آلفا) بعد از ۱۱ روز از جنوب اسپانیا به خانه برمیگردم و دلم پر از امید است و دلهره ای شیرین. سرزمین اندلس بیرحمانه زیبا بود، افتابی مطبوع و درختان بیشمار نخل و پرتقال. در میانه روزها کمی از خودم و تنهاییم خسته شده بودم ولی شهر. بسیار غنی بود و باغهای پرتقال و ابهای روان و شرابهای خنک حالم را جا میاوردند...عکسی از خودم گرفته ام با رژی قرمز و پوستی درخشان با زمینه کاشیهای زرد و ابی و سبز...شیفته خودم شده ام و هزاران بار به عکس زل زده ام تا حالا. چهره ام بسیییار ارام و دلپذیر است و نور قشنگی چشمانم را پر کرده ....
بتا) مرد اشفته مو پیام داد که چرا با من سفر نکردی؟ و دعوتم کرد به سفری دیگر در سرزمینی گرم..
گفتم برویم ...قرار شده تصمیم بگیریم زود...کاش نظرش عوض نشود...
تنم بیدار شده از رویای هماغوشی با او در صبحی افتابی در دیاری نامعلوم...بله رویا مجانیست... ولی تنش را میخواهم و بوی سینه اش را و دست بردن در انبوه موهای مجعدش...و تمام زنانگیم تیر میکشد پس از سالها خاموشی....
کاش برویم، فقط معجزه تنهایمان را میخواهم...
تتا) بله، بسته شدن مرزها به دلیل کوید...و سکوت مرد آشفته مو...آیا خواهیم رفت ریرا؟ میترسم ریرا، خستهام ریرا.