آلفا) در آن روز آفتابی زیبا، مصادف با ۶ فروردین ۱۴۰۱ وارد شهر جدید شدم. حالم خوش بود. چند بار در شهر در ذهنم آمد که در این شهر خوشبخت باش دیگر. هی...
چند ساعت وقت داشتم که بچرخم و خانه را ببینم. خیلی قشنگ بود عاشقش شدم.
بتا) خانه را گرفته ام. چندین چمدان بسته ام. رفتنم دارد نزدیک میشود. واقعا دارم میروم. رفتن را که میتوانم. یک بار دیگر خودم را میکشانم به جایی دیگر. این بار هم تنها.
دختری مثل من چطور تا ۴۰ سالگی تنها ماند؟
تتا) این بارهای اخر مینشینم روبروی خانم میم، با ترکیبی از بغض و خیلی چیزهای دیگر. گفتم دیگر وقتی نمانده، همه سوراخهایم را بگیر. خندید.
گاما) ولیکن آدمی را صبر باید...پووف...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر