۱۳۹۹ شهریور ۱۰, دوشنبه

رو‌ای طبیب سنگدل...

 آلفا) امروز موقع بیرون آمدن از شرکت خیلی‌ فکر کردم که کاری کنم که طعم این ۲شنبه تلخ عوض شود. نصف کرسان خوردم با عذاب وجدان...جلوی بوتیک ایستادم و بارانی زیبای ۱۸۰ یورویی را دید زدم، حتا به خانم خوش صدایی گوش دادم که داشت در مورد باغ درون و بهشتی‌ در دنیای مراقبه حرف میزد. داشتم به خانه میرسیدم و هنوز نمیخواستم با همان دوشنبه به خانه بیایم. راهم را کج کردم به سمت سوپر مارکت و هندوانه خریدم. بالاخره که باید میامدم. دراز کشیدن با ماسک زیر چشم و گوش دادن دوباره به آهنگ مدیتیشن بالاخره گره از بغض سنگینم گشود....

بتا) احساس ملال و تنهایی‌ شدید دارم. حس می‌کنم تمام کارهای دنیا را کرده ام. فقط میخواهم این فضای خالی‌ پر شود. فقط میخواهم بقیه عمرم به معشوقم و به فرزندم محبت کنم. فقط نوازش شوم فقط. و فقط از معشوقم...

تتا) قصه چه شد؟ آخرش یا اولش؟ سیب به کجا رسید؟ چرا حس می‌کنم دلم شکسته باز هم؟ 

گاما) دلم یک معجزه یا خبر خوب میخواهد، یا حداقل یک سفر به برلین...


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...