۱۴۰۱ اردیبهشت ۵, دوشنبه

پایان قصه...

 آلفا) چندین جلسه است که از اول تا اخر بغض دارم و اشک میریزم پیش خانم میم. نود یورو را میدهم و با حالی‌ خرابتر برمیگردم. شنبه گذشته هم همین بود. فرقش این بود که آخرین جلسه حضوری مان بود...

چهار سال و نیم است که در گرما و سرما به دیدنش رفته ام. اکثرا گریه کرده ام، پول را داده‌ام و آمده‌ام که در خانه بیشتر گریه کنم. 

بتا) لیلا دوست خوبی است. برایم مهمانی گرفت. لوبیا پلو پخت، گوشواره و گردنبند هدیه داد...دلم گرم شد. گرچه الف حتا برای خداحافظی هم نیامد... 

تتا) شب‌ها خیلی‌ بد میخوابم..همش منتظرم که صبح شود که بدوم و چیزی را که جا مانده در چمدان‌ها جا دهم. چند روز است سرگیجه هم دارم ولی‌ ندیده ش میگیرم. امروز صبح که بلند شدم واقعا میترسیدم که نتوانم به دستشویی برسم. ولی‌ بعد با سلام و صلوات  خودم را کشاندم پای میز و جلسه ساعت ۸:۳۰. بعد جلسه حنا دو بار پرسید که خوبی؟ معلوم بود حالت خوش نیست...

گاما) خوب همین الان عکس دو نفره ش را دیدم. میدانستم، منتظر بودم یک جورهایی. از تابستان که ارتباطش را با من قطع کرد..از ۲ ماه پیش که قرار شد زنگ بزند و نزد. دختر باریک اندام، و ظریفی‌ است با پوستی روشن. عکس به نظر میرسد در آینه هتلی در ایران گرفته شده. همین الان رفتم که عکس را دوباره ببینم و اشتباهی‌ زنگ زدم بهش...پوفف.. بعد مجبور شدم پیغام بدهم و معذرت خواهی‌ کنم... چه بد شد...

خداحافظ...آن لهجه ی قشنگ...آن موهای زبر که هرگز دستم بهش نرسید...جز در رویا، در سیاهترین روزای تنهایی‌ کرونا...آن گلدان بگونیا را که دادم رفت باید میدانستم که پایان قصه همانجاست...

راستی‌ چقدر دوستش داری؟ از کی‌ دوستش داشتی؟ 

خسته‌ام و له شده. ولی‌ باید رفت. دارم میروم...دیگر گول نخواهم خورد...دیگر تمام...مگر میشود اینقدر؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...