۱۳۹۹ شهریور ۱۵, شنبه

آاخ...

عصر جمعه: عجب روز پر استرسی. برای ۲ دقیقه ارائه در کنفرانس به اندازه چند روز استرس کشیدم. عصر سر جلسه با مدیر عامل و همه کاملا عصبی بودم. به بچه‌ها گفتم این چرا اینقدر بیشعوره؟ چرا همش از فواید روزای قرنطینه حرف میزنه.  پس من که تنها زندگی‌ می‌کنم و اینهمه سختی کشیدم چه؟ مرد کرد گفت: انسانم آرزوست...
بعد خودم از این اعتراف عریان آنهم پیش کسانی‌ که دوست نزدیکم نیستند پشیمان شدم. 

آمدم خانه، یک ساعت تراپی و خانوم میم. بغض و شکایت که دارم از تنهایی‌ میمیرم. گفتم فکر می‌کنم اینکه اصلا دیگر نمیتوانم سیب را ببینم در حالم تاثیر دارد... موافق نبود. به هرحال، یک بار دیگر از خودم میپرسم، آیا میارزید؟ 

 صبح شنبه: با سردرد ملایم و ناراضی از کیفیت خواب دیشب از تخت بلند شدم. دوش گرفتن راه حل به نظر میرسید. بعدش صبحانه، موز و قهوه. وسط قهوه بغض آمد...با خودم گفتم‌ ای وای...این قهوه معمولا بهترین قسمت روزم بود. ...حوله به تن برگشتم به تخت...کتاب "خوشحالی بسیار زیاد" آلیس مونرو را برداشتم که شروع کنم. اوایل صفحه دوم کتاب را بستم و گریستم. بالاخره.  

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...