‏نمایش پست‌ها با برچسب مرا حوصله تنگست.... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مرا حوصله تنگست.... نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

زندگی جنگ است انگار...

نا امیدم و عصبانی‌. پریشب لباس دیروز رو با دقت انتخاب کردم، لاک صورتی زدم و زود خوابیدم که روز بعد خسته به نظر نرسم. 
ساعت ۲ بعد از ظهر سر جلسه بزرگ پل بعد از ما آمد. من با لبخند گشادی منتظر شدم که به سمت من نگاه کند و بنژوق بگوید. از فرانچسکو شروع کرد و آخر به من رسید. بعد دیگر سعی‌ کردم از تماس چشمی خودداری کنم و این کار اراده زیادی میطلبید. 
وقتی‌ که رفت پای میز ارائه چیزی در دلم شروع کرد به بزرگ شدن، چیزی که از جنس ناامیدی بود. دیدم این مرد بیش از اندازه تحمل من شیرین و جذاب است، و قوی و مسلط. تحسین همه رو هم برانگیخت بالطبع. آنجا فهمیدم که نمیشود. فهمیدم که این چیزیست که به آن میگویند crush، حتی hopeless crush...
فهمیدم که هنوز مثل ۱۰-۱۲ سال پیش عاشق میشوم و در دلم از عاشق شدن طرف هم قصه میسازم. این مرا ترساند، بیشتر از ناامیدی حاصل از دست نیافتنی بودن پل مرا ترساند. اینکه درسی‌ که یاد نگرفته ای و تکرار خواهد شد. اینکه من برای پل یک تازه‌وارد هستم، همین! شاید لبخندهایم برایش معنی‌ داشته باشد، شاید هم اصلا نه! فهمیدم که باید خودم را جمع کنم، هرچه زودتر. 
در مهمانی بعد جلسه اصلا به سمت پل نرفتم. او هم نیامد. چشم در چشم هم نشدیم. اصلا دوست ندارمin crush به نظر بیام. 
به قول مریم، برای جذاب بودن باید قوی باشیم و آرام و شاد. باید وانمود کنیم که شادیم، درواقع باید واقعا شاد باشیم...

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

یکی نغز بازی کند روزگار...

انگار که زنده‌ایم تا ببینیم نتیجه زبان درازی‌ها و قلدری‌هایمان را.
 بهش خندیده بودم پیش چند نفر که نمی‌دانم این بشر از کجا عاشقم شده؟ مرا ندیده تا به حال و اگر هم دیده من هرگز ندیدمش و متوجهش نشده ام. نه کلامی بینمان ردّ و بدل شده و نه حتی یک دوست مشترک داریم. گفته بودم در ۲۰ سالگی شاید میفهمیدم این آدم را ولی‌ در سی‌ سالگی مطلقاً. آدمی‌ که ندیده و نشناخته اصرار به ازدواج با کسی‌ دارد آدم بالغی نیست! در زندگیش به اندازه کافی‌ آدم ندیده و نشناخته! اصلا درک درستی‌ از زندگانی ندارد. 

 ۲-۳ سالی‌ بود که همیشه می‌گفتم دیگر هرگز به آن معنی‌ عاشق نخواهم شد. آن لرزیدن دل‌، آن رویا بافیهای رنگین مطمئن بودم که هرگز دوباره به سوی من باز نخواهد گشت. ظهر اینجا پشت میز نشسته بودم، آفتاب کم جان پاریس اتاق را پر کرده بود و من حال عجیبی‌ داشتم. خیلی‌ احمقانه و سبکسرانه دلم می‌خواست که آقای بهمانی با من تماس بگیرد. عکسها و اطلاعات ش را که کنار هم میگذاشتم شاهزاده‌ای شکل میگرفت که همیشه از کودکی منتظرش بودم ولی‌ این سال‌های اخیر به فراموشی سپرده بودمش. آقای بهمانی بیش از ۲ هفته است که ذهن مرا به خود اختصاص داده! فقط با یک تماس کوچک. در شهر دیگری زندگی‌ می‌کند و هرگز همدیگر را ندیدیم. 
یک تکه ی بزرگی‌ از دلم می‌خواهد که تمام شود قصه ی تنهایی‌ و رنج. قصه‌ای که ۴ سال است به کّل انکارش کردم و چشم ٔبر رویش بستم. تمام شود و خوب هم تمام شود. 
انگار که زنده‌ایم تا ببینیم نتیجه زبان درازی‌ها و قلدری‌هایمان را.

۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

تنهایی دوباره...

۱۰ روزه که اومدم پاریس. با ۶ چمدان و اندی اسباب و وسیله..
این ۱۰ روز فقط و فقط صرف این شد که بسته‌ها را باز کنم و در این جای نقلی جاگیرشان کنم و بعضی‌ را که استفاده نخواهم کرد بچپانم زیر تخت.
 اول که رسیدم و وارد خانه‌ام شدم کوچکی خانه و آشپزخانه به شدت زد توی ذوقم. رسما شبیه یک سوییت هتل بود، همانقدر خشک و رسمی‌..در این ۱۰ روز دکوراسیون را تغییر دادم، پرده‌ها را دراوردم و پرده‌های خودم رو آویختم، فرش کوچکم رو پهن کردم، و روتختی را به تن‌ پتوی بی‌ قواره زدم. کفش‌ها و لباس‌ها او در قفسه‌های کمد چیدم و آویختم، رومیزی رو میز غذا خوری انداختم و بوفه کوچک را پر از کتاب و اشیاِ تزینی کردم که اکثرا یادگاری دوستان مختلف هستن..برای حمام قفسه و جا صابونی و جا مسواکی خریدم به همراه یک پا دری طرح چوب! 

بعد از همهٔ این تغییرات تدریجی‌، اولین باری که از بیرون برگشتم و وارد خانه شدم فضا به دلم نشست. مهر این خانه هم داره به دلم میشینه انگار..
خونه م در طبقهٔ پنجم یه ساختمون زیبای نسبتا قدیمی‌ و در وسط یه پارک زیبا قرار گرفته. علاوه بر کوچکی خانه احساس غربتی که با ورودم به اینجا و ساکن پاریس شدن بهم دست داد خودم رو غافلگیر کرد. فکر می‌کردم که بعد از بارها جابجایی‌ اینبار دیگر واقعا مشکلی‌ نخواهد بود برای تطبیق! با توجه به اینکه بیش از ۴ سال است که در این کشور زندگی‌ می‌کنم. ولی‌ بود..هست...
دلم می‌خواد به گذشته استناد کنم، به ۱۹ سالگی که بعد از خداحافظی سخت با پدر وارد خوابگاه بسطامی شدم و در تهران حتی یک دوست نداشتم. به ۴ سال پیش که وارد فرانسه شدم و باز هم کسی‌ را نمی‌‌شناختم.

همیشه از جایی‌ شروع میشه، آدم دوست پیدا میکنه..

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

مستم ولی یادم نرفته...

آورده اند که شبی در جایی جوانی در حد محسوسی مست بود و اصرار داشت که نیستم. با توجه به تحصیلات عالیه ایشان و به پیشنهاد خودش قرار شد به چند مساله محاسباتی جواب دهد تا صحت و سقم ادعایش بررسی گردد. انتگرال جز به جز ساده ترین چیزی بود که حضار بر سرش توافق کردند و فرد مذکور به تته پته افتاد...ولی نهایتا هنوزاصرارمی ورزید که
 "مست نیستم... یادم رفته!"

گفتم شاید برعکسش هم درست باشد...


افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...