‏نمایش پست‌ها با برچسب عمر من خدای را.... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عمر من خدای را.... نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۲, پنجشنبه

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است...

دو هفته پیش داشتم با خودم تمرین می‌کردم اینکه یک روزی چطور به مرد بگویم که صد البته افراد دیگری هم هستند ولی‌ انتخاب اول من شمایی. بگویم ببین فلانی که میشناسیش عاشق منست ولی‌ تو نفر اول زندگی‌ من هستی‌. داشتم فکر می‌کردم چه جور ازش بپرسم که برنامه ش برای آینده مان چیست، با تاکید بر اینکه من نیاز به برنامه دارم و با اشاره ی ملایمی که من به پای تو نشسته‌ام و میدانم که تو هم مرا جدی گرفته ای. این سناریو در ذهن من فقط زمانی‌ به فلانی شانس مطرح شدن میداد که مرد بی‌رحمانه گفته باشد: من که از اول گفته بودم اهل رابطه استخواندار نیستم، حالا که فلانی هست جدیش بگیر. 
پای بهمانی که به ذهنم باز شد شکل مکالمه ذهنیم با مرد تغییر کرد. می‌خواستم بگویم که بعد از ۴ سال آشنایی به نظر نمیرسد که تو قصد داشتی‌ باشی‌ که شریک پایدار زندگی‌ من بشی‌. من خیلی‌ دوستت دارم ولی‌ می‌دانی که علاقه فراوان به تشکیل خانواده و مادر شدن دارم. این مرد عاشق منست و این فرصت را در اختیار من خواهد گذشت. من هم دوستش دارم. 
در سناریوی اول هدف این بود که بگویم فلانی هست ولی‌ اگر تو مرا نخواهی به او فرصت خواهم داد، تو هم که باید مرا بخواهی.
در سناریوی دوم می‌خواستم بگویم که شرمنده! مرد نازنینی از من خواسته که شریک زندگیش باشم! چیزی که تو هرگز از من نخواستی! من تصمیم را گرفته‌ام و امیدوارم که تو هم راضی‌ باشی‌.

فلانی دوست نزدیکم است و بهمانی فقط یک پیام محبت آمیز برایم فرستاده، بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم! در ذهنم کنارش لباس عروسی‌ پوشیده‌ام و تنگو رقصیده ایم. لبخند رضایت مادر و آسودگی پدرم را از اینکه زن او شده‌ام عمیقا تصور کرده ام. فلانی برایم مرد جذابی نیست ولی‌ عکس‌های بهمانی را ۱ هفته است که با لذت و تحسین زیرو رو کرده ام.
بهمانی فقط یکی‌ از مردانی ‌ست که به من حس مقبولیت و جذابیت میدهد با تصور آینده‌ای گرم و مطمئن... فلانی‌هایی‌ هم هستند که به دلم نمی‌نشینند. 
خودم همیشه متعجبم می‌کند. اصلا خنده‌دار است که من ندیده و این مدلی‌ غرق در خیال کسی‌ شوم فقط با یک پیام. مگر نمی‌گفتم که دلم ششدانگ پیش مرد است؟ نبود!
خوب است بدانم این را که مجبور نیستم خودم را زیر قیمت به مرد بفروشم.

۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه

حالا چرا؟

'ح' بدجوری مرا یاد 'الف' می‌‌ اندازد. یک پسر استاندارد و کلاسیک ایرانی‌. خوش قیافه و متین، دارای خانواده‌ای فرهنگی‌ و مؤدب، تحصیل‌کرده‌ وباهوش، واز همه مهمتر مرد زندگی‌. این مرد زندگی‌ که می‌گویم یعنی‌ از همان تیپ پسرانی که احتمالا پدرومادرم بسیار راضی‌ و خشنود خواهند بود از داشتنش در جمع خانواده! 

چند سال پیش بود؟ پاییز و زمستان ۱۳۸۶...شکست عشقی‌ سختی‌ خورده بودم از جوانک هنرمندِ جذّابی که چند بار دستم را گرفته و به قدم زدن در کوچه‌های یوسف آباد یا سینمایی جایی‌ برده بود. دلم با اس‌ام‌اس‌های عاشقانه ش لرزیده بود. دوست داشتمش. کوتاه بود روزگار شیرینم با او. یک شب غیر مستقیم گفت که خبری نخواهد بود بین ما، مراقب دست و دلت باش. همین. شکستم. گریه‌های بلند و طولانی‌. اولین بار دلم شکسته بود، واقعا، و ۲۵ ساله بودم. 
همان پاییز الف سرو کله ش پیدا شد. آدم جدیدی که نبود، ۵ سال بود هم را می‌‌شناختیم. همان پاییز لعنتی بود که الف تماسش را با من بیشتر کرد. پارک و سینما و رستوران..با من مهربان بود خیلی‌. آمادهٔ ازدواج بود بی‌ تعارف. الف استاندارد‌ترین پسر اطراف بود، این را همه می‌گفتند! من؟ موافق بودم ولی‌ انگیزه خاصی‌ برای بیشتر نزدیک شدن به او نداشتم. ولی‌ دروغ چرا؟ بعد از آن دوره هولناک دلشکستگی از حمایت و توجّه‌اش لذت می‌بردم. 
......
اینکه چه شد و بر من و او و دیگران چه گذشت را اصلا قصد ندارم بنویسم. دقیقا به همین دلیل است که ح، این پسر آقا که سالها آرزوی آشنایی با کسی‌ همچون او را داشتم، هم اکنون با خلوص عاشقانه‌ای روبرویم می‌‌نشیند ولی‌ هیچ سلولی را در هیچ کجای وجود من به حرکت درنمی آورد.
ح از وجود مرد باخبر است. ولی‌ اصلا و ابدا از او چیزی نمی‌پرسد. من هم می‌دانم که ۲-۳ ماه پیش نامزدیش بهم خورد با دختر مورد علاقه ش. من هم ولی‌ چیزی نمی‌پرسم. 
در دوره‌ای هستم که مطمئنم که می‌توانم راحت 'ح' را به دست بیاورم. با یک لبخند متفاوت که دریغ کردم ازش تا کنون، چون دلم پیش مرد است ششدانگ. البته که عاشق مرد هم نیستم. فقط حس می‌کنم که مرا از او رهائی نخواهد بود. 
خوب میدانم که این یعنی‌ نقد را به نسیه فروختن. 

۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

ثبت زنانگی...

اولین ملاقات من با ژنیکولوژیست در یک ظهر زیبای پاییزی رخ داد. قبلش یک ساعتی‌ در خیابانها و کوچه‌های زیبای اطراف کلینیک قدم زدم، جایی‌ نشسته و قهوه خوردم و یک انگشتر خریدم که مدتها در ذهنم بود. خانم دکتر ایرانی‌ اول جدی و خشک بود و بعد مهربان شد. معاینه مسلما پروسهٔ دلپذیری نبود، مخصوصاّ برای من که بار اولم هم بود. جایی‌ روی مانیتور را نشانم داد و گفت که بچه اینجا خواهد نشست. بامزه بود.
از اینکه بالاخره این کار را کردم خوشحالم. زنانگی خود را به ثبت رساندم! 

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

رم...بلاخره!

رم باشکوه بود ولی‌ کمی‌ طول کشید که تحت تاثیر قرار بگیرم. روز اول شهر به نظرم کثیف و کسل کننده آمد. روز دوم خیابانهای باشکوه و کلیساهای حیرت انگیز دامنم را گرفت. روز سوم پذیرفتم که رم گرچه کمتر از پاریس آراسته است ولی‌ بکرتر و طبیعی‌ تر هم! 






۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

هستم و باش برای امروز...

مرد رفت. روز یکشنبه. 
روز قبلش شکوه کرد که چرا در طول ۳ هفته اقامتش بارها شوخی‌ و جدی از او خواسته‌ام که نرود، بلیطش را عوض کند، بیشتر بماند و از این حرفها. گفت عکس‌العمل نشان نمیداده ولی‌ اذیت میشده و حالا احساس عذاب وجدان می‌کند. گفت تصویری که از من دارد اینست که به مدت ۱ هفته از دوری و دلتنگی‌ او اشک خواهم ریخت. 
تکرار کرد که آدم زندگی‌ مشترک دائمی نیست، مرا دوست دارد و از زمانش با من لذت میبرد ولی‌ خسته میشود از بار مسئولیت توجه دائم به من. این مسئولیت آزادیش در انجام سایر فعالیت‌هایش را هم تحت تاثیر قرار می‌‌دهد. گفت برای آینده باید دید چه میشود ولی‌ مدل ایده‌آل برایش اینست که در یک شهر زندگی‌ کنیم و هفته‌ا‌ی یا دو هفته یکبار همدیگر را ببینیم. 
راستش اصلا بهم برنخورد حرفهاش! من هم خسته شده بودم. من هم کم‌کم این رگهٔ‌ها را در خودم میبینم که شاید نتوانم یک عمر در کنار کسی‌، هرچند محبوب و خواستنی، زمان بگذرانم. دیدم که من هم بسیار به تنهایی‌ و زندگی‌ مستقل خودم عادت کرده ام. دیدن مرتب مرد، آغوش‌ و تن‌ گرم و صمیمی‌ ش کارم را راه میندازد تا بار بعدی. نزدیکی‌ عاطفی بسیاری داریم و بسیار بعید میدانم که بتوانم با کسی‌ اینقدر نزدیک شوم. لذا ماه‌های تنهایی‌ بی‌ او هرگز مرا به سوی کسی‌ دیگر نکشانده.
دیدم که با وجود این تغییرات بنیادین در افکار و احساساتم هنوز در ظاهر نق زده‌ام و از او خواسته‌ام که بماند پیشم به مدت نامحدود و این به او حس نا امنی‌ داده. باید مراقب رفتارم باشم. شاید بازی کردن نقش‌های رمانتیک عادتم شده. شاید فکر می‌کنم باید هر لحظه وابستگیم را نشان دهم تا جایگاهم را در این رابطه به او یادآوری کنم. باید هم او و هم خودم را رها کنم. به نظر میرسد که دیگر به کارکتر مرد ستایشگر و حمایتگر ابدی نیاز ندارم. حتا رویاهای مادارانه‌ام رنگ باخته اند.
۴ روز گذشته و هنوز که گریه نکردم..

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

هنوز هم...ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم...

پایان هر دورهٔ زندگی‌ برای من با بحرانهایی مصادف بوده و البته هیجاناتی...بحران از جمع بندی و ارزیابی دورهٔ سپری شده ناشی‌ می شده و هیجان از اینکه هنوز خیلی‌ زمان دارم که این اشتباهات رو تکرار نکنم. ارزیابی من همیشه بسیار سختگیرانه بوده. خودم رو بسیار ملامت و تنبیه کردم همیشه و همیشه..
خیلی‌ خنده دار به نظر میرسه الان، ولی‌ همیشه ملامت و پشیمانی حول محور اعتماد به دیگران بوده. دورهٔ دبیرستان یاسمن رقیب تحصیلی‌ام بود. برای دوره‌ای بسیار هم صمیمی‌ شده بودیم. یکروز به دلیلی‌ که یادم نیست کینه‌ای ازش به دلم گرفتم. آمد و گریه کرد و کلی‌ منت کشید تا آشتی کردیم. یادم هست براش نامهٔ طولانی‌ سوزناکی نوشته بودم که چرا دیگر مانند قبل دوست نزدیک خودم نمیدانمش. در دوران دانشگاه کاملا از هم دور افتادیم. هیچ کینه‌ای ازش به دلم نداشتم دیگر..به شهر آفتابگردنها که می روم بدم نمی‌آید که ببینمش. الان ولی‌ ۴-۵ سالی‌ هست که هیچ ارتباطی‌ نتوانستم بگیرم. هیچ ایمیل و فیسبوک‌ای هم ازش ندارم. 
کل دوره لیسانس در دانشگاه، فکر می‌کردم که بسیار متفاوتم و درجمع دختران کلاس به نرمی وارد نمی شوم. واقعا اینطور بود تا حدودی. سالها گذشت و حدود نیمی از آن افراد بهم گفتن که من مهربونترین فرد جمع بوده‌ام. دوستم داشته‌اند و دارند. من ولی‌ از رفتار کلی‌ آنها پرونده‌ای ساخته بودم و بارها در بلاگ قبلی‌ پست‌های کنایه آمیز و شکوه آلود منتشر کردم. مسلما الان کینه‌ای در کار نیست. به برخی‌ از آن افراد خوشبین نیستم فقط، و چه اهمیّتی دارد اصلا، هرکس در گوشه‌ای از جهان، شاید هرگز هم را نبینیم دیگر.
در دوره ارشد چنان زخمی به پیکر اعتمادم وارد شد که حرفش را نزنیم. تجربه بزرگ بود و هولناک..زیررویم کرد. یاد گرفتم که حرف نزنم و هرکسی را دوست نپندارم.

مهاجرت که کردم فکر می‌کردم که بسیار پخته و باتجربه هستم، نه کسی‌ می تواند از در صمیمی‌ شدن بهم ضربه بزند، نه گول می خورم به راحتی‌. غافل از این بودم که هنوز بسیار ساده هستم و همچنین پرونده ساز. حرف نمی زنم و مدرک جمع می‌کنم تا یک روز همهٔ حرفهایم را با فریاد بزنم.
 این ضعف من در ارتباط با همخانه ای هایم آشکار شد. انسانهای بسیار سرد و بی‌ انصافی بودند. به علاوه تمام اختلافات فرهنگی. کاش هر مشکلی‌ با آنها داشتم لبخند نمی‌زدم که صلح و صفا برقرار کنم. کاش آرام هر روز حرفم را می‌زدم و از حقوقم دفاع می‌کردم. نکردم و آخرش با دلخوری جدا شدم. 
رسیدیم به سال آخر دکترا و ارتباطم با ۳ نفر از همکاران در یک حلقه صمیمی‌. ۴ نفراز ۴ ملیت مختلف. قضیه دلخوری از یک دروغ شروع شد. دروغی شنیدم و بهانه کردم و با تندی ازجمع خودم را کنار کشیدم. از طرف دیگران بارها بهم پیشنهاد شد که حرف بزنم. دلخوری‌ام را مطرح کنم. نکردم. چون فکر می‌کردم کسی‌ که با این وقاحت دروغ می‌گوید ارزش صحبت ندارد. فرد بسیار نزدیک به فرد دروغگو هم در آن آتش سوخت. آنقدر نزدیک بودند که نمیتونستم تفکیک‌شان کنم. با چهره‌ای که چند هفته خشک و بی‌ لبخند بود پسشان زدم. در هیچ محفلی با آنان شرکت نکردم. تمام شد. بعد مدتی آنها هم با من سرد شدند. 

دکترا تمام شده. کل تحصیلاتم هم. می‌خوام با خودم صادق باشم. بزرگترین ایرادم چه بوده در ۴ سال گذشته؟
کینه‌ای هستم هنوز! خیلی‌ کمتر از گذشته، ولی‌ هنوز کینه می ورزم بیشتر از بیشتر مردم مغرب زمین.
بی‌ ملاحظه حرف میزنم. ممکن است دلی را بشکنم و هرگز نفهمم چه کردم.
هنوز تعمیم میدهم و اظهارنظر‌های نژاد پرستانه می‌کنم. قضاوت می‌کنم مردم را. 
قلبم مهربان است اما سخت سخت...

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

غرق در پولک و تور...

الان در فرودگاه استانبول نشسته م و هنوز ۶-۷ ساعت تا پروازم باقی‌ مونده.
رفتم عروسی‌ پسر خاله کوچیکه و برگشتم. حدود ۱ میلیارد تومان خرج این عروسی‌ و خرید آپارتمان برای زوج جوان شده بود. جشن در نهایت شکوهی که میشد در آن شهر کوچک فراهم کرد برگزاار شد و زوج بسیار جوان زندگی‌ مشترکشان را در یک واحد آپارتمان ۳ خوابه بسیار شیک با مدرنترین و شیکترین مبلمان آغاز کردند. باشد که دلم خوش باشند و سلامت تا همیشه.
پسرخاله ۶ سالی‌ از من جوانتر است. خوب به یاد دارم من کودکستان میرفتم که ا‌و به دنیا آمد. عروس زیبا از قضای روزگار دختر عموی دوست قدیمی‌ و صمیمی‌ من است. لذا این وصلت و این سفر به زادگاه مصادف شد با دیدار سپیده هم. گپی‌ زدیم و رقصی چند با هم نمودیم.
۳ جشن پی‌ در پی‌، حنا بندان، عروسی‌ و پا تختی. دهها نفر را دیدم که سالها بود ندیده بودم. همه پر از سوال و کنجکاوی و اینکه می‌مانم یا برمی‌گردم. عده‌ای بسیاری متفق القول بودند که از پاریس مگر میشود برگشت؟
در مجموع سفر خوب بود ولی‌ بسیار فشرده. چندین شب بیخوابی و خستگی‌..پدر مادر همراه با خانواده عمو مرا تا ترکیه همراهی کردند. ۲-۳ ساعتی پیش با آنها خداحافظی کردم و راهی‌ استانبول شدم.
علی‌ الحساب فهمیدم که زندگی‌ در ایران، حداقل در آن شهر کوچک هرگز برایم رضایت بخش نخواهد بود. تا چه شود و چه پیش آید!
راستی‌، جشن عروسی‌ هرچند پرشکوه و جلال، اصلا و ابدا دیگر دلم را به لرزه در نمی آورد. هیچ اعجاز و جذابیتی در آن لباس سپید نمی بینم دیگر، همچنان که آسایش و رفاهی که در انتظار آن عروس ناز است رنگی برایم ندارد. انگار که یاد گرفته‌ام که گوهر کمیاب آرامش و همدلی با شریک و همسفر زندگی‌ ‌ست، نه پیراهن گرانقیمت عروسی‌ با گردنبند مروارید اصل و گوشواره ی الماس.
زندگی‌ نقطه به نقطه و با همین دست‌های خودت ساخته می‌‌شود و هر دارایی غیر از اعتماد به خودت و هر پشتوانه ا ی به جز تجربه مقابله با زندگی‌ و دنیا و آدمها و رویدادها و موقعیت‌ها فقط و فقط به درد نمایش می‌‌خورد و خیره کردن چشم دوست و دشمن. به درد من نمی‌خورد! من پولک و تورم را جای دیگری یافته و بافته ام.
 صد البته داشتن شریک زندگی‌ دلخواه آرزوی من نیز هست. با مرد دوست‌داشتنی‌‌ام فعلا هیچ از این برنامه‌های تور و پولک و مروارید و الماس نداریم! راستش دلم هم نمی‌‌خواهد!

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

سپهر...

ماکسیم بندهای قراداد را برایم ترجمه کرد. یکی از بندها این بود که به محض اینکه از بارداریت اطلاع پیدا کردی باید ما را در جریان بگذاری. گفتم که نخواهم شد. گفت: "انی وی هو نوز؟ ایتز تری یرز"
به قول لی لی:
"دوست داشتم یک طوطی داشتم. برایم حرف بزند. یا یک حیوانی که محبت را بفهمد. دوست داشتم به یک معصومیت محبت می کردم. مادر کسی بودم. آخ از این همه عشق بی جهت زیاد پراکنده ام... "

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

این زندگی من...

باید قبول کنم. همین اول کار...پذیرفتنش سخت باشد یا آسان..
ولی 1000 تا حیف هم کمست برای چیزی که باید فراموشش کنم...این را جز من و تو کسی نمی داند.البته که شاید تو هم ندانی...

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

خزینه دل...



دلی که غیب نمایست و جام جم دارد       ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟


به خط و خال گدایان مده خرینه دل        به دست شاهوشی ده که محترم دارد


به اندازه همه روزهایی که گفتم نه، کمک نمی خواهم، بلدم، بزرگم، بالغم، واردم، می توانم ... 
به اندازه همه روزهایی که آن همه ادعا کردم ... دلم مراقبت می خواهد. 

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

امپراطوری انتظار..

زندگی همیشه دغدغه دارد. همیشه نگران نابسامانی گوشه ای از آن هستی. نگران به دست نیامده ها...نگران از دست رفتنی ها...

من که بین استقرار و استقلال دومی را برگزیده ام هنوز در ابتدای راهم. استقلال همیشه هم دوست داشتنی نیست ولی وسوسه استقرار عاقبت در ذهن من از شهوت قدم گذاشتن دردنیای ناشناخته های زیبا و گاهی ترسناک شکست خورد.

هدفِ عریانِ رفتن من درس خواندن است. علم همیشه در زندگی من در حاشیه بوده گرچه گاهی لذت فراوانی را نصیب من کرده است. اکنون در آستانه آغاز جدیترین مرحله تحصیلی درک مناسبی از ضعفها و سستی های علمی خودم دارم و امیدوارم که این درک مقدمه تغییر عادتهای مطالعاتی من شود. استعدادی هست اگر همتی خرجش کنم...

سرمایه اصلی خودم را قلب و روحم میدانم. گاهی آسیب دیده، گاهی تلخ ولی از گذر سالها جان بدر برده اند هنوز. هنوز بلدم مهربانی کنم ولی باورم هنوز مجروح است. همیشه دنبال دلیلی برای مهربانی کسی می گردم...می گذرد اما...

از احساسم ولی راضیم...خوب تربیت شده...برشهای قشنگی خورده با عقل ولی هنوز آماده بهره برداری نیست!

می خواهم آرام باشم...انتظار همیشه هست.


افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...