۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

ریلهای قطار میدانند من و تو تکه تکه می خندیم...

کلید رو گذاشتی‌ کف دستم و گفتی‌ اینجا رو مثل خونه خودت بدون. گفتی‌ من بعد از ظهر روزی برمی‌گردم که تو صبحش شهرو ترک کردی. چه دل‌ هردومون گرفت اون شب.
وارد اطاقت که شدم دلم ریخت. می‌ترسیدم نامه‌ای چیزی واسم گذاشته باشی‌. چراغو که روشن کردم کتاب کوچولو در قطع جیبی‌ رو میز به صورت ایستاده خودنمایی کرد. رباعیات خیام، صفحهٔ اول باز: تقدیم به ...ی عزیز، به یاد ایام خوش کوتاهِ ...، دسامبر ۲۰۱۴، ...، ح 
پنجره خونه ت رو به ریل قطاره. همون ریلی که من قراره ازش حرکت کنم ۵ روز دیگه..برم شهر عشق و نور و شعر و هنر... برم که اونجا زندگی‌ کنم. 
تو اتاقت ق ران هست با مهر و جانماز تو قفسه...دیدنش منو ترسوند. دست بر قضا همین امروز که آخرین تکه‌های وسایلم رو بسته‌بندی می‌کردم هم م ف‌‌‌ ا تی‌ ح پیدا کردم هم مهر و چادر نماز. من هم ۴ سال پیش با این چیزها به این شهر وارد شده بودم. چه بر من گذشت که احتمال اینکه تو به وجود خدا معتقد باشی‌ به وحشتم می‌‌اندازد؟
چه باید کرد با تو؟ 

۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

مهلت بودن با من که تموم شد...

هنوز نگاهت، لبخند نیمه ت، آغوشی که قبل از خداحافظی به روم گشودی داره تو ذهنم می‌چرخه. چیکار باید می‌کردم؟ گفتم داره دیر می‌شه، باید به آخرین مترو برسم. چنتا جمله رسمی‌ گفتم و پا تند کردم. سر کوچه که رسیدم برگشتم و دست تکون دادم واست. چه حالی‌ داشتم...
این اولین بار بود تو زندگیم، آره واقعا اولین بار، که می‌‌دیدم مردی خالصانه دوستم داره، صاف و ساده...دستمو گذشتم رو دهنت و گفتم هیچی‌ نگو. چون نمی‌شه که الان..چون دیره. چون من هم دارم میرم از این شهر و هم مرد دیگه‌ای رو دوست دارم.
یک ساعت قبلش توی بار که نشسته بودیم، میان شوخی‌ و خنده واسم خوندی: ترکم نکن....گفتم: جام زود پر میشه. گفتی‌: جای فیزیکیت آره...
اینو هم باید میدیدم تو زندگیم..

۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

بی حوصله..

ذهنم آشفته است و پر نگرانی. حس می‌کنم که اوضاع تحت کنترلم نیست و این وحشت‌زده م کرده. واسه اینکه به خودم آرامش بدم و از این اشفتگی ذهنی‌ در بیام دلم می‌خواد بنویسم و لیست کنم که چه چیزیی‌ در زندگی‌ واسم مهم هستن:
- برام مهمه که آدمی‌ باشم که تکلیفش با خودش معلومه و از هر بادی بهم نمیریزه. الان حتی بدون باد هم بهم می‌ریزم. 
- چی‌ می‌خوام از زندگی‌؟ آرامش، امنیت، ثبات...الان انقد افسرده م که نمیتونم به این مفاهیم فکر کنم حتی. 
- چرا حوصله‌‌ ندارم؟ :(

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

همه زخمای من از خودمه...

خیلی‌ عصبانیم. دوباره از دیروز صبح. نشستم از ۴ سال پیش همه رفتارهای اجتماعی خودم رو مرور می‌کنم و خودم رو محاکمه می‌کنم که چرا فلان موقع فلان حرف رو زدم به فلان کس. خودم رو از دید اونها تصور می‌کنم و بعد قضاوت می‌کنم. عذاب عظیمی‌ ‌ست. بعد از خودم می‌پرسم آیا امکان داشت که اینقدر ساده و احمق باشم؟ اینقدر خنگ؟
دوباره به یاد می‌آورم که ۴ سال پیش که اینجا آمدم تازه از مرور سال‌های پیشین و محاکمه خودم به خاطر ریز رفتار‌هایم رهائی یافته بودم. خودم را بخشیده بودم تا حدودی و به اینجا، به زمان و مکان و آدمهای نو پناه آورده بودم. چرا این الگو دوباره تکرار شد؟ 
دیشب قبل از رسیدن به خانه دلم می‌خواست که زودتر وارد فضای خودم شوم و با صدای بلند بزنم زیر گریه. به خانه که رسیدم اما تصمیم گرفتم خودم را ببخشم. به خودم گفتم هیچکس بی‌ نقص نیست. و هرکسی اگر بنشیند و با این ذره‌بین من به گذشته خودش بنگرد دیوانه خواهد شد. خودت را ببخش و بنشین سر زندگیت. تازه، مگر چه کرده ای؟ آدم کشته ای؟ حق کسی‌ را خورده ای؟ فقط حق خودت را خورده‌ای با سادگی‌ و حماقت بی‌ اندازه. یاد بگیر لطفا.  
باید سعی‌ کنم به این تراژدی از دید دیگری بنگرم: من باز هم صمیمی‌ شدم و اعتماد کردم و با دست‌های باز وارد دوستی شدم، خودم را یاد دادم به دوستان و بعد شمشیر را دادم به دستشان و گفتم بزن! 
یاد بگیر دختر جان، یاد بگیر، مرز نگه دار، سیاست داشته باش. سیاست داشته باش. 

۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه

حالا چرا؟

'ح' بدجوری مرا یاد 'الف' می‌‌ اندازد. یک پسر استاندارد و کلاسیک ایرانی‌. خوش قیافه و متین، دارای خانواده‌ای فرهنگی‌ و مؤدب، تحصیل‌کرده‌ وباهوش، واز همه مهمتر مرد زندگی‌. این مرد زندگی‌ که می‌گویم یعنی‌ از همان تیپ پسرانی که احتمالا پدرومادرم بسیار راضی‌ و خشنود خواهند بود از داشتنش در جمع خانواده! 

چند سال پیش بود؟ پاییز و زمستان ۱۳۸۶...شکست عشقی‌ سختی‌ خورده بودم از جوانک هنرمندِ جذّابی که چند بار دستم را گرفته و به قدم زدن در کوچه‌های یوسف آباد یا سینمایی جایی‌ برده بود. دلم با اس‌ام‌اس‌های عاشقانه ش لرزیده بود. دوست داشتمش. کوتاه بود روزگار شیرینم با او. یک شب غیر مستقیم گفت که خبری نخواهد بود بین ما، مراقب دست و دلت باش. همین. شکستم. گریه‌های بلند و طولانی‌. اولین بار دلم شکسته بود، واقعا، و ۲۵ ساله بودم. 
همان پاییز الف سرو کله ش پیدا شد. آدم جدیدی که نبود، ۵ سال بود هم را می‌‌شناختیم. همان پاییز لعنتی بود که الف تماسش را با من بیشتر کرد. پارک و سینما و رستوران..با من مهربان بود خیلی‌. آمادهٔ ازدواج بود بی‌ تعارف. الف استاندارد‌ترین پسر اطراف بود، این را همه می‌گفتند! من؟ موافق بودم ولی‌ انگیزه خاصی‌ برای بیشتر نزدیک شدن به او نداشتم. ولی‌ دروغ چرا؟ بعد از آن دوره هولناک دلشکستگی از حمایت و توجّه‌اش لذت می‌بردم. 
......
اینکه چه شد و بر من و او و دیگران چه گذشت را اصلا قصد ندارم بنویسم. دقیقا به همین دلیل است که ح، این پسر آقا که سالها آرزوی آشنایی با کسی‌ همچون او را داشتم، هم اکنون با خلوص عاشقانه‌ای روبرویم می‌‌نشیند ولی‌ هیچ سلولی را در هیچ کجای وجود من به حرکت درنمی آورد.
ح از وجود مرد باخبر است. ولی‌ اصلا و ابدا از او چیزی نمی‌پرسد. من هم می‌دانم که ۲-۳ ماه پیش نامزدیش بهم خورد با دختر مورد علاقه ش. من هم ولی‌ چیزی نمی‌پرسم. 
در دوره‌ای هستم که مطمئنم که می‌توانم راحت 'ح' را به دست بیاورم. با یک لبخند متفاوت که دریغ کردم ازش تا کنون، چون دلم پیش مرد است ششدانگ. البته که عاشق مرد هم نیستم. فقط حس می‌کنم که مرا از او رهائی نخواهد بود. 
خوب میدانم که این یعنی‌ نقد را به نسیه فروختن. 

۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

ثبت زنانگی...

اولین ملاقات من با ژنیکولوژیست در یک ظهر زیبای پاییزی رخ داد. قبلش یک ساعتی‌ در خیابانها و کوچه‌های زیبای اطراف کلینیک قدم زدم، جایی‌ نشسته و قهوه خوردم و یک انگشتر خریدم که مدتها در ذهنم بود. خانم دکتر ایرانی‌ اول جدی و خشک بود و بعد مهربان شد. معاینه مسلما پروسهٔ دلپذیری نبود، مخصوصاّ برای من که بار اولم هم بود. جایی‌ روی مانیتور را نشانم داد و گفت که بچه اینجا خواهد نشست. بامزه بود.
از اینکه بالاخره این کار را کردم خوشحالم. زنانگی خود را به ثبت رساندم! 

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

رم...بلاخره!

رم باشکوه بود ولی‌ کمی‌ طول کشید که تحت تاثیر قرار بگیرم. روز اول شهر به نظرم کثیف و کسل کننده آمد. روز دوم خیابانهای باشکوه و کلیساهای حیرت انگیز دامنم را گرفت. روز سوم پذیرفتم که رم گرچه کمتر از پاریس آراسته است ولی‌ بکرتر و طبیعی‌ تر هم! 






۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

هستم و باش برای امروز...

مرد رفت. روز یکشنبه. 
روز قبلش شکوه کرد که چرا در طول ۳ هفته اقامتش بارها شوخی‌ و جدی از او خواسته‌ام که نرود، بلیطش را عوض کند، بیشتر بماند و از این حرفها. گفت عکس‌العمل نشان نمیداده ولی‌ اذیت میشده و حالا احساس عذاب وجدان می‌کند. گفت تصویری که از من دارد اینست که به مدت ۱ هفته از دوری و دلتنگی‌ او اشک خواهم ریخت. 
تکرار کرد که آدم زندگی‌ مشترک دائمی نیست، مرا دوست دارد و از زمانش با من لذت میبرد ولی‌ خسته میشود از بار مسئولیت توجه دائم به من. این مسئولیت آزادیش در انجام سایر فعالیت‌هایش را هم تحت تاثیر قرار می‌‌دهد. گفت برای آینده باید دید چه میشود ولی‌ مدل ایده‌آل برایش اینست که در یک شهر زندگی‌ کنیم و هفته‌ا‌ی یا دو هفته یکبار همدیگر را ببینیم. 
راستش اصلا بهم برنخورد حرفهاش! من هم خسته شده بودم. من هم کم‌کم این رگهٔ‌ها را در خودم میبینم که شاید نتوانم یک عمر در کنار کسی‌، هرچند محبوب و خواستنی، زمان بگذرانم. دیدم که من هم بسیار به تنهایی‌ و زندگی‌ مستقل خودم عادت کرده ام. دیدن مرتب مرد، آغوش‌ و تن‌ گرم و صمیمی‌ ش کارم را راه میندازد تا بار بعدی. نزدیکی‌ عاطفی بسیاری داریم و بسیار بعید میدانم که بتوانم با کسی‌ اینقدر نزدیک شوم. لذا ماه‌های تنهایی‌ بی‌ او هرگز مرا به سوی کسی‌ دیگر نکشانده.
دیدم که با وجود این تغییرات بنیادین در افکار و احساساتم هنوز در ظاهر نق زده‌ام و از او خواسته‌ام که بماند پیشم به مدت نامحدود و این به او حس نا امنی‌ داده. باید مراقب رفتارم باشم. شاید بازی کردن نقش‌های رمانتیک عادتم شده. شاید فکر می‌کنم باید هر لحظه وابستگیم را نشان دهم تا جایگاهم را در این رابطه به او یادآوری کنم. باید هم او و هم خودم را رها کنم. به نظر میرسد که دیگر به کارکتر مرد ستایشگر و حمایتگر ابدی نیاز ندارم. حتا رویاهای مادارانه‌ام رنگ باخته اند.
۴ روز گذشته و هنوز که گریه نکردم..

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

هنوز هم...ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم...

پایان هر دورهٔ زندگی‌ برای من با بحرانهایی مصادف بوده و البته هیجاناتی...بحران از جمع بندی و ارزیابی دورهٔ سپری شده ناشی‌ می شده و هیجان از اینکه هنوز خیلی‌ زمان دارم که این اشتباهات رو تکرار نکنم. ارزیابی من همیشه بسیار سختگیرانه بوده. خودم رو بسیار ملامت و تنبیه کردم همیشه و همیشه..
خیلی‌ خنده دار به نظر میرسه الان، ولی‌ همیشه ملامت و پشیمانی حول محور اعتماد به دیگران بوده. دورهٔ دبیرستان یاسمن رقیب تحصیلی‌ام بود. برای دوره‌ای بسیار هم صمیمی‌ شده بودیم. یکروز به دلیلی‌ که یادم نیست کینه‌ای ازش به دلم گرفتم. آمد و گریه کرد و کلی‌ منت کشید تا آشتی کردیم. یادم هست براش نامهٔ طولانی‌ سوزناکی نوشته بودم که چرا دیگر مانند قبل دوست نزدیک خودم نمیدانمش. در دوران دانشگاه کاملا از هم دور افتادیم. هیچ کینه‌ای ازش به دلم نداشتم دیگر..به شهر آفتابگردنها که می روم بدم نمی‌آید که ببینمش. الان ولی‌ ۴-۵ سالی‌ هست که هیچ ارتباطی‌ نتوانستم بگیرم. هیچ ایمیل و فیسبوک‌ای هم ازش ندارم. 
کل دوره لیسانس در دانشگاه، فکر می‌کردم که بسیار متفاوتم و درجمع دختران کلاس به نرمی وارد نمی شوم. واقعا اینطور بود تا حدودی. سالها گذشت و حدود نیمی از آن افراد بهم گفتن که من مهربونترین فرد جمع بوده‌ام. دوستم داشته‌اند و دارند. من ولی‌ از رفتار کلی‌ آنها پرونده‌ای ساخته بودم و بارها در بلاگ قبلی‌ پست‌های کنایه آمیز و شکوه آلود منتشر کردم. مسلما الان کینه‌ای در کار نیست. به برخی‌ از آن افراد خوشبین نیستم فقط، و چه اهمیّتی دارد اصلا، هرکس در گوشه‌ای از جهان، شاید هرگز هم را نبینیم دیگر.
در دوره ارشد چنان زخمی به پیکر اعتمادم وارد شد که حرفش را نزنیم. تجربه بزرگ بود و هولناک..زیررویم کرد. یاد گرفتم که حرف نزنم و هرکسی را دوست نپندارم.

مهاجرت که کردم فکر می‌کردم که بسیار پخته و باتجربه هستم، نه کسی‌ می تواند از در صمیمی‌ شدن بهم ضربه بزند، نه گول می خورم به راحتی‌. غافل از این بودم که هنوز بسیار ساده هستم و همچنین پرونده ساز. حرف نمی زنم و مدرک جمع می‌کنم تا یک روز همهٔ حرفهایم را با فریاد بزنم.
 این ضعف من در ارتباط با همخانه ای هایم آشکار شد. انسانهای بسیار سرد و بی‌ انصافی بودند. به علاوه تمام اختلافات فرهنگی. کاش هر مشکلی‌ با آنها داشتم لبخند نمی‌زدم که صلح و صفا برقرار کنم. کاش آرام هر روز حرفم را می‌زدم و از حقوقم دفاع می‌کردم. نکردم و آخرش با دلخوری جدا شدم. 
رسیدیم به سال آخر دکترا و ارتباطم با ۳ نفر از همکاران در یک حلقه صمیمی‌. ۴ نفراز ۴ ملیت مختلف. قضیه دلخوری از یک دروغ شروع شد. دروغی شنیدم و بهانه کردم و با تندی ازجمع خودم را کنار کشیدم. از طرف دیگران بارها بهم پیشنهاد شد که حرف بزنم. دلخوری‌ام را مطرح کنم. نکردم. چون فکر می‌کردم کسی‌ که با این وقاحت دروغ می‌گوید ارزش صحبت ندارد. فرد بسیار نزدیک به فرد دروغگو هم در آن آتش سوخت. آنقدر نزدیک بودند که نمیتونستم تفکیک‌شان کنم. با چهره‌ای که چند هفته خشک و بی‌ لبخند بود پسشان زدم. در هیچ محفلی با آنان شرکت نکردم. تمام شد. بعد مدتی آنها هم با من سرد شدند. 

دکترا تمام شده. کل تحصیلاتم هم. می‌خوام با خودم صادق باشم. بزرگترین ایرادم چه بوده در ۴ سال گذشته؟
کینه‌ای هستم هنوز! خیلی‌ کمتر از گذشته، ولی‌ هنوز کینه می ورزم بیشتر از بیشتر مردم مغرب زمین.
بی‌ ملاحظه حرف میزنم. ممکن است دلی را بشکنم و هرگز نفهمم چه کردم.
هنوز تعمیم میدهم و اظهارنظر‌های نژاد پرستانه می‌کنم. قضاوت می‌کنم مردم را. 
قلبم مهربان است اما سخت سخت...

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

دکتر شدن چه مشکل...

روز ششم اکتبر از پروژه دکترایم دفاع کردم و با درجه "بسیار افتخار آمیز" به گرفتن مدرک دکترا نائل شدم. در این کشور نمره‌ای به دانشجو تعلق نمیگیرد و فقط این درجه بندی وجود دارد. 
از ۲-۳ هفته قبل دفاع بسیار حالم آشفته بود، شبها به سختی‌ می‌خوابیدم و با افکار منفی‌ به جنگ خودم میرفتم. افکاری از این قبیل که نتایج کارم ناچیز است و فلان...
آشفتگی‌‌ام عامل دیگری هم داشت و آن اینکه اصلا از حمایت همکارانم در محیط کار برخوردار نبودم. شکافی که چند ماه پیش میانمان افتاد در ماه‌های قبل دفاع به اوج خود رسید، کسی‌ با من حرف نمی‌زد و حالم را نمیپرسید و بار آن استرس تماماً بر دوش خودم بود. با اینکه خودم خواسته بودم و این من بودم که اول آغاز کردم این بی‌ اعتنایی را ولی‌ رها شدگی در آن روزها بسیار سخت بود.
نگفته نماند که سارا و جولی حواسشان به من بود. ۱ هفته قابل دفاع دعوتم کردند به برانچ و هدیه‌ای بهم دادند. نیا دوست انگلیسیم هم از پاریس آمد که کنارم باشد. دوستان ایرانیم هم بودند. مرد مهربانم هم بود. 
روز دفاع طبق آنچه که گفتند و خودم هم حس کردم سخنرانی ام بسیار کم اشکال بود. بارها تمرین کرده بودم و در آن روز کم اشتباه ظاهر شدم. زمان سوالات اما سخت گذشت، آنچنان که قرار است باشد! مرد هم که تیلیک تیلیک عکس میگرفت. 
بعد هم مهمانی و اسنک و نوشیدنی‌ و آخر هم شام با ژوری محترم در رستورانی زیبا. گرچه من بسیار خسته بودم و سردرد داشتم و لذت چندانی نبردم.
آن روز ۲ جفت گوشواره زیبا، ۱ ساعت ماساژ و یک کیف قشنگ هم هدیه گرفتم. 

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

غرق در پولک و تور...

الان در فرودگاه استانبول نشسته م و هنوز ۶-۷ ساعت تا پروازم باقی‌ مونده.
رفتم عروسی‌ پسر خاله کوچیکه و برگشتم. حدود ۱ میلیارد تومان خرج این عروسی‌ و خرید آپارتمان برای زوج جوان شده بود. جشن در نهایت شکوهی که میشد در آن شهر کوچک فراهم کرد برگزاار شد و زوج بسیار جوان زندگی‌ مشترکشان را در یک واحد آپارتمان ۳ خوابه بسیار شیک با مدرنترین و شیکترین مبلمان آغاز کردند. باشد که دلم خوش باشند و سلامت تا همیشه.
پسرخاله ۶ سالی‌ از من جوانتر است. خوب به یاد دارم من کودکستان میرفتم که ا‌و به دنیا آمد. عروس زیبا از قضای روزگار دختر عموی دوست قدیمی‌ و صمیمی‌ من است. لذا این وصلت و این سفر به زادگاه مصادف شد با دیدار سپیده هم. گپی‌ زدیم و رقصی چند با هم نمودیم.
۳ جشن پی‌ در پی‌، حنا بندان، عروسی‌ و پا تختی. دهها نفر را دیدم که سالها بود ندیده بودم. همه پر از سوال و کنجکاوی و اینکه می‌مانم یا برمی‌گردم. عده‌ای بسیاری متفق القول بودند که از پاریس مگر میشود برگشت؟
در مجموع سفر خوب بود ولی‌ بسیار فشرده. چندین شب بیخوابی و خستگی‌..پدر مادر همراه با خانواده عمو مرا تا ترکیه همراهی کردند. ۲-۳ ساعتی پیش با آنها خداحافظی کردم و راهی‌ استانبول شدم.
علی‌ الحساب فهمیدم که زندگی‌ در ایران، حداقل در آن شهر کوچک هرگز برایم رضایت بخش نخواهد بود. تا چه شود و چه پیش آید!
راستی‌، جشن عروسی‌ هرچند پرشکوه و جلال، اصلا و ابدا دیگر دلم را به لرزه در نمی آورد. هیچ اعجاز و جذابیتی در آن لباس سپید نمی بینم دیگر، همچنان که آسایش و رفاهی که در انتظار آن عروس ناز است رنگی برایم ندارد. انگار که یاد گرفته‌ام که گوهر کمیاب آرامش و همدلی با شریک و همسفر زندگی‌ ‌ست، نه پیراهن گرانقیمت عروسی‌ با گردنبند مروارید اصل و گوشواره ی الماس.
زندگی‌ نقطه به نقطه و با همین دست‌های خودت ساخته می‌‌شود و هر دارایی غیر از اعتماد به خودت و هر پشتوانه ا ی به جز تجربه مقابله با زندگی‌ و دنیا و آدمها و رویدادها و موقعیت‌ها فقط و فقط به درد نمایش می‌‌خورد و خیره کردن چشم دوست و دشمن. به درد من نمی‌خورد! من پولک و تورم را جای دیگری یافته و بافته ام.
 صد البته داشتن شریک زندگی‌ دلخواه آرزوی من نیز هست. با مرد دوست‌داشتنی‌‌ام فعلا هیچ از این برنامه‌های تور و پولک و مروارید و الماس نداریم! راستش دلم هم نمی‌‌خواهد!

۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

تفاوت فرهنگی‌ یا "که از تن ها بالا خیزد"

چرا یهو دلم اینقد گرفت؟
 مساله جدید نیست، ازهمکارام خوشم نمیاد به دلایل مشخص. واسه همین مدتیه که خودخواسته ارتباطمو کم کردم. ولی‌ الان احساس بدی دارم، احساسی‌ مثل عدم پذیرش اجتماعی..حس محبوب نبودن.
۴ سال پیش که وارد این کشور و این شهر شدم تا ۵ ماه هیچ ایرانی‌ دور و برم نبود و همه معاشرینم خارجی‌ بودند. صد در صد تلاش کردم که خودم رو تطبیق بدم و کول باشم. افرادی که من در یک محیط آکادمیک باهاشون همکار بودم بطور مشخص رفتار مبتذلی داشتند. من با اینکه نه مذهبی‌ بودم و نه دختر چشم و گوش بسته‌ای ولی‌ بسیار زیاد از مباحث جنسی‌ و شوخیهای سخیفشان آزرده بودم. موقع ناهار بحث معمولا حول سایز مردانگی همکاران غایب و شرح رشادتهای مردانه‌شان بود. گاهی لب برمیچیدم، گاهی لبخند میزدم و احتمالا از بیرون بسیار عادی به نظر می‌رسیدم. 
تصورم این بود که این است تفاوت فرهنگی‌، ولی‌ بعدها متوجه شدم که این گروه خاص نماینده آماری واقعی‌ از جامعه اروپا نیستند. تفاوت فرهنگی‌ به جای خود ولی‌ در هر جامعه‌ای هم انسان مؤدب و با شخصیت وجود دارد و هم انسانهای چیپ و مبتذل و این بدشانسی‌ من بود که در اولین ماهها با افرادی از گروه دوم دمخور بودم. 
بعدها دوستان زیادی پیدا کردم از ملیتهای مختلف، دوستان خوب و با شخصیت و قابل اعتماد. ولی‌ خوب در محل کار و گاهی حتی بیرون با این افراد ارتباط داشتم. ۹-۱۰ ماه پیش اتفاق خاصی‌ را بهانه کردم و روابط داوطلبانه با این افراد رو به حداقل رساندم. با خودم حساب کردم که درست است که با این افراد ظاهرا خوش می‌گذرد، افراد غایب را مسخره می‌کنیم و میخندیم ولی‌ من چی‌ یاد میگیرم؟ جز اینکه بارها شاهد بودم این افراد به سادگی‌ دروغ می‌گویند و حق افراد رو ضایع میکنند...
مسلما من خودم عاری از رذایل اخلاقی نیستم در گروه دوستان خیلی‌ پیش می‌‌آید که غیبت کنم.  ولی‌ اینکه این مساله تبدیل به عادت بشود آنهم در محیط کار اصلا چیزی نیست که من بخواهم. 
الان مشکل اینجاست که در محیط کار احساس تنهایی‌ می‌کنم، گرچه خودم انتخاب کردم که اینگونه باشد. خودم چند بار دعوتشان به چای و ناهار را ردّ کردم ولی‌ حالا وقتی‌ گروه خنده کنان از کنار میزم می‌گذرند و مرا صدا نمیکنند احساس خوبی‌ ندارم. دلم می‌خواست محبوب تر از این بودم که حتی این افراد اصرار داشته باشد به با من بودن. محبوب بودن نزد کسانی‌ که محبوب من نیستند! 

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

خوش خوش کشانم می بری

'و' دوست چندین و چند ساله‌ام است. سال اول دانشگاه هم اتاقی‌ بودیم و بین آن جماعت از معدود کسانی‌ بود که باهم خوب جوش خوردیم و صمیمی‌ شدیم...این چند روز من و همراهم یا مهمان خانه‌اش بودیم و یا باهم سفر و کمپ رفتیم..

در اولین فرصت مرا نشاند و گفت که نگرانم است..گفت که از مرد من خوشش نمی‌‌آید چون بسیار با من متفاوت است. گفت که من می‌توانم ۱۰۰ بر بهتر از او را داشته باشم، و حیف من و این حرفها...گفت که نگران است که من برای فرار از تنهایی‌ و...وارد رابطه شده باشم. گفت که من باهوش و مستقل و اجتماعی هستم و به تمام احساسات اطرافیان توجه دارم و مدام مراقبم که کسی‌ را نیازارم. این مرد برعکس! راه میرود و مخالفت می‌کند و کاری به احساس دیگران ندارد.

پرسید اصلا این آدم لبخند میزند؟ اصلا علاقه‌ای بینتان هست؟ 
راستش با اینکه مکالمه نسبتا تند و سنگینی‌ بود من کاملا مسلط باقی‌ ماندم و جواب تک تک حرفهایش را دادم. اول از همه استناد کردم به سالهای دور، زمانی‌ که خودش مرا فراوان تشویق میکرد که فقط صرف سرگرمی و تجربه و فرار از تنهایی‌ وارد روابطی بشوم و من هر بار محکمتر از قبل گفته بودم که نمی‌شود و هرگز هم نشده بود. دوره‌های تنهایی‌ استخوان سوز هم گذشته بودند و من جلای وطن کرده بودم. پس من آدمی‌ نبوده‌ام که از تنهایی‌ بترسم یا حتی خسته شوم. دروغ چرا، خسته شده بودم ولی‌ هرگز کوتاه نیامده بودم که رابطه‌ای بی‌معنی را شروع کنم. گفتم که این مرد را دوست دارم و با او خوشحال و راحتم و این حس را قبلا با کس دیگری نداشته ام. 
بعد تایید کردم که مرد بسیار از من خود رای تر است و این درست است. گفتم که افتخار نمیکنم که آنهمه مهرطلب بوده‌ام سالها و هنوز هم متاسفانه هستم تا حدودی. اینکه او گاهی می‌ایستد و حرف خودش را میزند و راه خودش را می‌‌رود بدون تعارفات معمول به نظرم خیلی‌ هم منفی‌ نیست. 
شب که با مرد تنها شدیم دیدم که اصلا و ابداً دلم نلرزیده و شک هم نکرده‌ام به انتخاب خودم. دلم قرص قرص بود. نه اینکه این مرد اول و آخر دنیا باشد و عشق ابدی و آسمانی و...نه! ولی‌ دلخواه من است....

۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

هلسینکی

هلسینکی شهری بود با کیفیتی ما بین سنت پترزبورگ و استکهلم. نه طیف ملایم رنگی‌ و گچبریهای زرد و سبز کم‌رنگ سنت پترزبورگ را داشت و نه معماری خیره کنندهٔ استکهلم رو..اگرچه به وضوح از سنت پترزبورگ اروپایی‌ تر و مدرنتر بود، علی‌الخصوص ایستگاهای مترو هیچ شباهتی به ایستگاهای باشکوه و مجلل و قدیمی‌ سنت پترزبورگ نداشت و بسیار شبیه ایستگاه‌های مدرن استکهلم بود. 
مرکز شهر به نظر من کسالت بار آمد و عصر جمعه شور و نشاط خاصی‌ در شهر ندیدم. شاید به این دلیل که شهر هم جمعیت کمی‌ دارد و هم مقصد بسیار محبوبی برای توریستها نیست. گرچه به وضوح مشخص بود که مردم این ۲-۳ ماه را که شهر آفتاب و گرما به خود می‌بیند به شدت قدر میدانند..
غیر از بازدید موزه اسباب بازی در جزیره‌‌ای نزدیک به شهر، من بسیار از طبیعت و پارک‌های ملی‌ فنلاند لذت بردم تا تفریحات مدرن شهری. ۲ شب در پارک ملی‌ Repovesi چادر زدیم و بسیار راهپیمایی کردیم...فنلاند دهها هزار دریاچه دارد و در این پارک هم ما در چندی از آنها شنا کردیم و لذت بردیم. مناظری بسیار زیبا با ذغال اختهٔ فراوان برای چیدن...
شب دوم بر پهنه‌ أی در بالای صخرهٔ بسیار بزرگی‌ خوابیدیم که منظرهٔ بی‌نظیری داشت، روبه دریاچه‌ای که ۳۶۰ درجه اطرافش جنگل بود...فوق‌العاده‌ بود، فوق‌العاده‌...


۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

اینجا را دوست دارم..

هیچ فکرشو نکرده بودم که یک روز ممکنه معشوقی داشته باشم که باهم به مخلوط فرانسه و انگلیسی‌ حرف بزنیم و هیچکدام از اینها زبان مادری هیچکداممان هم نباشد!
معشوق که چه عرض کنم البته. جوانتر که بودم، بگو ۱۰ سال پیش، می‌توانستم کتاب بنویسم از معشوق خیالیم...میتراشیدمش به زیباترین شکل ممکن و حتی ناممکن. امروز ولی‌ تقریبا اکراه دارم از به زبان آوردن این کلمه..چه خوب شد که بزرگ شدم. چه خوب شد که از مالیخولیا نجات پیدا کردم..کلا چه خوب شد..کاش زودتر به دهه سی‌ رسیده بودم...اینجا را دوست دارم..
بگذریم، داشتم می‌گفتم که من و مرد دوست داشتنی‌ام یک جمله در میان انگلیسی و فرانسه حرف می‌زنیم و گاه در عبارات ساده مثل شب بخیر هر دو زبان مادری هم به کمک هردویمان می‌آیند..

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

آیا؟

وسط این همه کار دارم پستای قدیم رو میخونم. من آدم بهتری شدم آیا؟ 
بیش از سه‌ سال و نیمه که اومدم اینجا...و الان چن ماه بعد باید جمع کنم برم...کجا؟ هنوز معلوم نیست...

تز..بعد از سه سال!

امروز اومدم اینجا رو آب و جارو کنم که دوباره شروع کنم به نوشتن..خیلی‌ از پستارو حذف کردم یا منتقل کردم به پیش‌نویس. نمی‌خواستم ببینمشون. 
از صبح اومدم آفیس و تا الان که ساعت ۲:۲۲ بعد از ظهره هیچ کاری جز وبگردی نکردم. این در حالیه که تا ۱۰ روز دیگه باید تزم سابمیت کنم بره. واقعیت اینه که اصلا حوصله ندارم و یه عالمه استرس دارم. بیشتر دارم به این فک می‌کنم که کجا برم سفر بلافاصله بعدش...واسه تز‌ دیگه کاری نمی‌شه کرد جز اینکه باز دست بکشم به سر و گوشش..و امیدوار باشم که خوبه بابا..

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...