۱۴۰۱ فروردین ۲, سه‌شنبه

گرم آن شبهای پر ‍ وحشت نمی بود، نمیدانست سعدی قدر امروز...

آلفا) فیلیپ همکار جدیدم است. آلمانی‌، مهربان، خوشتیپ. البته به زودی قرار است که شرکت را ترک کند. دوست دختر آسیایی‌ و پسر یک ساله بانمکی دارد. چه مردان خوبی پیدا میشوند در دنیا...

امروز ۲ فروردین من ترسیده نگران را ساخت. کارم را فهمید. تشویقم کرد. تشکر کرد. نفس راحتی‌ کشیدم. خدایی که نمیشناسمش گره از کارت باز کند فیلیپ که امروز باعث شدی کمی‌ فهمیده شوم. کمی‌ کمتر تنها باشم. 

بتا) با بچه‌ها رفتم بروکسل و برگشتم. سال نو مبارک باشد.

چه بگویم؟ پارسال روز اول فروردین خاک گلدان بگونیا را عوض کرده بودم در گلدان سفید. مثل یک زن عاشق. دقیقا به یاد دارم چه در سرم بود. از آن قصر خیالی که برای خودم ساخته بودم پشیمان نیستم. وگرنه چطور زنده میماندم؟

تتا) امشب در کلاب سعدی خواندیم. سعدی شدید معتقد بود که تنهایی‌ در بهار تلخ‌ترین حس دنیاست. ولی‌ در عین حال به گشایش گره از کار فروبسته هم امید بسیار داشت...

 

۱۴۰۰ اسفند ۲۲, یکشنبه

کسی‌ که چراغش را با خود حمل می‌کند هرگز تاریک نمیشود...

 آلفا) به خانوم میم گفتم میخواهم رابطه‌ام را با کار عوض کنم. گفت با تمام وجود کار کن. دل بده به کار. اصلا به همه کارهایت دل بده. 

گفت هنوز لباسی که مادرت در کودکی تنت کرده را به تن داری. او گفته اعتماد به نفس نداری. او گفته ریاضی‌ ت خوب نیست. تو همیشه توانسته ای. همیشه خوب بوده ای. شک نکن. خودت خودت را قبول داشته باش. 

بتا) رفتیم تولد ۴۰ سالگی مرد قدبلند ریشو. هم آن شب و هم امروز در رستوران خوب فهمیدم چرا نشد. چرا با هم پیش نرفتیم. آدم من نیست. انرژی ش را دوست ندارم. تلخی‌ و سنگینی‌ ش دفعم می‌کند. خودش هم گفت حالش خوب نیست. قرص میخورد. زندگیش را دوست ندارد. 

تتا) پدر و مادرم به خانه جدید نقل مکان کرده ا‌ند. خانه مان بعد از ۲۸ سال قرار است که بازسازی شود. چه قشنگ و پر نور بود خانه جدید. 

گاما) و چه خانه‌های قشنگی‌ در شهر جدید...اتاق خواب بزرگ و پر نور. بالکن رو به منظره دلپذیر. حمام بزرگ و دلباز. شکل بخشی از رویا هایم...

۱۴۰۰ اسفند ۱۶, دوشنبه

کمی‌ کمتر تنها...

 حالم را پرسید. یادم کرد. نور، کمی‌ نور به شبم پاشید. دیشب در تختم کمی‌ کمتر تنها بودم. 

گفت بعدا حرف بزنیم. گفتم حتما. حرف بزنیم. بعدا یعنی‌ کی‌؟ 

۱۴۰۰ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

روز اول مبارک...

 آلفا) رفتم ایران و برگشتم، خیلی‌ کوتاه. با کوله باری سنگین از اضطراب. سعی‌ کردم خودم را غرق کنم در آرامشِ خانه و غذاهای گرم و گرمای وجود پدر مادر. سبکتر برگشتم. 

بتا) امروز روز اول کاری بود. از ۷:۳۰ بیدار شدم و از ۸:۳۰ شروع کردم با جلسه. خوب بود روز اول ولی‌ خسته‌ام الان. مخصوصاً که سرما هم خورده‌ام که ممکنست کوید هم باشد حتا. میخواهم بخور آب داغ درست کنم. 

کاش با اعتماد به نفس بروم جلو. نترسم از کسی‌ یا چیزی. کاش نیفتم. 

تتا) بلاخره همهٔ دفتر خاطرات‌ها را با خودم اوردم از خانه. تا رسیدم شروع کردم به خواندن. حقیقتا باورم نمی‌شد آن حجم از تاریکی‌ و سیاهی...باورم نمی‌شد که در نوجوانی آرزوی مرگ کرده ام. باورم نمی‌شد که میدانسته‌ام اضطراب یعنی‌ چه. اصلا چرا این واژه را در ۱۶ سالگی استفاده کرده ام، در حالی‌ که ۳۵ سالگی من معنای واقعی‌ این کلمه بود. 

دیروز با گریه برای خانم میم تعریف کردم هر آنچه خوانده بودم از نوشته‌های ۲۵ سال پیشم. گفت دیده نشده ه ای، فهمیده نشده ای، دوست داشته نشده ای. و در بزرگسالی هم به کسانی‌ عشق ورزیده‌ای که درگیر رابطه با تو نمیشوند...

اه مادر، کاش میدانستی چندین ساعت و چند هزار یورو صرف کرده‌ام تا کسی‌ نهایتا این را به من بگوید...چقدر دیگر؟ 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...