۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

مهلت بودن با من که تموم شد...

هنوز نگاهت، لبخند نیمه ت، آغوشی که قبل از خداحافظی به روم گشودی داره تو ذهنم می‌چرخه. چیکار باید می‌کردم؟ گفتم داره دیر می‌شه، باید به آخرین مترو برسم. چنتا جمله رسمی‌ گفتم و پا تند کردم. سر کوچه که رسیدم برگشتم و دست تکون دادم واست. چه حالی‌ داشتم...
این اولین بار بود تو زندگیم، آره واقعا اولین بار، که می‌‌دیدم مردی خالصانه دوستم داره، صاف و ساده...دستمو گذشتم رو دهنت و گفتم هیچی‌ نگو. چون نمی‌شه که الان..چون دیره. چون من هم دارم میرم از این شهر و هم مرد دیگه‌ای رو دوست دارم.
یک ساعت قبلش توی بار که نشسته بودیم، میان شوخی‌ و خنده واسم خوندی: ترکم نکن....گفتم: جام زود پر میشه. گفتی‌: جای فیزیکیت آره...
اینو هم باید میدیدم تو زندگیم..

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...