پایان هر دورهٔ زندگی برای من با بحرانهایی مصادف بوده و البته هیجاناتی...بحران از جمع بندی و ارزیابی دورهٔ سپری شده ناشی می شده و هیجان از اینکه هنوز خیلی زمان دارم که این اشتباهات رو تکرار نکنم. ارزیابی من همیشه بسیار سختگیرانه بوده. خودم رو بسیار ملامت و تنبیه کردم همیشه و همیشه..
خیلی خنده دار به نظر میرسه الان، ولی همیشه ملامت و پشیمانی حول محور اعتماد به دیگران بوده. دورهٔ دبیرستان یاسمن رقیب تحصیلیام بود. برای دورهای بسیار هم صمیمی شده بودیم. یکروز به دلیلی که یادم نیست کینهای ازش به دلم گرفتم. آمد و گریه کرد و کلی منت کشید تا آشتی کردیم. یادم هست براش نامهٔ طولانی سوزناکی نوشته بودم که چرا دیگر مانند قبل دوست نزدیک خودم نمیدانمش. در دوران دانشگاه کاملا از هم دور افتادیم. هیچ کینهای ازش به دلم نداشتم دیگر..به شهر آفتابگردنها که می روم بدم نمیآید که ببینمش. الان ولی ۴-۵ سالی هست که هیچ ارتباطی نتوانستم بگیرم. هیچ ایمیل و فیسبوکای هم ازش ندارم.
کل دوره لیسانس در دانشگاه، فکر میکردم که بسیار متفاوتم و درجمع دختران کلاس به نرمی وارد نمی شوم. واقعا اینطور بود تا حدودی. سالها گذشت و حدود نیمی از آن افراد بهم گفتن که من مهربونترین فرد جمع بودهام. دوستم داشتهاند و دارند. من ولی از رفتار کلی آنها پروندهای ساخته بودم و بارها در بلاگ قبلی پستهای کنایه آمیز و شکوه آلود منتشر کردم. مسلما الان کینهای در کار نیست. به برخی از آن افراد خوشبین نیستم فقط، و چه اهمیّتی دارد اصلا، هرکس در گوشهای از جهان، شاید هرگز هم را نبینیم دیگر.
در دوره ارشد چنان زخمی به پیکر اعتمادم وارد شد که حرفش را نزنیم. تجربه بزرگ بود و هولناک..زیررویم کرد. یاد گرفتم که حرف نزنم و هرکسی را دوست نپندارم.
مهاجرت که کردم فکر میکردم که بسیار پخته و باتجربه هستم، نه کسی می تواند از در صمیمی شدن بهم ضربه بزند، نه گول می خورم به راحتی. غافل از این بودم که هنوز بسیار ساده هستم و همچنین پرونده ساز. حرف نمی زنم و مدرک جمع میکنم تا یک روز همهٔ حرفهایم را با فریاد بزنم.
این ضعف من در ارتباط با همخانه ای هایم آشکار شد. انسانهای بسیار سرد و بی انصافی بودند. به علاوه تمام اختلافات فرهنگی. کاش هر مشکلی با آنها داشتم لبخند نمیزدم که صلح و صفا برقرار کنم. کاش آرام هر روز حرفم را میزدم و از حقوقم دفاع میکردم. نکردم و آخرش با دلخوری جدا شدم.
رسیدیم به سال آخر دکترا و ارتباطم با ۳ نفر از همکاران در یک حلقه صمیمی. ۴ نفراز ۴ ملیت مختلف. قضیه دلخوری از یک دروغ شروع شد. دروغی شنیدم و بهانه کردم و با تندی ازجمع خودم را کنار کشیدم. از طرف دیگران بارها بهم پیشنهاد شد که حرف بزنم. دلخوریام را مطرح کنم. نکردم. چون فکر میکردم کسی که با این وقاحت دروغ میگوید ارزش صحبت ندارد. فرد بسیار نزدیک به فرد دروغگو هم در آن آتش سوخت. آنقدر نزدیک بودند که نمیتونستم تفکیکشان کنم. با چهرهای که چند هفته خشک و بی لبخند بود پسشان زدم. در هیچ محفلی با آنان شرکت نکردم. تمام شد. بعد مدتی آنها هم با من سرد شدند.
دکترا تمام شده. کل تحصیلاتم هم. میخوام با خودم صادق باشم. بزرگترین ایرادم چه بوده در ۴ سال گذشته؟
کینهای هستم هنوز! خیلی کمتر از گذشته، ولی هنوز کینه می ورزم بیشتر از بیشتر مردم مغرب زمین.
بی ملاحظه حرف میزنم. ممکن است دلی را بشکنم و هرگز نفهمم چه کردم.
هنوز تعمیم میدهم و اظهارنظرهای نژاد پرستانه میکنم. قضاوت میکنم مردم را.
قلبم مهربان است اما سخت سخت...