۱۳۹۶ خرداد ۱۴, یکشنبه

لعنت به سربازان مرده

آلفا) پسرک همان شکلی‌ بود ولی‌ خیلی‌ چاقتر. شکل روزهای مهر سال ۸۰، قبل از اینکه دلش بشکند. در کافه مسجد بزرگ پاریس هم را دیدیم. پرسید باورت می‌شه ۱۲ سال گذشته از آخرین باری که همو دیدیم؟ راست میگفت. گفت پسرم ۷ سال داره. گفت شما که حتا ازدواج هم نکردی. یعنی‌ همهٔ این سالا تنها بودی؟ 
بتا) بعد از ادا و اطوار و اینکه دلم خیلی‌ واست تنگ شده گفت تو که از ما خبر نداری. مثلا فلانی نامزد کرده. فلانی دخترش به دنیا اومده. من پسرم در راهه. عکس فرستاد از خود حامله اش‌. 
تتا) برایم از ژاپن چند بار بوس و بغل فرستاد. امید شکنجه را طولانی می‌کند. بله. 
زتا) فرناز راست می‌گوید مثل همیشه. پرچم‌های قرمز را میبیند و نگرانم است. همه خرد شدن‌هایم را یک به یک به خاطر دارد. 
گاما) ۱۲ سال گذشته، همه رفته اند و من مانده‌ام. نه که مانده باشم، آن راهی‌ را که بقیه یک بار رفته‌اند و رسیده‌اند من ۱۰۰۰بار با عطر و گل و بلور جلو رفته‌ام و با قلبی خون چکان و ۱۰۰۰ سرباز مرده بر دوشم برگشته ام. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...