خیلی عصبانیم. دوباره از دیروز صبح. نشستم از ۴ سال پیش همه رفتارهای اجتماعی خودم رو مرور میکنم و خودم رو محاکمه میکنم که چرا فلان موقع فلان حرف رو زدم به فلان کس. خودم رو از دید اونها تصور میکنم و بعد قضاوت میکنم. عذاب عظیمی ست. بعد از خودم میپرسم آیا امکان داشت که اینقدر ساده و احمق باشم؟ اینقدر خنگ؟
دوباره به یاد میآورم که ۴ سال پیش که اینجا آمدم تازه از مرور سالهای پیشین و محاکمه خودم به خاطر ریز رفتارهایم رهائی یافته بودم. خودم را بخشیده بودم تا حدودی و به اینجا، به زمان و مکان و آدمهای نو پناه آورده بودم. چرا این الگو دوباره تکرار شد؟
دیشب قبل از رسیدن به خانه دلم میخواست که زودتر وارد فضای خودم شوم و با صدای بلند بزنم زیر گریه. به خانه که رسیدم اما تصمیم گرفتم خودم را ببخشم. به خودم گفتم هیچکس بی نقص نیست. و هرکسی اگر بنشیند و با این ذرهبین من به گذشته خودش بنگرد دیوانه خواهد شد. خودت را ببخش و بنشین سر زندگیت. تازه، مگر چه کرده ای؟ آدم کشته ای؟ حق کسی را خورده ای؟ فقط حق خودت را خوردهای با سادگی و حماقت بی اندازه. یاد بگیر لطفا.
باید سعی کنم به این تراژدی از دید دیگری بنگرم: من باز هم صمیمی شدم و اعتماد کردم و با دستهای باز وارد دوستی شدم، خودم را یاد دادم به دوستان و بعد شمشیر را دادم به دستشان و گفتم بزن!
یاد بگیر دختر جان، یاد بگیر، مرز نگه دار، سیاست داشته باش. سیاست داشته باش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر