نزدیک به ۱۰ سال گذشته و من سالی چند بار خوابش را میبینم. همیشه پر از خشم و لجبازی و ناامیدی و نفرت. یا در بهترین حالت تظاهر به بیتفاوتی. در خوابهایم با او میشوم آن دختر ۵-۶ ساله که گریه میکند برای عروسکی که ندارد و هرگز نخواهد داشت. دلشکسته و رها شده. و مادری که میگفت هر قدر که میخواهی گریه کن.
دیشب ولی فرق میکرد. آرام بودم که با هم همقدم شدیم، با حفظ فاصله حرف زدیم و احوالپرسی. گفت باور کن من هم راضی نبودم از آن وضعیت. با صدای خودم که نمیدانم از کجا آمد گفتم خدا راضی باشد. بعد سریع گفتم گرچه سالهاست که اعتقادی ندارم بهش. و فلش بک زدم به اون روزی در امام زاده صالح ۹ سال پیش که آخرین باری بود که با خدا حرف زدم. یکبار برای همیشه خواستم معاملهای بکنیم با هم. آنقدر گریه کرده بودم که زنی که کنارم نشسته بود گفت تو حتما حاجت میگیری امروز. خدا هم ولی گفت هرقدر که میخواهی گریه کن.
برگردیم به خوابم. گفت که راضی نبودم. شروع کرد از من سوال پرسیدن. فاصله گرفتم و گفتم صبر کن ما دوست نیستیم که اینهمه سوال میپرسی. گفت گاهی سخت میشود. مثل گچ ساعتها در خانه مینشیند و حرف نمیزند. قشنگ تصویرش آمد جلوی چشمم. نمیدانم چه شد که دلداریش دادم گفتم همه زوجها روزی به آنجا میرسند. گفت ولی اگر کسی عاشق قلبت شده باشد اینطور نیست.
اینروزها که زنانه گیم از پشت بام افتاده، دیدن چنین خواب صلح آمیزی عجیب است.