۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

خوش خوش کشانم می بری

'و' دوست چندین و چند ساله‌ام است. سال اول دانشگاه هم اتاقی‌ بودیم و بین آن جماعت از معدود کسانی‌ بود که باهم خوب جوش خوردیم و صمیمی‌ شدیم...این چند روز من و همراهم یا مهمان خانه‌اش بودیم و یا باهم سفر و کمپ رفتیم..

در اولین فرصت مرا نشاند و گفت که نگرانم است..گفت که از مرد من خوشش نمی‌‌آید چون بسیار با من متفاوت است. گفت که من می‌توانم ۱۰۰ بر بهتر از او را داشته باشم، و حیف من و این حرفها...گفت که نگران است که من برای فرار از تنهایی‌ و...وارد رابطه شده باشم. گفت که من باهوش و مستقل و اجتماعی هستم و به تمام احساسات اطرافیان توجه دارم و مدام مراقبم که کسی‌ را نیازارم. این مرد برعکس! راه میرود و مخالفت می‌کند و کاری به احساس دیگران ندارد.

پرسید اصلا این آدم لبخند میزند؟ اصلا علاقه‌ای بینتان هست؟ 
راستش با اینکه مکالمه نسبتا تند و سنگینی‌ بود من کاملا مسلط باقی‌ ماندم و جواب تک تک حرفهایش را دادم. اول از همه استناد کردم به سالهای دور، زمانی‌ که خودش مرا فراوان تشویق میکرد که فقط صرف سرگرمی و تجربه و فرار از تنهایی‌ وارد روابطی بشوم و من هر بار محکمتر از قبل گفته بودم که نمی‌شود و هرگز هم نشده بود. دوره‌های تنهایی‌ استخوان سوز هم گذشته بودند و من جلای وطن کرده بودم. پس من آدمی‌ نبوده‌ام که از تنهایی‌ بترسم یا حتی خسته شوم. دروغ چرا، خسته شده بودم ولی‌ هرگز کوتاه نیامده بودم که رابطه‌ای بی‌معنی را شروع کنم. گفتم که این مرد را دوست دارم و با او خوشحال و راحتم و این حس را قبلا با کس دیگری نداشته ام. 
بعد تایید کردم که مرد بسیار از من خود رای تر است و این درست است. گفتم که افتخار نمیکنم که آنهمه مهرطلب بوده‌ام سالها و هنوز هم متاسفانه هستم تا حدودی. اینکه او گاهی می‌ایستد و حرف خودش را میزند و راه خودش را می‌‌رود بدون تعارفات معمول به نظرم خیلی‌ هم منفی‌ نیست. 
شب که با مرد تنها شدیم دیدم که اصلا و ابداً دلم نلرزیده و شک هم نکرده‌ام به انتخاب خودم. دلم قرص قرص بود. نه اینکه این مرد اول و آخر دنیا باشد و عشق ابدی و آسمانی و...نه! ولی‌ دلخواه من است....

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...