الان در فرودگاه استانبول نشسته م و هنوز ۶-۷ ساعت تا پروازم باقی مونده.
رفتم عروسی پسر خاله کوچیکه و برگشتم. حدود ۱ میلیارد تومان خرج این عروسی و خرید آپارتمان برای زوج جوان شده بود. جشن در نهایت شکوهی که میشد در آن شهر کوچک فراهم کرد برگزاار شد و زوج بسیار جوان زندگی مشترکشان را در یک واحد آپارتمان ۳ خوابه بسیار شیک با مدرنترین و شیکترین مبلمان آغاز کردند. باشد که دلم خوش باشند و سلامت تا همیشه.
پسرخاله ۶ سالی از من جوانتر است. خوب به یاد دارم من کودکستان میرفتم که او به دنیا آمد. عروس زیبا از قضای روزگار دختر عموی دوست قدیمی و صمیمی من است. لذا این وصلت و این سفر به زادگاه مصادف شد با دیدار سپیده هم. گپی زدیم و رقصی چند با هم نمودیم.
۳ جشن پی در پی، حنا بندان، عروسی و پا تختی. دهها نفر را دیدم که سالها بود ندیده بودم. همه پر از سوال و کنجکاوی و اینکه میمانم یا برمیگردم. عدهای بسیاری متفق القول بودند که از پاریس مگر میشود برگشت؟
در مجموع سفر خوب بود ولی بسیار فشرده. چندین شب بیخوابی و خستگی..پدر مادر همراه با خانواده عمو مرا تا ترکیه همراهی کردند. ۲-۳ ساعتی پیش با آنها خداحافظی کردم و راهی استانبول شدم.
علی الحساب فهمیدم که زندگی در ایران، حداقل در آن شهر کوچک هرگز برایم رضایت بخش نخواهد بود. تا چه شود و چه پیش آید!
راستی، جشن عروسی هرچند پرشکوه و جلال، اصلا و ابدا دیگر دلم را به لرزه در نمی آورد. هیچ اعجاز و جذابیتی در آن لباس سپید نمی بینم دیگر، همچنان که آسایش و رفاهی که در انتظار آن عروس ناز است رنگی برایم ندارد. انگار که یاد گرفتهام که گوهر کمیاب آرامش و همدلی با شریک و همسفر زندگی ست، نه پیراهن گرانقیمت عروسی با گردنبند مروارید اصل و گوشواره ی الماس.
زندگی نقطه به نقطه و با همین دستهای خودت ساخته میشود و هر دارایی غیر از اعتماد به خودت و هر پشتوانه ا ی به جز تجربه مقابله با زندگی و دنیا و آدمها و رویدادها و موقعیتها فقط و فقط به درد نمایش میخورد و خیره کردن چشم دوست و دشمن. به درد من نمیخورد! من پولک و تورم را جای دیگری یافته و بافته ام.
صد البته داشتن شریک زندگی دلخواه آرزوی من نیز هست. با مرد دوستداشتنیام فعلا هیچ از این برنامههای تور و پولک و مروارید و الماس نداریم! راستش دلم هم نمیخواهد!
رفتم عروسی پسر خاله کوچیکه و برگشتم. حدود ۱ میلیارد تومان خرج این عروسی و خرید آپارتمان برای زوج جوان شده بود. جشن در نهایت شکوهی که میشد در آن شهر کوچک فراهم کرد برگزاار شد و زوج بسیار جوان زندگی مشترکشان را در یک واحد آپارتمان ۳ خوابه بسیار شیک با مدرنترین و شیکترین مبلمان آغاز کردند. باشد که دلم خوش باشند و سلامت تا همیشه.
پسرخاله ۶ سالی از من جوانتر است. خوب به یاد دارم من کودکستان میرفتم که او به دنیا آمد. عروس زیبا از قضای روزگار دختر عموی دوست قدیمی و صمیمی من است. لذا این وصلت و این سفر به زادگاه مصادف شد با دیدار سپیده هم. گپی زدیم و رقصی چند با هم نمودیم.
۳ جشن پی در پی، حنا بندان، عروسی و پا تختی. دهها نفر را دیدم که سالها بود ندیده بودم. همه پر از سوال و کنجکاوی و اینکه میمانم یا برمیگردم. عدهای بسیاری متفق القول بودند که از پاریس مگر میشود برگشت؟
در مجموع سفر خوب بود ولی بسیار فشرده. چندین شب بیخوابی و خستگی..پدر مادر همراه با خانواده عمو مرا تا ترکیه همراهی کردند. ۲-۳ ساعتی پیش با آنها خداحافظی کردم و راهی استانبول شدم.
علی الحساب فهمیدم که زندگی در ایران، حداقل در آن شهر کوچک هرگز برایم رضایت بخش نخواهد بود. تا چه شود و چه پیش آید!
راستی، جشن عروسی هرچند پرشکوه و جلال، اصلا و ابدا دیگر دلم را به لرزه در نمی آورد. هیچ اعجاز و جذابیتی در آن لباس سپید نمی بینم دیگر، همچنان که آسایش و رفاهی که در انتظار آن عروس ناز است رنگی برایم ندارد. انگار که یاد گرفتهام که گوهر کمیاب آرامش و همدلی با شریک و همسفر زندگی ست، نه پیراهن گرانقیمت عروسی با گردنبند مروارید اصل و گوشواره ی الماس.
زندگی نقطه به نقطه و با همین دستهای خودت ساخته میشود و هر دارایی غیر از اعتماد به خودت و هر پشتوانه ا ی به جز تجربه مقابله با زندگی و دنیا و آدمها و رویدادها و موقعیتها فقط و فقط به درد نمایش میخورد و خیره کردن چشم دوست و دشمن. به درد من نمیخورد! من پولک و تورم را جای دیگری یافته و بافته ام.
صد البته داشتن شریک زندگی دلخواه آرزوی من نیز هست. با مرد دوستداشتنیام فعلا هیچ از این برنامههای تور و پولک و مروارید و الماس نداریم! راستش دلم هم نمیخواهد!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر