۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

آغاز قصه ...

 آلفا) ۱ هفته پیش سوار هواپیما شدم با یک چمدان و یک کوله پشتی‌ بسیار سنگین. ۴ چمدان بسیار بزرگ را قبلا فرستاده بودم. پای گیت و توی هواپیما اشک ریختم بسیار. از اینکه آن شهر را ترک میکردم غمگین نبودم. اصلا انگار که در آن شهر خاطره‌ای نداشتم. از رفتن غریبانه خودم بعد از قریب به ۱۲ سال از آن کشور دلم سخت گرفته بود. 

به هر حال خداحافظ زیباترین شهر جهان. مردم دنیا به این نام میشناسندت.

روز‌های انگشت شماری آغوش و بوسه و امنیت داشتم در این شهر. و روزهای بیشماری خودم را کشاندم از امروز به فردا که بگذرد. با این وجود این شهر به من بدهکار نیست ومن هم به این شهر بدهکار نیستم. ولی‌ راستش اصلا دلم نمیخواهد برگردم.

پر اضطراب‌ترین روزی عمرم را اینجا سپری کردم. روز‌هایی‌ که امیدوارم هرگز نه خودم ببینم نه دشمنانم. 

بتا) مونا و خانواده ش یک چاقوی زیبای س*ویسی و یک جفت گوشواره زیبا هدیه دادند. نیلوفر هم یک شال بسیار زیبا...

مرد ریشوی قدبلند هم  با اینکه در شام خداحافظی با بقیه بچه‌ها بود، پیشنهاد داد که شب قبل از رفتنم هم همدیگر را ببینیم. اول دعوت کرد به خانه ش ولی‌ بعد تصمیم گرفتیم شام برویم بیرون. 

شب اخر، خسته از بار بستن و تمیز کردن خانه، دم گورستان پرلاشز در رستورانی‌ با هم نوشیدنی خوردیم و شام. کمی‌ مست بودیم، خیلی‌ حرف زد ولی‌ بیشتر از خودش و افسردگی ش. 

اینکه شب اخرم در این کشور او را دیدم عجیب بود، یک سال هم نیست که میشناسمش.

تتا) از اینجا بگویم. خانه زیباتر و راحت تر از این نمیتونستم آرزو کنم.

 دلم می‌خواست اتاق خوابم بزرگ و پر نور باشد، تختم به دیوار نچسبیده باشد. از پنجره ساختمان زشت روبرویی را نبینم. صبح‌ها چشم که باز می‌کنم، پشت در اتاق خواب را نبینم پر از لباس‌های آویزان. 

دلم می‌خواست در تلویزیون بزرگ فیلم ببینم شب ها. دلم می‌خواست با نور خوب و کافی‌ کتاب بخوانم. دلم می‌خواست وان و بالکن داشته باشم...

این آپارتمان عین بهشت است. هر پنجره ش کارت پستال دیگری است... 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...