۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

امپراطوری انتظار..

زندگی همیشه دغدغه دارد. همیشه نگران نابسامانی گوشه ای از آن هستی. نگران به دست نیامده ها...نگران از دست رفتنی ها...

من که بین استقرار و استقلال دومی را برگزیده ام هنوز در ابتدای راهم. استقلال همیشه هم دوست داشتنی نیست ولی وسوسه استقرار عاقبت در ذهن من از شهوت قدم گذاشتن دردنیای ناشناخته های زیبا و گاهی ترسناک شکست خورد.

هدفِ عریانِ رفتن من درس خواندن است. علم همیشه در زندگی من در حاشیه بوده گرچه گاهی لذت فراوانی را نصیب من کرده است. اکنون در آستانه آغاز جدیترین مرحله تحصیلی درک مناسبی از ضعفها و سستی های علمی خودم دارم و امیدوارم که این درک مقدمه تغییر عادتهای مطالعاتی من شود. استعدادی هست اگر همتی خرجش کنم...

سرمایه اصلی خودم را قلب و روحم میدانم. گاهی آسیب دیده، گاهی تلخ ولی از گذر سالها جان بدر برده اند هنوز. هنوز بلدم مهربانی کنم ولی باورم هنوز مجروح است. همیشه دنبال دلیلی برای مهربانی کسی می گردم...می گذرد اما...

از احساسم ولی راضیم...خوب تربیت شده...برشهای قشنگی خورده با عقل ولی هنوز آماده بهره برداری نیست!

می خواهم آرام باشم...انتظار همیشه هست.


۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

ماه آخر...

فکرهایم زیاد است این روزها...گرچه به دقت راه اندیشیدن به گذشته و آینده را بسته ام. 2 سال پیش کجا بودم و چه شد و 2 سال بعد کجا هستم و چه خواهد شد...نداریم از این حرفها...
خانه پدری بهشت است. آرامشی وصف ناپذیر دارم اینجا. واقعا نگران چیزی نیستم. نه ویزا و نه هزار دغدغه لعنتی دیگر. اصلا یکجور رخوت و بی خیالی عمیقی دارم. اما فکر هست در ذهنم هر ثانیه...یکجور عجیبی هم هست.

احوالاتم شبیه کسی است که مرده باشد. اینگونه آرامم. یعنی تو گویی که زندگی ای بوده و تمام شده و حالا از این به بعدش قرار نیست در جایی ثبت شود، قرار نیست اندازه گرفته شود. هر چه شد شد.  در آسمانها سیر می کنم شاید. پرواز هم شاید.
قصه چمدان هم لوث شد یک جورهایی. در پاسخ سوالهای بی شمار می گویم که تا اول سپتامبر خواهم رفت. کجا؟ یک جایی بلاخره. آنقدر خیال پدر و مادر را از هر جهت راحت کرده ام که کلا فرقی برایشان نمی کند کجا بروم. می دانند که هرگز مشکلی برایم پیش نخواهد آمد. قصه تنهایی و دلتنگی را هم آنقدر از زوایای مختلف برایشان شکافته ام و انقدر خودم را قوی و بی تفاوت نشان داده ام که گویا اصلا آنجا تنهایی و غربتی در انتظارم نیست. چنان دختری هستم من...

گاهی کتابی به دست می گیرم از کتابخانه قدیمی ام. چه همه کتاب شعر...خنده ام می گیرد. ورقی می زنم. زود می بندم. زیاد خود را با شعر تنها نمی گذارم. بگذارم هم اتفاقی نمی افتد. هنوز شعر را می فهمم ولی دیگر تکانم نمی دهد. دوستش ندارم.

تهران که برگردم باید کم کم خانه را خالی کنم و چمدانم را پر. چیززیادی نخواهم برد. کتاب که هیچ. چند دست لباس و عطر و اکسسوری که دوستشان دارم...دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد.

 یک طرف ماجرا هم قصه خداحافظی هاست. کسی نمانده البته...دوستانم کمند. پدر و مادرم حدس می زنم خوددار خواهند بود ولی وداع از پدربزرگ و مادربزرگ می دانم که درد زیادی خواهد داشت.

آدرس اینجا هم باید عوض شود چون به برلین کوچ نخواهم کرد دیگر...


۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

برلین 1


برلین واقعا شهرباشکوهی است.  ابدا زرق و برق ندارد. یعنی فکر نکنم اصلا حتی با مثلا دوبی و استانبول رقابت کند دراین زمینه.
ولی بی نهایت اصیل و مستحکم است.
به نظر میرسد که شهر کاملا منطقی و آرام و مقتدر در جای خود ایستاده است. به ندرت می توان ساختمان جدیدی را در شهر مشاهده کرد. اکثر مغا زه ها و خانه ها مثل موزه های باشکوه به نظر می رسند.
برلین شهر فوق العاده ای است ولی زیبا شاید نباشد. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...