۱۳۹۶ خرداد ۲۱, یکشنبه

خواب صلح آمیز

نزدیک به ۱۰ سال گذشته و من سالی‌ چند بار خوابش را می‌بینم. همیشه پر از خشم و لجبازی و ناامیدی و نفرت. یا در بهترین حالت تظاهر به بی‌تفاوتی. در خواب‌هایم با او میشوم آن دختر ۵-۶ ساله که گریه می‌کند برای عروسکی که ندارد و هرگز نخواهد داشت. دلشکسته و رها شده. و مادری که میگفت هر قدر که میخواهی‌ گریه کن.
دیشب ولی‌ فرق میکرد. آرام بودم که با هم همقدم شدیم، با حفظ فاصله حرف زدیم و احوالپرسی. گفت باور کن من هم راضی‌ نبودم از آن‌ وضعیت. با صدای خودم که نمی‌دانم از کجا آمد گفتم خدا راضی‌ باشد. بعد سریع گفتم گرچه سالهاست که اعتقادی ندارم بهش. و فلش بک زدم به اون روزی در امام زاده صالح ۹ سال پیش که آخرین باری بود که با خدا حرف زدم. یکبار برای همیشه خواستم معامله‌ای بکنیم با هم. آنقدر گریه کرده بودم که زنی‌ که کنارم نشسته بود گفت تو حتما حاجت میگیری امروز. خدا هم ولی‌ گفت هرقدر که میخواهی‌ گریه کن. 
برگردیم به خوابم. گفت که راضی‌ نبودم. شروع کرد از من سوال پرسیدن. فاصله گرفتم و گفتم صبر کن ما دوست نیستیم که اینهمه سوال می‌پرسی‌. گفت گاهی سخت میشود. مثل گچ ساعتها در خانه مینشیند و حرف نمیزند. قشنگ تصویرش آمد جلوی چشمم. نمی‌دانم چه شد که دلداریش دادم گفتم همه زوجها روزی به آنجا میرسند. گفت ولی‌ اگر کسی‌ عاشق قلبت شده باشد اینطور نیست. 
اینروزها که زنانه گیم از پشت بام افتاده، دیدن چنین خواب صلح آمیزی عجیب است. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۴, یکشنبه

لعنت به سربازان مرده

آلفا) پسرک همان شکلی‌ بود ولی‌ خیلی‌ چاقتر. شکل روزهای مهر سال ۸۰، قبل از اینکه دلش بشکند. در کافه مسجد بزرگ پاریس هم را دیدیم. پرسید باورت می‌شه ۱۲ سال گذشته از آخرین باری که همو دیدیم؟ راست میگفت. گفت پسرم ۷ سال داره. گفت شما که حتا ازدواج هم نکردی. یعنی‌ همهٔ این سالا تنها بودی؟ 
بتا) بعد از ادا و اطوار و اینکه دلم خیلی‌ واست تنگ شده گفت تو که از ما خبر نداری. مثلا فلانی نامزد کرده. فلانی دخترش به دنیا اومده. من پسرم در راهه. عکس فرستاد از خود حامله اش‌. 
تتا) برایم از ژاپن چند بار بوس و بغل فرستاد. امید شکنجه را طولانی می‌کند. بله. 
زتا) فرناز راست می‌گوید مثل همیشه. پرچم‌های قرمز را میبیند و نگرانم است. همه خرد شدن‌هایم را یک به یک به خاطر دارد. 
گاما) ۱۲ سال گذشته، همه رفته اند و من مانده‌ام. نه که مانده باشم، آن راهی‌ را که بقیه یک بار رفته‌اند و رسیده‌اند من ۱۰۰۰بار با عطر و گل و بلور جلو رفته‌ام و با قلبی خون چکان و ۱۰۰۰ سرباز مرده بر دوشم برگشته ام. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...