۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

دلم گرفت...صبح توی مترو داشتم می‌گفتم با خودم شاید الان پًل رو ببینم.سوار قطار شدم و دیدمش. پشتمو کردم و خودمو زدم به اون راه. موقع پیاده شدن از پشت صدام کرد. حال و احوال و از کار چه خبر. آخرش هم : به زودی میبینمت. 
امروز بی‌حوصله ام. با اینکه هفتهٔ گذشته با پًل نزدیکتر شدیم. یه شب تا دیر تنها نشستیم و با هم کار کردیم و آخرش با هم سوار مترو شدیم. اون شب خیلی‌ خوشحال بودم. الان ولی‌ خوشحال نیستم. حوصله‌‌ ندارم منتظر باشم و نقشه بکشم که اتفاق بیفته. کاش معجزه میشد. گرچه این اواخر هر چیز خوبی که فکرشو کردم اتفاق افتاده. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...