۱۳۹۶ آبان ۱۹, جمعه

دردی که نخواهد ماند...

آلفا)  هر روز صبح که سلام می‌کنم و به سمت میزم می‌آیم با لبخند، با خودم فکر می‌کنم آیا اینها از پشت چهره آرامم می‌بینند که چه روزهای سختی‌ را دارم میگذرنم؟ که تا چه حد احساس تنهایی‌ می‌کنم، چقدر قلبم و زنانگیم و همه آن حوالی دردناک است؟ نمیدانند که. اینها شب‌ها به خانه میروند، به آغوش کسی‌، به دور میز گرمی‌، به تختخواب امنی‌، بی‌ کابوس، بی‌ هراس از دست دادن و هرگز به دست نیاوردن. 
بتا) آغوش غریبه، آن هم اگر بشود. هی‌ به خودم میگویم احساس بدی نداشته باش. چاره‌ای نیست. هرجور شده باید فریاد جانخراش هورمون‌ها را ساکت کنی‌. آخر خط. 
دلتا) درد در جانم می‌پیچد، هر روز، هر شب. او را از دور می‌بینم. از جلو پنجره ردّ میشود. گاهی دست یا سری تکان میدهد. همین. من ویران شده‌ام برای بار هزارم، به گونه‌ای دیگر...او نمیبیند. راستی‌ در سر و قلبش چه میگذرد؟ 
تتا) بسته قرص زرد برگشته به کنار تختم. تا ۲ هفته دیگر بهتر میشوم. اشکهایم خشک می‌شوند. میدانم. 
گاما) در این میانه مریم هست. با لباس عروس بی‌ نظیرش. با عکسی‌ از آن ور دنیا که دلم را گرم می‌کند. خدا را نمیدانم ولی‌ مریم همه روز‌هایم را دیده است. 
زتا) قرار نبود این همه طول بکشد. 

۱۳۹۶ آبان ۷, یکشنبه

It was the happiest day of my life and I didn't know that..

آلفا) فکر می‌کردم که این ویکند حالم بهتر از ویکند قبل خواهد بود ولی‌ اینطور به نظر نمیرسد. ظهر بالاخره پریود شدم. بعد از ملاقات با تراپیست برای اولین بار، رفتم رستوران ایرانی‌ و قورمه سبزی بد مزه گرانی خوردم. ملیما شیرم کرد که به مرد ایتالیایی‌ پیغام بدهم. جواب سلامم را بعد از ۱ ساعت داد و جواب سوال دومم را که فردا چه میکنی‌ هنوز نداده است. بیشتر از ۶ ساعت گذشته! 
بتا) عجب هفته‌ای بود. هر شب بیرون رفتم. رقص و سمینار و یوگا. دنبال جرعه‌ای شادی، آرامش، توجه و احساس تماس انسانی‌ میگشتم.
۵شنبه شب، مهمانی سالسا، وارد که شدم ازش خوشم آمد. چند بار باهم رقصیدیم. بعد آمد کنارم نشست. اسمش را که پرسیدم، چند جمله که حرف زدیم، گفت می‌تونم شمارتو بگیرم که باز همو ببینیم، واسه نوشیدنی یا شام، که باهم اشنا بشیم؟ خیلی‌ لحظه خوبی بود. اعتماد بنفس زخمیم نیاز داشت به کمی‌ نوازش. خوشحال به خانه برگشتم. ۴۸ ساعت گذشته و هنوز تماسی نگرفته. 
تتا) فیلم دو روز در نیویورک را دیدم. اشکم در آمد آخرش. وقتی‌ رسید به صحنه قلعه سنترال پارک. دقیقا همونجایی که ۵ سال پیش مرد منو سخت در آغوش گرفته بود. هوا سرد بود و تاریک و او کلی‌ در مورد قلعه حرف زد که من اکثرش را نفهمیدم. برج‌های رو به پارک را نشان داد و گفت دوست دارد یک روز آنجا زندگی‌ کند، روزی که پروفسور شود در نیویورک...چقدر آنروز جانم پر از امنیت بود و نمیدانستم. الان؟ درست حدس زدی، وسوسه به جانم افتاده که بنویسم همین‌ها را برایش. اما یادم نرود که آخرین بار محترمانه از خانه‌اش بیرونم کرد. 
گاما) آخر فیلم ماریون از مرگ مادرش حرف میزد. میگفت زمان می‌گذره و اعضای خانواده آدم یکی‌ یکی‌ محو میشن و از صحنه خارج میشن. اگه خوش شانس باشی‌ تا اون زمان خانواده خودتو ساختی...

۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

If he thinks you are amazing...

آلفا) فردا دوشنبه است. دوشنبه ماه اکتبر. ۷ سال بعد از مهاجرت. لوکیشن داخلی‌، تنها، در معیّت بغض سنگین البته. ویکند را با بغض گذرانده ام. در تختم فرو رفته‌ام و هق‌هق گریسته ام. با اینهمه سعی‌ عجیبی بر معاشرت هم داشته ام. جمعه شب با آزاده و مادرش به رستورانی زیبا در مون مارتر رفته ام. ناهار شنبه را با ف‌‌، مرد ایرانی‌، خورده‌ام و از همه چیز حرف زده ایم. شب شنبه به کنسرت جاز رفته ام. در شلوغی بعد کنسرت وارد شده‌ام و لیوان نوشیدنی‌ به دست به گروههای دوستی مردم خیره شده ام. 
صبح ۱شنبه در کافه نشسته‌ام و کتاب خوانده ام. بعد ازظهر به مراسم آبجو سازی در باغچه نزدیک خانه رفته‌ام و بین آدمها دنبال دوست گشته ام. حتی آبجو هم خریده‌ام با اینکه دوست ندارم و سر درد دارم. بعد از دقایقی‌ از آنجا هم بیرون زده ام. در ۵ دقیقه راه برگشت به خانه به سینما رفتن هم فکر کرده‌ام و چون ساعت مناسب پیدا نکرده‌ام به خانه برگشته ام. داخل ساختمان که شده‌ام به خودم پیشنهاد داده‌ام که بروم بالا کتابم را بردارم و بیایم توی لابی بنشینم به خواندن. بعد از ظهر ۱ شنبه است شاید کسی‌ بیاید، شاید دوست پیدا کنم. بعد اینجا مچ خودم را گرفته‌ام که عجب تنها مانده‌ای دختر! طبیعتاً به خانه آمده‌ام و هق هق سر داده ام. 
بتا) مرد ایتالیایی؟ رهایم کرده است و دلم از غصّه پر است. هیچ نفهمیدم چه شد...این بار هم نفهمیدم. همان که میگفت چه زوج خوبی هستیم. همان که میگفت با قدم‌های کوچک جلو میرویم. همان که میگفت به مادرم از تو خیلی‌ گفته ام. حالا دیر است برای پاسخ ندادن به پیام‌هایی که دیگر نخواهد زد. این بار چه کردم؟ 
تتا) وسواس است یا بیماری؟ نمیدانم. عادتم شده است که هر زوجی ببینم زن قضیه را با خودم مقایسه کنم. لاغرتر است یا بلندتر؟ صورت مهربانی دارد آیا؟ چه میدهد به مردان که من ندارم؟ 
گاما) میدانی؟ رویا بافتن غیر ممکن شده است برایم. حتا با مردان بی‌ صورت. نمیتوانم. دیشب خودم را تحت فشار گذشتم که شیرین‌ترین رویایی که می‌خواهم چیست؟ خود رویا نه تحققش. به چیزی جز بازگشت مرد نرسیدم. دستش درد نکند که خوب متوجهم کرد که در دنیا از این غیر ممکن تر خودش است. 
زتا) عجیب است. الان فکر می‌کنم بعد از آنکه مرد آنگونه ترکم کرد اصلا عزاداری نکردم. هنوز مانده توی دل‌م. 

کاش فقط تقصیر هورمون‌ها باشد این حالم. کاش. 


۱۳۹۶ مرداد ۱۵, یکشنبه

اسب و شراب و کباب..

انصاف نیست اگر از آن شب ننویسم و از آن روز. و از آن پیراهنی که خیلی‌ سریع و بی‌ برنامه در راه سوپرمارکت خریدم و زیبا به تنم نشست. و ماسک مو و ماسک صورت و انتخاب بین ۳ رنگ لاک. 
از استرس ساعتهای آخر که اگر یادش رفته باشد چه؟ و جوابی‌ که رسید: دارم اسبم را آماده می‌کنم! 
پیاده رفتنم از روی پول میرابو، تقریبا دویدنم با کفش پاشنه بلند و پیراهنی که خوب به تنم نشسته بود و ایفلی که در سمت راستم بود.
با ۵ دقیقه تاخیر رسیدم. شیک و مراتب جلوی رستوران منتظر بود. دخترک گفت همین میز وسط جا داریم. گفتم نمی‌شود که. او هم گفت نه! امروز نه. امروز نمی‌خواهیم بین همه بنشینیم. میز مناسبی در گوشه آماده شد و نشستیم. شراب قرمز و سفارش غذا و باقی‌ قضایا. 
گفت ۱۱ ماه طول کشید تا به اینجا برسیم. لبخند زدم. آنجا و خیلی‌ جاهای دیگر. فقط. 
بعد تا نزدیک ایفل قدم زدیم. نزدیک نیمه شب بود و هیچ بستنی فروشی باز نبود. بعد مترو و خداحافظی و بوسه آخر. گفت بار آینده کجا برویم؟
گفت لطفا برگرد از جزیره‌...
از جزیره‌ برگشته ام. 
اینها را باید می‌نوشتم. چه کسی‌ میداند بار آینده‌ای هست یا نه. 

۱۳۹۶ خرداد ۲۱, یکشنبه

خواب صلح آمیز

نزدیک به ۱۰ سال گذشته و من سالی‌ چند بار خوابش را می‌بینم. همیشه پر از خشم و لجبازی و ناامیدی و نفرت. یا در بهترین حالت تظاهر به بی‌تفاوتی. در خواب‌هایم با او میشوم آن دختر ۵-۶ ساله که گریه می‌کند برای عروسکی که ندارد و هرگز نخواهد داشت. دلشکسته و رها شده. و مادری که میگفت هر قدر که میخواهی‌ گریه کن.
دیشب ولی‌ فرق میکرد. آرام بودم که با هم همقدم شدیم، با حفظ فاصله حرف زدیم و احوالپرسی. گفت باور کن من هم راضی‌ نبودم از آن‌ وضعیت. با صدای خودم که نمی‌دانم از کجا آمد گفتم خدا راضی‌ باشد. بعد سریع گفتم گرچه سالهاست که اعتقادی ندارم بهش. و فلش بک زدم به اون روزی در امام زاده صالح ۹ سال پیش که آخرین باری بود که با خدا حرف زدم. یکبار برای همیشه خواستم معامله‌ای بکنیم با هم. آنقدر گریه کرده بودم که زنی‌ که کنارم نشسته بود گفت تو حتما حاجت میگیری امروز. خدا هم ولی‌ گفت هرقدر که میخواهی‌ گریه کن. 
برگردیم به خوابم. گفت که راضی‌ نبودم. شروع کرد از من سوال پرسیدن. فاصله گرفتم و گفتم صبر کن ما دوست نیستیم که اینهمه سوال می‌پرسی‌. گفت گاهی سخت میشود. مثل گچ ساعتها در خانه مینشیند و حرف نمیزند. قشنگ تصویرش آمد جلوی چشمم. نمی‌دانم چه شد که دلداریش دادم گفتم همه زوجها روزی به آنجا میرسند. گفت ولی‌ اگر کسی‌ عاشق قلبت شده باشد اینطور نیست. 
اینروزها که زنانه گیم از پشت بام افتاده، دیدن چنین خواب صلح آمیزی عجیب است. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۴, یکشنبه

لعنت به سربازان مرده

آلفا) پسرک همان شکلی‌ بود ولی‌ خیلی‌ چاقتر. شکل روزهای مهر سال ۸۰، قبل از اینکه دلش بشکند. در کافه مسجد بزرگ پاریس هم را دیدیم. پرسید باورت می‌شه ۱۲ سال گذشته از آخرین باری که همو دیدیم؟ راست میگفت. گفت پسرم ۷ سال داره. گفت شما که حتا ازدواج هم نکردی. یعنی‌ همهٔ این سالا تنها بودی؟ 
بتا) بعد از ادا و اطوار و اینکه دلم خیلی‌ واست تنگ شده گفت تو که از ما خبر نداری. مثلا فلانی نامزد کرده. فلانی دخترش به دنیا اومده. من پسرم در راهه. عکس فرستاد از خود حامله اش‌. 
تتا) برایم از ژاپن چند بار بوس و بغل فرستاد. امید شکنجه را طولانی می‌کند. بله. 
زتا) فرناز راست می‌گوید مثل همیشه. پرچم‌های قرمز را میبیند و نگرانم است. همه خرد شدن‌هایم را یک به یک به خاطر دارد. 
گاما) ۱۲ سال گذشته، همه رفته اند و من مانده‌ام. نه که مانده باشم، آن راهی‌ را که بقیه یک بار رفته‌اند و رسیده‌اند من ۱۰۰۰بار با عطر و گل و بلور جلو رفته‌ام و با قلبی خون چکان و ۱۰۰۰ سرباز مرده بر دوشم برگشته ام. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

تابستان که بشود...

آلفا) همون لحظه اول که دیدمش به دل‌م نشست. چقد شبیه مرد بود. کارتش را که داد دیدم روس است. من مانده‌ام و وسوسه تماس گرفتن. 
بتا) در همان ۲-۳ دقیقه‌ای که جلویم ایستاده بودند دخترک ۳-۴ بار بینیش را جلو آورد و مرد با شور بوسیدش. نیم ساعت بعدش صدای ناله‌های دخترک از طبقه بالا میآمد. 
تتا) ۳-۴ روز پیش غول پی‌‌ام اس‌ به جانم افتاده بود. اشک‌ها بیچاره‌ام کرده بودند. یاد مامان بزرگ افتادم. مامان بزرگ آدم افسرده‌ای بود. یعنی‌ هر چند هفته یکبار در بستر می‌افتاد از افسردگی و میگفت کّل بدنش درد می‌کند. الان می‌فهمم که روحش درد میکرد. حق هم داشت. فرزند دسته گلش را از دست داده بود در ۱۹ سالگی. شوهر بیشعوری هم داشت. ولی‌ با این وجود مامان بزرگ دیوانه من بود. عاشقم بود. خیلی‌ دوستم داشت. هر موقع مرا گرفته میدید چنان از ته دل‌ دلداریم میداد که انگار نه‌ انگار همان زن ناامید و افسرده است. قربان چشمانم میرفت و میگفت به دلت بد راه نده همه چیز درست می‌شه. میگفت دنیاها را ویران می‌کند اگر به وفق مراد من نباشد. بعد از اعماق وجودش واسه من دعا میکرد. مامان بزرگ کجایی؟ منو میبینی‌؟ هرگز در عمرم اینقدر خسته و تنها و مأیوس نبوده ام. خسته از مرد‌های نامرد. خسته از سالاد‌های رنگارنگم که هر شب میخورم، خیره به دیوار آشپزخانه که با برچسبهای هپی کیتچن پرش کرده ام. خسته از این خالی‌ بزرگ در خانه ام، در سینه‌ام در دستهایم. تو نمیدانستی که من به چیزی یا کسی‌ اعتقاد ندارم. میشود حالا که نزدیکتری به بالا یا پائین، میشود حالا فقط یکبار برایم دعا کنی‌؟ بوس و بغل محکم مامان بزرگ. 
زتا) تنم بسیار تشنه‌ است. . دارد یک سال میشود. از آخرین هماغوشی. از آخرین بوسه. آخرین نوازش. 
گاما) و من بازهم فکر می‌کنم تابستان که بشود، آفتاب که در بیاید، تاپ و دامن که بپوشم حالم بهتر میشود. زن درونم نوازش میشود. گرچه صبحهای بسیاریست که دیگر کاری از دست گوشواره‌ها هم بر نیامده! 

۱۳۹۶ فروردین ۵, شنبه

درسهای یاد نگرفته

آلفا) سال نو شد. بر خلاف پارسال هیچ آرزو و شوق و امیدی نداشتم. پارسال ۷ سین زیبایی‌ چیده بودم و آرزوهای خوبی داشتم. امید بزرگی‌ در دلم که امسال دیگر سال من است. نبود. 
بتا) مرد ایتالیایی‌ روز اول فروردین تقریبا مرا بوسید. بوسه اش‌ مات و مبهوت و مضطربم کرد. تا خانه برسم لبخند کمرنگی داشتم ولی‌ حالم بهتر نشده بود. میدانم میدانم میدانم که این مرد پیامبری ‌ست فرستاده‌ی خدای درسهای یاد نگرفته. قلبم تنها و لرزانست و بودن موجودی مهربان و خوش قامت در اطرافم فقط عمق فاجعه را میافزاید. نپرس از من، نمی‌دانم چه میشد اگر میشد؟ و چرا میشود برای بقیه؟ 
تتا) مرد آلمانی‌ صبح زنگ زد. تصویرش همان شکلی‌ بود. گفت هنوز دختر رویاهایش رو پیدا نکرده. 
گاما) استرس دارم و میترسم و افسرده ام...در این میان تیندر هم نصب کرده ام.  

۱۳۹۵ اسفند ۱۳, جمعه

آغوش...

چند روز است به لندن فکر می‌کنم. مطمئنم که دلم نمیخواهد به آنجا سفر کنم ولی‌ یک چیز ناتمامی وجودم را خراش میدهد. الان خیلی‌ ساده فهمیدم که آخرین باری که عمیقا احساس امنیت کردم آنجا بود، چیزی حدود ۱ سال پیش.

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...