۱۳۹۴ خرداد ۳۱, یکشنبه

سی‌ و سه‌ ساله

صبح زود یکشنبه‌ ‌ست و من با بغض و دلتنگی‌ و اندوه از خواب بیدار شدم. دیگه خوابم نبرد. از سه چهار روز پیش بغض و اشک گریبانم رو گرفته. فک می‌کردم که به خاطر پریدمه. پریروز پریود شدم و حالم بدتر شد. جمعه برای ناهار با همکارا رفتیم رستوران. یکی‌ از همکارم که بسیار بامزه ‌ست و همیشه با من شوخی‌ میکنه تا اومدم بشینم کنارش گفت: خودتو به من نچسبون من دوس دختر دارم. این جمله ش انقدر بهم فشار آورد که فکر می‌کنم حتا اشک تو چشام جمع شد.من هیچ علاقه ای به اون آدم ندارم ولی‌ اون لحظه گویی که تبر زده باشه به من. هم حالم بد بود و هم نگران اینکه دیگران در مورد این واکنش تند من چه حسی خواهند داشت. احساسات نقطه ضعف منست و در طول این چهار ماه با تمام قوا این رو از همکارام پنهان نگاه داشته بودم. 
از رستوران که برگشتیم دلم می‌خواست برم دستشویی و از ته دلم هق هق کنم به امید آرامش بعدش. رفتم ولی‌ نکردم. نیم ساعت بعدش جلسه داشتیم. احتمالا پف چشمانم نمی‌خوابید تا اون موقع. 
با F رفتیم سری جلسه ای که با N داشتیم. پسر خوبیست. هفته بعد داره میره آمریکا. دعوتمون کرد امشب بهشون بپیوندیم تو بار واسه خدافظی‌. می‌خواستم برم چون میدونستم که پل هم خواهد بود. 
قصه کوتاه کنم:  F گفت اگه می‌خوای بیا با من و دوست دخترم و یه دوست دیگم بریم شام بعدشم بریم بار . گفتم باشه. چون درونا ناامن و شکسته بودم حس می‌کردم که خیلی‌ اضافه هستم در جمعشون. ترسم این بود که وقتی‌ اینها همدیگرو بوس و بغل می‌کنن حالت چهره م لو بده که تنها و ناراضی ام. 
بیتعارف،  دوست دخترF اصلا زیبا نبود. هر از گاهی یاد قلبی میفتادم که چن روز پیش تو اس‌ام‌اس واسم فرستاد. 
رفتیم بار. پل آنجا بود. با همه مهربان و خوش برخورد. موقع برگشتن با هم مترو گرفتیم. یه تیکه راه رو من و اون تنها بودیم. دوید که آخرین مترو رو بگیره و من هم. من به آخرین ترم نرسیدم و مجبور شدم پیاده بیام. تو راه اس‌ام‌اس زد که امن آخرین قطار رو گرفتم. امیدوارم که تو هم رسیده باشی‌ به موقع. جواب دادم که نه دارم پیاده می‌رم. مرسی‌ واسه همراهی و شب خوش.. نسبتا سرد جواب داد که گود نایت. 
اون شب اونجا دیدم که همکاران اکثرا با پارتنر اونجا هستن. حس می‌کردمِ همه افسار زندگی‌ را در دست دارن جز من. کار خوب و پارتنر خوب. به شدت احساس ناامنی و ناکامی می‌کنم. من دیوانه وار کار می‌کنم ولی‌ نتیجه ای نمی‌گیرم. ورزش نمی‌کنم. زندگی‌ شخصیم شامل هیچِ .
همهٔ اینا الان پر رنگه چون هفتهٔ بعد این موقع من سی‌ و سه‌ ساله خواهم بود. 

۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

دلم گرفت...صبح توی مترو داشتم می‌گفتم با خودم شاید الان پًل رو ببینم.سوار قطار شدم و دیدمش. پشتمو کردم و خودمو زدم به اون راه. موقع پیاده شدن از پشت صدام کرد. حال و احوال و از کار چه خبر. آخرش هم : به زودی میبینمت. 
امروز بی‌حوصله ام. با اینکه هفتهٔ گذشته با پًل نزدیکتر شدیم. یه شب تا دیر تنها نشستیم و با هم کار کردیم و آخرش با هم سوار مترو شدیم. اون شب خیلی‌ خوشحال بودم. الان ولی‌ خوشحال نیستم. حوصله‌‌ ندارم منتظر باشم و نقشه بکشم که اتفاق بیفته. کاش معجزه میشد. گرچه این اواخر هر چیز خوبی که فکرشو کردم اتفاق افتاده. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...