۱۳۹۹ مهر ۳, پنجشنبه

Is that ok if I still visit you later?

 آلفا) دیوانه شدن شاخ و دم ندارد. امشب کلی‌ قدم زدم، موسیقی گوش دادم، در حالیکه زیر ماسک لبخند میزدم اشک‌هایم جاری شد.  

بتا) همیشه فکر می‌کردم تنهایی‌ من با تنهایی‌ او حرف میزند. هر دو تنها بودیم اما حاضر نبودیم تنهایی‌ مان را ارزان بفروشیم. امروز روز خداحافظی بود. همه چیز به کنار، دلم برایش تنگ میشود. اما ته دلم از اینکه دیگر کسی‌ نخواهد بود که سبز و زرد و قرمز شدنش امیدوار یا مایوسم کند احساس رهایی دارم. گفتم مواظب خودت باش، گفت تا بعد! 

گاما) مرگ طبیعی یک رویا...

۱۳۹۹ مهر ۱, سه‌شنبه

I had hoped you'd see my face And that you'd be reminded that for me, it isn't over....

 آلفا) امروز روز اول مهره. ۶ ماه پیش روز اول بهار کنار ۷سین ایستادم و دعا کردم (بله من دعا کردم). اول تصمیم گرفتم دعا کنم و بعد به موضوع دعا فکر کردم. قرنطینه شروع شده بود ولی‌ به اندازه امروز احساس تنهایی‌ نمیکردم. وحشت بود ولی‌ ته دلم. چیزی به ذهنم نرسید، حتا برای سالم ماندن دعا نکردم. ولی‌ ناگهان دلم خواست بتوانم رویا ببافم. من دعا کردم...

بتا) حالا میفهمم که آن دعا هم دعا برای سلامتی بود. چند سال بود که مطلقا رویا نبافته بودم؟ رویاها در سرم جوانه زدند و من ۲ ماه در قرنطینه زنده ماندم. صدها بار انگشتانم را از پشت گردنش عمودی بالا بردم و موهای زبر مشکیش را نوازش کردم. پیراهن سفید پوشیدم و در خانه خودمان جلوی پدر مادرم رقصیدم. شاپسر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس... حامله شدم و دست بر شکمم کشیدم. 

تتا) روز اول مهر ۲۰۲۰ من دامن مشکی‌ گلی گلی‌ راحت دسیگوال پوشیده بودم با بلوز خاکستری یقه هفت. قصه در پایان روز تمام شد. رئیس آمد بالای سرم و پایان قصه را اعلام کرد، بی‌ آنکه بداند قصه‌ای در کار بوده. بی آنکه من بدانم واقعا سیبی در کار بوده.  

گاما) حسین وقتی‌ با کسی‌ اشنا میشد میگفت یک سیب را که بندازی هوا ۱۰۰۰ چرخ میخورد. حداقل ۱۲ سال از آن زمان گذشته ولی‌ حرفش یادم نرفته. این سیب را خودم افریدم که چرخ‌هایش را تماشا کنم. کیف کردم از توانایی خودم در خلق سیب. ۱-۲ ماهی‌ بود دیگر نمیتونستم سیب را ببینم. داشتم پایان قصه را خلق میکردم به آرامی، جوری که نه کسی‌ برود و نه دلی‌ بشکند. یا کسی‌ برود و قصه تازه‌ای شروع شود. بلد نبودم تمامش کنم. ولی‌ عجب شوخی تلخی‌ رویا‌هایم با من کردند. قصه در سیب تمام شد. گویا مقصد آنجا بوده. او میرود دنبال سیب. من میمانم. واقعا خنده دار است....اگر کسی‌ بخواند و بفهمد....

زتا) دل گمراه من چه خواهد کرد، با خزانی که میرسد از راه؟ 

 

۱۳۹۹ شهریور ۲۳, یکشنبه

محمود بود عاقبت کار در این کار...

 آلفا) با ونوس حرف زدم دو ساعت بعد از دو سال. . کلی‌ شوخی کرد راجع به مردان کرد. که مرد باید کرد باشد. من اصلاً و ابدا چیزی نگفتم. 

 کاش میتوانستم بگویم: "ملهلر اقزینا گویوپلار" (فرشته‌ها این جمله را در دهانش گذشته ا‌ند). چه قشنگ است در ضمن این حرف که ما ترک‌ها میگوییم... کاش فرشته‌ها این را در دهان ونوس گذاشته باشند، کاش آن خواب که مادرم دیده هم کار فرشته‌ها بوده باشد...فرشته‌هایی‌ که از آینده مرخصی گرفته ا‌ند تا کمی‌ دلگرمی‌ به زندگی‌ من بپاشند. قصه میگویم باز...میدانم.

آخرش برایم فال حافظ گرفت. " محمود بود عاقبت کار در این کار". 

بتا) با مرد ترک حرف زدم بعد از دو سال و اندی. آخرین بار تصادفی در فرودگاه تهران دیده بودمش. چقدر خوشحال بود. عشق بزرگی‌ یافته بود ظاهراً از دیار چین و ماچین...میگفت میدانی؟ در زندگی‌ من همش نمی‌شد. همیشه نمی‌شد...حالا شده است. شاد و دلگرم و مفتخر داشت به دیدار خانواده میرفت.

 اینبار اما شکسته بود. چیزی نگفت. نه من پرسیدم نه او چیزی گفت. شنیده بودم خبر ازدواج و طلاق ش را...از در و دیوار حرف زدیم. گفتم کتاب بخوان، ورزش کن. برو سنترال پارک قدم بزن. گفت کوید که تمام شود میخواهم حسابی‌ مسافرت کنم....

تتا) این کرم جدید که گرفته‌ام اسمش هست: درخشش اکسیژن...صورت م را خوشحال می‌کند حتا شبیه درخشش بعد از یک هم آغوش‌ایِ واقعی. 

گما) چرا از قصه بریده ام؟ چرا نگاهم را از سیب میدزدم؟ میدزدم یا نیست دیگر؟ 

۱۳۹۹ شهریور ۱۵, شنبه

آاخ...

عصر جمعه: عجب روز پر استرسی. برای ۲ دقیقه ارائه در کنفرانس به اندازه چند روز استرس کشیدم. عصر سر جلسه با مدیر عامل و همه کاملا عصبی بودم. به بچه‌ها گفتم این چرا اینقدر بیشعوره؟ چرا همش از فواید روزای قرنطینه حرف میزنه.  پس من که تنها زندگی‌ می‌کنم و اینهمه سختی کشیدم چه؟ مرد کرد گفت: انسانم آرزوست...
بعد خودم از این اعتراف عریان آنهم پیش کسانی‌ که دوست نزدیکم نیستند پشیمان شدم. 

آمدم خانه، یک ساعت تراپی و خانوم میم. بغض و شکایت که دارم از تنهایی‌ میمیرم. گفتم فکر می‌کنم اینکه اصلا دیگر نمیتوانم سیب را ببینم در حالم تاثیر دارد... موافق نبود. به هرحال، یک بار دیگر از خودم میپرسم، آیا میارزید؟ 

 صبح شنبه: با سردرد ملایم و ناراضی از کیفیت خواب دیشب از تخت بلند شدم. دوش گرفتن راه حل به نظر میرسید. بعدش صبحانه، موز و قهوه. وسط قهوه بغض آمد...با خودم گفتم‌ ای وای...این قهوه معمولا بهترین قسمت روزم بود. ...حوله به تن برگشتم به تخت...کتاب "خوشحالی بسیار زیاد" آلیس مونرو را برداشتم که شروع کنم. اوایل صفحه دوم کتاب را بستم و گریستم. بالاخره.  

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...