روزگار کوچ من شروع نشده است درست...
ولی چمدان کوچکی باید ببندم این روزها که دو هفته بعد عازم برلین باشم. ببیینم و ببینند که می توانم نقش برنم روزگار کوچ را؟
بار اولم نیست. بسیار دورتر هم رفته ام...چمدانهای بزرگتر هم داشته ام ولی نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد. این بار می ترسم به وضوح.
ترسم از تنها سفر کردن و گام برداشتن در سرزمین غریبه و سخن گفتن به زبان بیگانه هم نیست.
از قرار گرفتن در شرایط سخت و نا آشنا هم نمی ترسم.
خوب که فکر میکنم تنها چیزی که در ذهنم عوض شده در چند ماه اخیر دیدگاهم نسبت به مردهاست. بارهای قبل بی کله می رفتم به استقبال همه چیز. خودم را دختر بسیار دنیا دیده و مستقلی می دانستم...ولی حالا...
تمام خطابه هایم را راجع به جذابیتهای زندگی یک زن مستقل لطیف قوی باهوش و... پس می گیرم.
سخت است دختر سخت. سختیش هم تنهایی نیست.
یعنی دیگر تنهایی نیست.
شاید هم فقط تنهایی نیست.
الان می فهمم که سختیش زن بودن است. اینکه هر لحظه ندانی از چه پنجره ای به تو نگریسته می شود. اینکه دیگر مطمئنی که هرگز از هیچ مردی مطمئن نخواهی بود.
منظورم مردهای دور است و بیشتر مردهای دیر...
ولی چمدان کوچکی باید ببندم این روزها که دو هفته بعد عازم برلین باشم. ببیینم و ببینند که می توانم نقش برنم روزگار کوچ را؟
بار اولم نیست. بسیار دورتر هم رفته ام...چمدانهای بزرگتر هم داشته ام ولی نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد. این بار می ترسم به وضوح.
ترسم از تنها سفر کردن و گام برداشتن در سرزمین غریبه و سخن گفتن به زبان بیگانه هم نیست.
از قرار گرفتن در شرایط سخت و نا آشنا هم نمی ترسم.
خوب که فکر میکنم تنها چیزی که در ذهنم عوض شده در چند ماه اخیر دیدگاهم نسبت به مردهاست. بارهای قبل بی کله می رفتم به استقبال همه چیز. خودم را دختر بسیار دنیا دیده و مستقلی می دانستم...ولی حالا...
تمام خطابه هایم را راجع به جذابیتهای زندگی یک زن مستقل لطیف قوی باهوش و... پس می گیرم.
سخت است دختر سخت. سختیش هم تنهایی نیست.
یعنی دیگر تنهایی نیست.
شاید هم فقط تنهایی نیست.
الان می فهمم که سختیش زن بودن است. اینکه هر لحظه ندانی از چه پنجره ای به تو نگریسته می شود. اینکه دیگر مطمئنی که هرگز از هیچ مردی مطمئن نخواهی بود.
منظورم مردهای دور است و بیشتر مردهای دیر...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر