خالی‌ میشود. با خشمی که گاه تمام وجودم را تسخیر می‌کند. 

تو آنجا مضطرب روز‌ها را میگذرانی در خانه‌ای خالی‌ از مهر. کاش دل یکی‌ از ما اقل کم پر بود از امید یا شادی و اطمینان.


۱۳۹۹ اسفند ۲۰, چهارشنبه

میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم...

 آلفا) امید؟ میاید و میرود....با تمرکز روی ملحفه و روبالشی تازه شسته شده...استفاده از روتختی آبی قدیمی‌ بعد سالها...آرامش هم گاهی می خزد در این خانه. شب‌هایی‌ که نقاشی می‌کنم و شعر گوش میدهم. گاهی که سایه ش را می‌بینم در اتاق شعر خوانی...

بتا) مردک فرانسوی نفهم عصبانیم کرد و مضطرب. بعد جلسه آشفته بودم.  ری را، اگر نتوانیم برویم چه؟ 

گاما) در میان قصه مچ خودم را میگیرم مثل همیشه. راستی‌ این همه قصه را از کجا می آورم؟ 

۱۳۹۹ اسفند ۱۳, چهارشنبه

حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم...

 آلفا) دیروز صبح بیدار شدن سخت بود...روز کاری را به زحمت به عصر رساندم. به زور خودم را کشاندم به بیرون از خانه و قدم زدن روزانه. داشتم فکر میکردم روز او الان تازه شروع شده. کاش روزش بهتر از روز من باشد. هنوز برای قهوه گرفتن از خانه خارج شده؟ یاد من کرده اصلا؟ امروز حجم کاریش وحشتناک است یا متوسط؟ 

شکلات داغ هم هنوز تلخی‌ روز را نگرفته بود. 

بتا) چند شب خوب را گذراندم. گوش دادن به شعر خوانی‌ها و نقاشی کردن...

تتا) هنوز باید صبر کنم، هنوز باید بدوم. هنوز باید اورست خودم را بالا بروم. هنوز باید چند ماه دیگر تحمل کنم. رویا میسازم ولی‌، این خوب است. 

گاما) اگر نمی ترسیدم به او میگفتم که دوستش دارم؟ دوستش دارم؟ هوس قمار دیگر...

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...