۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

راز موجودی که دیگر هیچ نیست....

جهت ثبت در تاریخ می نویسم صرفا:

برای از دست دادن یک مرد فقط یک راه وجود دارد و برای بدست آوردنش نیز یک راه...ایرانی و خارجی و ترک و روس و مسلمان و کافر هم ندارد...
در حال حاضر نه نگران از دست دادن کسی هستم و نه در صدد بدست آوردن کسی. ولی لذت وافری می برم وقتی می نشینم و حرکت بعدی را پیش بینی می کنم و در 99 درصد موارد حدسم درست است و با هاله می خندیم...

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

سپهر...

ماکسیم بندهای قراداد را برایم ترجمه کرد. یکی از بندها این بود که به محض اینکه از بارداریت اطلاع پیدا کردی باید ما را در جریان بگذاری. گفتم که نخواهم شد. گفت: "انی وی هو نوز؟ ایتز تری یرز"
به قول لی لی:
"دوست داشتم یک طوطی داشتم. برایم حرف بزند. یا یک حیوانی که محبت را بفهمد. دوست داشتم به یک معصومیت محبت می کردم. مادر کسی بودم. آخ از این همه عشق بی جهت زیاد پراکنده ام... "

Ignored innocence

من دلم می گیرد وقتی به هیچ زبانی نمی توانم به اینها توضیح دهم که "مادام" با "مادموازل" فرق دارد. حتی جوابی برای "هو کرز؟" شان ندارم.

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

Vézénobres

تمام آن دوروزی که در آن خانه عجیب وباشکوه در دهکده ای نارنجی وسرد و مه آلود گذشت,
تمام مدتی که من نشسته بودم پای میز آشپزخانه به گودرخوانی و داشتم انواع ترکیبات هزا جور نان با دوهزار جور پنیر را تست می کردم و 7نفر داشتند با هم حرف میزدند و من فقط تشخیص می دادم که کی از فرانسه به ایتالیایی یا اسپانیولی سوئیچ می کنند،
تمام دقایق دیشب که در جاده لیون گم شده بودیم وتابلوی مارسی را پیدا نمی کردیم،
...
هیچ نترسیدم...می دانستم اینجا هم گوشه ای از همان دنیاست و اینها دوستان جدید من هستند...

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

مستم ولی یادم نرفته...

آورده اند که شبی در جایی جوانی در حد محسوسی مست بود و اصرار داشت که نیستم. با توجه به تحصیلات عالیه ایشان و به پیشنهاد خودش قرار شد به چند مساله محاسباتی جواب دهد تا صحت و سقم ادعایش بررسی گردد. انتگرال جز به جز ساده ترین چیزی بود که حضار بر سرش توافق کردند و فرد مذکور به تته پته افتاد...ولی نهایتا هنوزاصرارمی ورزید که
 "مست نیستم... یادم رفته!"

گفتم شاید برعکسش هم درست باشد...


۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

کوچه این روزهایم...

من هم مثل شما هیچگاه در رم باستان زندگی نکرده ام تنها چند ساعت خواب آلود را در فرودگاه رم کنونی سپری کرده ام ولی به شدت معتقدم که کوچه ای که فعلا در آن منزل دارم تکه ای از رم باستان است. ساختمانهای قدیمی بزرگ با گچبریهای باشکوه و درهای چوبی بلند و سنگین. در چوبی ساختمان ما بقدری سنگین است که با تمام هیکل برای بازکردنش وارد عمل می شوم. ذره ای تکنولوژی و سکوریتی هم به شکل پنلهای رمز ورود به جای قفل و کلید در این سیستم جاخوش کرده است.

دوست آنچنانی پیدا نکرده ام ولی دوری از تهران امنیت خاصی به من می دهد. خسته ام ولی...هیچ می دانی؟


۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

این زندگی من...

باید قبول کنم. همین اول کار...پذیرفتنش سخت باشد یا آسان..
ولی 1000 تا حیف هم کمست برای چیزی که باید فراموشش کنم...این را جز من و تو کسی نمی داند.البته که شاید تو هم ندانی...

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

بونژوق ماقسی...

نه بی انصافی نمی کنم. اینجا همه چیز خوبست.شهر فوق العاده زیباست. مردم گرمند و مودب. در گفتن بونژوق به هم مسابقه دارند.

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

همین پاییز....

وقت خریدن لباسهای پاییزی دقت کنید:

لباسهایی بخرید با جیبهای بزرگ به اندازه دو دست. شاید همین پاییز عاشق شدید...


۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

A آنگاه B.....

یکی جایی نوشته بود:

 "بعد از مرگ عزیز، مهاجرت یکی از دردناکترین تجربه های انسان می تواند باشد

دیگری هم در جایی دیگر معتقد بود که:

 " ترک شدن توسط کسی که دوستش داری از مرگ عزیز هم سخت تر است. کسی که مرده با قیدهای فیزیکی غیر قابل دسترس است ولی معشوق جفاکار زنده است و راه می رود و می خندد و احتمالا در آغوش دیگری است ولی تو می دانی که باید مشت مشت خاک بریزی روی یاد و خاطراتش. هست ولی تو باید انگار کنی که وجود ندارد...."

خلاصه کلام این که از مهاجرت نمی ترسم...


۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

خزینه دل...



دلی که غیب نمایست و جام جم دارد       ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟


به خط و خال گدایان مده خرینه دل        به دست شاهوشی ده که محترم دارد


به اندازه همه روزهایی که گفتم نه، کمک نمی خواهم، بلدم، بزرگم، بالغم، واردم، می توانم ... 
به اندازه همه روزهایی که آن همه ادعا کردم ... دلم مراقبت می خواهد. 

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

زندگی 30 کیلویی...

چند روزیست که مشغول تکاندن زندگیم هستم. فردا یا نهایتا پس فردا از این خانه خواهیم رفت و من برای چیدن خانه جدیدم که هیچ تصوری از آن ندارم روزشماری خواهم کرد.

این خانه را دوست داشتم. با اینکه از بدو ورود روی موقتی بودنش تاکید داشتم ولی نهایت تلاشم را کردم که شبیه خانه باشد. تمیز بماند و غذای گرم داشته باشد. درش به روی مهمان همیشه باز باشد...تحت هر شرایطی آرامش بر آن حاکم باشد...

امروز موقعی که قالبهای کیک و ظرفهای ادویه و... را از توی کابینتها خالی می کردم تازه فهمیدم که چه زندگی آرامی ساخته بودم برای خودم اینجا...آرام و گرم...تجربه خوبی بود بعد از 6 سال زندگی خوابگاهی گرچه گاه بسیار سخت گذشت.

حال نشسته ام میان تلی از لباس و کتاب و جزوه و دسته دسته جدا می کنم و راهی سطل زباله. چاره ای نیست. باید لازمترین ها را بردارم... باید 30 کیلو از زندگیم جدا کنم. 




۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

در لحظه خشم بردباری کردن...


"دو سال طول می کشد تا انسان حرف زدن یاد بگیرد اما 70 سال زمان لازمست تا حرف نزدن را بیاموزد. "



کلام مهمترین ابزار ارتباطی ما آدمهاست. منش، شخصیت و دیدگاه ما آدمها همه در کلماتمان مخفی است و چه خوبست که از کلاممان بر علیه خودمان استفاده نکنیم.
 این روزها با وسواس عجیبی به گذشته ام نگاه می کنم. به مکالماتی که با دیگران داشته ام. به برخی از رفتارهای نسجیده و کودکانه ام.

گاه چه شتابزده حکم داده ام...
چه بسیار اعتمادها که خرج گوشهای نامحرم کرده ام...
و چه بی رحمانه با کلمات به جنگ خودم رفته ام.

باید به فرزندم بیاموزم:

زود و زیاد حرف نزند،
از هر فکری پیش هرکسی کلمه نسازد،
پیش معدود کسانی ، هر از گاهی از تمام افکارش کلمه بسازد و تمام خودش را بازگو کند تا بداند کدامها را باید دور بریزد. پیش معدود کسانی، هر از گاهی...
خودش را دوست بگیرد...
آدمها را ببخشد...


۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

ازدواج در وقت اضافه...!

 سحرگاهان که مخمور شبانه                    گرفتم باده با چنگ و چغانه


نهادم عقل را ره توشه از می                   ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه ای داد                   که ایمن گشتم از مکر زمانه


ز ساقي کـمان ابرو شـنيدم                        کـه اي تير ملامت را نـشانـه

  نـبـندي زان ميان طرفي کمروار            اگر خود را بـبيني در ميانـه

  برو اين دام بر مرغي دگر نـه                  کـه عـنـقا را بلند است آشيانه

 که بندد طرف وصل از حسن شاهی           کـه با خود عشق بازد جاودانـه



زمانی نه چندان دوررا بخاطر دارم که بزرگترین دشمن خود بودم. خدا نخواست اگر تصمیم نابخردانه ای نگرفتم.  اکنون ولی هیچ وسوسه استقراری با چاشنی "خوشبختت می کنم" نمی تواند مرا از رویای همسفر شدن با خودم بازدارد و به دامان تصمیمی بیندازد که شاید حتی عاقلانه به نظر میرسد. 


من نه ستایشگر تنهایی ام و نه منکر شادی و آرامش احتمالی حاصل از پیوند دو انسان...
می دانم که تنهایی تا جایی دوای روح است و از جایی به بعد سم روح. فقط خودم را شناخته ام و دیگر نمی توانم روحم را با هرکسی همنشین کنم و این با غرور تفاوت زیادی دارد. 

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است...


می گویند که دل همه می شکند چند باری درعمر. اگر چنین باشد 25 سالگی من دیر بود برای بار اول. خیلی دیر. سخت شکست و دیر خوب شد. نه!!! در میان راه به هم آمدگی زخمها یکبار دیگر هم خرد شد و الان خوب خوب...خوب که می گویم یعنی نه مثل روز اول ها...

25 سالگی دیر بود. چطور تا به آن موقع دلم هیچ نشکسته بود؟ شاید هم فقط مشغول دل شکستن بودم تا آن موقع...یادم نمیآید ولی حتما که اینگونه بوده است...

دیروز که رفته بودم یوسف آباد آرایشگاه یاد تو افتادم زیاد...یکبار سر 15 ام، یکبار سر 20 ام، یکبار هم سر 38 ام البته ضربدر 2 با احتساب مسیر برگشت...
امروز هم میان مرتب کردن CD ها...ناگهان آن چند فیلم...به دقت اسم فیلم و کارگردانها را روی CD ها نوشته ای...یاد سینما آفریقا میفتم. یاد خودم که می گفتم نمی توانم تلفظ کنم کریشلف کیشلفسکی...تو می خندیدی و می گفتی که از روی اسمش هم نمی توانی بنویسی!
البته که فیس بوک هم چند روزیست که پیشنهادت می کند و من بی اعتنا می گذرم...هیچ نمی شود مرا...3 سااااااااال گذشته از آن روزها...هیچ ردی از تو ندارم. هیچ..فرقی هم برایم نمی کند. 

آقای الف می گفت: بعضیها انگار که مامورند از طرف خدا...می آیند و می روند ظاهرا ولی بعدا می فهمی که چه آورده و چه برده اند. 
راست می گفت. 
از تو یک دنیا شعر ماند در خاطرم و چند CD در بساطم: از مینای شهر خاموش تا یوسفی که دل نبست آخر به رها شدن از چاه. البته چند ماه پر باران، بسیار پر باران از عمرم که به اسم تو منقش بود. آن روزها از باغ می بردی که چراغانیم کنی و من مست مست... نرسیدیم به جشن و من زودتر تبر خوردم... بگذریم!

3 سال گذشته و من بلاخره رفتنی شدم. واقعا همین را می خواستم؟ نمی دانم ولی اکنون جز این را نمی خواهم. 
   تو هم رسیدی آنجا که می خواستی. اولین بار که اسمت را بر صفحه تلویزیون دیدم هنوز دستم به گوشی می رفت. نوشتم: این تویی؟ گفتی: خودمم. تبریک گفتم. گفتی که هنوزدر ابتدایی. حالا نمی دانم کجایی. 

می دانی؟ من تردیدی ندارم که آخرش همه مان می رسیم دقیقا به جایی که می خواستیم. می دانم. می دانم. می دانم. 
فقط مانده ام که اگر روزی کسی پرسید عاشق شده ام تا حالا یا نه چه بگویم؟ بگویم از باغ می بردند که چراغانیم کنند که طوفان شد و نبردند؟ یا چند تبر زدند و من نیفتادم و رفتند؟ 

من عاشق نبوده ام تا به حال...ولی معشوق خطرناکی بوده ام.


۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

امپراطوری انتظار..

زندگی همیشه دغدغه دارد. همیشه نگران نابسامانی گوشه ای از آن هستی. نگران به دست نیامده ها...نگران از دست رفتنی ها...

من که بین استقرار و استقلال دومی را برگزیده ام هنوز در ابتدای راهم. استقلال همیشه هم دوست داشتنی نیست ولی وسوسه استقرار عاقبت در ذهن من از شهوت قدم گذاشتن دردنیای ناشناخته های زیبا و گاهی ترسناک شکست خورد.

هدفِ عریانِ رفتن من درس خواندن است. علم همیشه در زندگی من در حاشیه بوده گرچه گاهی لذت فراوانی را نصیب من کرده است. اکنون در آستانه آغاز جدیترین مرحله تحصیلی درک مناسبی از ضعفها و سستی های علمی خودم دارم و امیدوارم که این درک مقدمه تغییر عادتهای مطالعاتی من شود. استعدادی هست اگر همتی خرجش کنم...

سرمایه اصلی خودم را قلب و روحم میدانم. گاهی آسیب دیده، گاهی تلخ ولی از گذر سالها جان بدر برده اند هنوز. هنوز بلدم مهربانی کنم ولی باورم هنوز مجروح است. همیشه دنبال دلیلی برای مهربانی کسی می گردم...می گذرد اما...

از احساسم ولی راضیم...خوب تربیت شده...برشهای قشنگی خورده با عقل ولی هنوز آماده بهره برداری نیست!

می خواهم آرام باشم...انتظار همیشه هست.


۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

ماه آخر...

فکرهایم زیاد است این روزها...گرچه به دقت راه اندیشیدن به گذشته و آینده را بسته ام. 2 سال پیش کجا بودم و چه شد و 2 سال بعد کجا هستم و چه خواهد شد...نداریم از این حرفها...
خانه پدری بهشت است. آرامشی وصف ناپذیر دارم اینجا. واقعا نگران چیزی نیستم. نه ویزا و نه هزار دغدغه لعنتی دیگر. اصلا یکجور رخوت و بی خیالی عمیقی دارم. اما فکر هست در ذهنم هر ثانیه...یکجور عجیبی هم هست.

احوالاتم شبیه کسی است که مرده باشد. اینگونه آرامم. یعنی تو گویی که زندگی ای بوده و تمام شده و حالا از این به بعدش قرار نیست در جایی ثبت شود، قرار نیست اندازه گرفته شود. هر چه شد شد.  در آسمانها سیر می کنم شاید. پرواز هم شاید.
قصه چمدان هم لوث شد یک جورهایی. در پاسخ سوالهای بی شمار می گویم که تا اول سپتامبر خواهم رفت. کجا؟ یک جایی بلاخره. آنقدر خیال پدر و مادر را از هر جهت راحت کرده ام که کلا فرقی برایشان نمی کند کجا بروم. می دانند که هرگز مشکلی برایم پیش نخواهد آمد. قصه تنهایی و دلتنگی را هم آنقدر از زوایای مختلف برایشان شکافته ام و انقدر خودم را قوی و بی تفاوت نشان داده ام که گویا اصلا آنجا تنهایی و غربتی در انتظارم نیست. چنان دختری هستم من...

گاهی کتابی به دست می گیرم از کتابخانه قدیمی ام. چه همه کتاب شعر...خنده ام می گیرد. ورقی می زنم. زود می بندم. زیاد خود را با شعر تنها نمی گذارم. بگذارم هم اتفاقی نمی افتد. هنوز شعر را می فهمم ولی دیگر تکانم نمی دهد. دوستش ندارم.

تهران که برگردم باید کم کم خانه را خالی کنم و چمدانم را پر. چیززیادی نخواهم برد. کتاب که هیچ. چند دست لباس و عطر و اکسسوری که دوستشان دارم...دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد.

 یک طرف ماجرا هم قصه خداحافظی هاست. کسی نمانده البته...دوستانم کمند. پدر و مادرم حدس می زنم خوددار خواهند بود ولی وداع از پدربزرگ و مادربزرگ می دانم که درد زیادی خواهد داشت.

آدرس اینجا هم باید عوض شود چون به برلین کوچ نخواهم کرد دیگر...


۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

برلین 1


برلین واقعا شهرباشکوهی است.  ابدا زرق و برق ندارد. یعنی فکر نکنم اصلا حتی با مثلا دوبی و استانبول رقابت کند دراین زمینه.
ولی بی نهایت اصیل و مستحکم است.
به نظر میرسد که شهر کاملا منطقی و آرام و مقتدر در جای خود ایستاده است. به ندرت می توان ساختمان جدیدی را در شهر مشاهده کرد. اکثر مغا زه ها و خانه ها مثل موزه های باشکوه به نظر می رسند.
برلین شهر فوق العاده ای است ولی زیبا شاید نباشد. 

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

قصه خراشها...

من بودم ودلی...و هجده سالگی.

آرزوهایی رنگ در رنگ، قلبی هموار و یکپارچه، ابروهایی پیوسته و رشته پیوندی که به زعم خودم گسسته بودم از پدرومادر..

ده سال گذشت. به همراه صدها نفر از کنارم.

 برای هر سال اگر یک شیار هم حساب کنم برخی از خراشهای قلبم بی نام می مانند.
برخی از خراشها لبخند به لبم می آورند. چه همه رنج سپری شده و درسهای دیر یادگرفته که درآن فضای میلیمتری نهان است.
 برخی هویت قطعی دارند انگار که سند خورده باشند به نام کسی...آنها هم دیگر اشک به چشمم نمی آورند.

حس متناقضی دارم به مینای سالهایی که گذشت. گاه دوستش دارم و گاه دوستش ندارم. برخی از خراشها را به بهای گزافی خرید و برخی از تکه های قلبش را به هیچ فروخت. آنچه مانده دلیست یکرنگ ولی بخیل در بخشش و بخشایش، آرزوهایی که مجموعا رویهمرفته طیف رنگی مختصری دارند، ابروهایی گسسته و رشته پیوندی که تازه فهمیده ام هرجا که باشم از پدر و مادر گسسته نخواهد شد.

شاید برای فهمیدنش دیر باشد ولی بهتر از هرگز نفهمیدن است که خرد هم هزار سایه و روشن داشت و می توانستم در سالهایی که گذشت با آن هماغوشی کنم به جای گوش به فرمان دل بودن...نه دلی از دست رفته بود و نه خراشی بر جای مانده بود.

ولی همیشه لازمست  قصه زندگی آدمها نقل کردنی باشد و اگر از اول میدانستیم آنچه را که کاش می دانستیم دیگر قصه ای در کار نبود.

این روزها چون شمارش معکوس جلای وطن را راه انداخته ام هر روز قصه تکه ای از خودم را مرور می کنم که یادم نرود آدمها از خوب گوش ندادن به قصه یکدیگر است که قصه سازتلخیها می شوند...

قصه خود آدم که حسابش جداست.

امروز، فردا

دلم نمی خواهد به آینده فکر کنم. به می شود یا نمی شود ها. حتی به چه می شودها.

2روز دیگر 28 سالم تمام می شود...

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

مردهای دور، مردهای دیر...

روزگار کوچ من شروع نشده است درست...


ولی چمدان کوچکی باید ببندم این روزها که دو هفته بعد عازم برلین باشم. ببیینم و ببینند که می توانم نقش برنم روزگار کوچ را؟
بار اولم نیست. بسیار دورتر هم رفته ام...چمدانهای بزرگتر هم داشته ام ولی نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد. این بار می ترسم به وضوح. 
ترسم از تنها سفر کردن و گام برداشتن در سرزمین غریبه و سخن گفتن به زبان بیگانه هم نیست. 


از قرار گرفتن در شرایط سخت و نا آشنا هم نمی ترسم. 
خوب که فکر میکنم تنها چیزی که در ذهنم عوض شده در چند ماه اخیر دیدگاهم نسبت به مردهاست. بارهای قبل بی کله می رفتم به استقبال همه چیز. خودم را دختر بسیار دنیا دیده و مستقلی می دانستم...ولی حالا...
تمام خطابه هایم را راجع به جذابیتهای زندگی یک زن مستقل لطیف قوی باهوش و... پس می گیرم.
 سخت است دختر سخت. سختیش هم تنهایی نیست.
 یعنی دیگر تنهایی نیست.
 شاید هم فقط تنهایی نیست. 


الان می فهمم که سختیش زن بودن است. اینکه هر لحظه ندانی از چه پنجره ای به تو نگریسته می شود. اینکه دیگر مطمئنی که هرگز از هیچ مردی مطمئن نخواهی بود. 
منظورم مردهای دور است و بیشتر مردهای دیر...

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

روز مبادا، روزگار کوچ...



اینجا را از خیلی وقت پیش ساخته بودم. عین قایقی که بسته باشی به درختی کنار ساحل برای روز مبادا...


هنوز به آب نخواهم انداخت البته...روزگار کوچ من که شروع نشده است. ..

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...