نا امیدم و عصبانی. پریشب لباس دیروز رو با دقت انتخاب کردم، لاک صورتی زدم و زود خوابیدم که روز بعد خسته به نظر نرسم.
ساعت ۲ بعد از ظهر سر جلسه بزرگ پل بعد از ما آمد. من با لبخند گشادی منتظر شدم که به سمت من نگاه کند و بنژوق بگوید. از فرانچسکو شروع کرد و آخر به من رسید. بعد دیگر سعی کردم از تماس چشمی خودداری کنم و این کار اراده زیادی میطلبید.
وقتی که رفت پای میز ارائه چیزی در دلم شروع کرد به بزرگ شدن، چیزی که از جنس ناامیدی بود. دیدم این مرد بیش از اندازه تحمل من شیرین و جذاب است، و قوی و مسلط. تحسین همه رو هم برانگیخت بالطبع. آنجا فهمیدم که نمیشود. فهمیدم که این چیزیست که به آن میگویند crush، حتی hopeless crush...
فهمیدم که هنوز مثل ۱۰-۱۲ سال پیش عاشق میشوم و در دلم از عاشق شدن طرف هم قصه میسازم. این مرا ترساند، بیشتر از ناامیدی حاصل از دست نیافتنی بودن پل مرا ترساند. اینکه درسی که یاد نگرفته ای و تکرار خواهد شد. اینکه من برای پل یک تازهوارد هستم، همین! شاید لبخندهایم برایش معنی داشته باشد، شاید هم اصلا نه! فهمیدم که باید خودم را جمع کنم، هرچه زودتر.
در مهمانی بعد جلسه اصلا به سمت پل نرفتم. او هم نیامد. چشم در چشم هم نشدیم. اصلا دوست ندارمin crush به نظر بیام.
به قول مریم، برای جذاب بودن باید قوی باشیم و آرام و شاد. باید وانمود کنیم که شادیم، درواقع باید واقعا شاد باشیم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر