۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

همه زخمای من از خودمه...

خیلی‌ عصبانیم. دوباره از دیروز صبح. نشستم از ۴ سال پیش همه رفتارهای اجتماعی خودم رو مرور می‌کنم و خودم رو محاکمه می‌کنم که چرا فلان موقع فلان حرف رو زدم به فلان کس. خودم رو از دید اونها تصور می‌کنم و بعد قضاوت می‌کنم. عذاب عظیمی‌ ‌ست. بعد از خودم می‌پرسم آیا امکان داشت که اینقدر ساده و احمق باشم؟ اینقدر خنگ؟
دوباره به یاد می‌آورم که ۴ سال پیش که اینجا آمدم تازه از مرور سال‌های پیشین و محاکمه خودم به خاطر ریز رفتار‌هایم رهائی یافته بودم. خودم را بخشیده بودم تا حدودی و به اینجا، به زمان و مکان و آدمهای نو پناه آورده بودم. چرا این الگو دوباره تکرار شد؟ 
دیشب قبل از رسیدن به خانه دلم می‌خواست که زودتر وارد فضای خودم شوم و با صدای بلند بزنم زیر گریه. به خانه که رسیدم اما تصمیم گرفتم خودم را ببخشم. به خودم گفتم هیچکس بی‌ نقص نیست. و هرکسی اگر بنشیند و با این ذره‌بین من به گذشته خودش بنگرد دیوانه خواهد شد. خودت را ببخش و بنشین سر زندگیت. تازه، مگر چه کرده ای؟ آدم کشته ای؟ حق کسی‌ را خورده ای؟ فقط حق خودت را خورده‌ای با سادگی‌ و حماقت بی‌ اندازه. یاد بگیر لطفا.  
باید سعی‌ کنم به این تراژدی از دید دیگری بنگرم: من باز هم صمیمی‌ شدم و اعتماد کردم و با دست‌های باز وارد دوستی شدم، خودم را یاد دادم به دوستان و بعد شمشیر را دادم به دستشان و گفتم بزن! 
یاد بگیر دختر جان، یاد بگیر، مرز نگه دار، سیاست داشته باش. سیاست داشته باش. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...