دلم گرفت...صبح توی مترو داشتم میگفتم با خودم شاید الان پًل رو ببینم.سوار قطار شدم و دیدمش. پشتمو کردم و خودمو زدم به اون راه. موقع پیاده شدن از پشت صدام کرد. حال و احوال و از کار چه خبر. آخرش هم : به زودی میبینمت.
امروز بیحوصله ام. با اینکه هفتهٔ گذشته با پًل نزدیکتر شدیم. یه شب تا دیر تنها نشستیم و با هم کار کردیم و آخرش با هم سوار مترو شدیم. اون شب خیلی خوشحال بودم. الان ولی خوشحال نیستم. حوصله ندارم منتظر باشم و نقشه بکشم که اتفاق بیفته. کاش معجزه میشد. گرچه این اواخر هر چیز خوبی که فکرشو کردم اتفاق افتاده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر