۱۳۹۳ اسفند ۷, پنجشنبه

پل

دیشب لاک صورتی زدم، امروز صبح موهایم را اتو کشیدم، انگشتر فیروزه‌ای‌ام رو با بلوزم ‌ست کردم و در حالی‌ که نفس عمیق می‌کشیدم و به خودم انرژی میدادم از خانه خارج شدم. با پل قرار داشتم و تمام راه به حرفایی که باید بزنیم فکر می‌کردم. چه بگویم و بپرسم که خنگ و گیج به نظر نیایم. نشان دهم که دکتری هستم که میداند در مورد چه حرف می‌زند و سوال میپرسد.
پل هم دکترست. خوش قیافه و خنده روست. بسکتبالسیت و ساکسیفونیست هم هست. اختلاف قد مان حداقل نیم متر میشود. مهمتر از همه اینها بسیار شیرینست! این را دیروز فهمیدم، وقتی‌ که در اتاقی‌ با همکاران پل جلسه داشتیم و پل از راهرو ردّ میشد و من سایه ش رو می‌‌دیدم. حس کردم کاش بشود عاشق پل بود، البته به شرطی که او هم عاشق آدم باشد. 
چکار میشود کرد؟ هیچ راهی‌ به نظرم نمی‌‌رسد..ولی‌ همین که با یک مرد شیرین اشنا شده‌ام راضی ام! 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...