‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر به گذشته...، یک روز به تو نزدیکتر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفر به گذشته...، یک روز به تو نزدیکتر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

من از این دنیا چی میخوام

یک. توی دلم چیزیست، مثل دلشوره ولی‌ شیرین‌تر از آن. دلم آغوش سفت و بوسه‌ اطمینان بخش می‌خواهد. به تقویم که نگاه می‌کنم کلافه میشم. فرقی‌ ندارد چندم ماه باشد و من در کجای منحنی هورمونها. مرد تقریبا ۲۸۲۸ کیلومتر از من دور است و بلیطی به این سمت فعلا در کار نیست. اینجا البته پاریس است و یافتن آغوش نباید چندان دشوار باشد، گرچه نه برای منی که یافتن اولین و تنها آغوش برایم ۲۸ سال طول کشید. 
دو. بهمانی بعد از نشان دادن علاقه اولیه عقب کشید و ارتباطی ایجاد نکرد. نیم قدمی که من برداشتم هم بی‌ پاسخ ماند. داشتم به مریم می‌گفتم که نمی‌دانم چرا ولی‌ این آدم در چهره ش چیزی دارد که من عمیقا میشناسم. شاید مهربانی حمایتگر، قدرت و بی‌ اعتنایی، نمی‌‌دانم! 
سه‌. فلانی هم به وضوح ارتباط را کم کرده، تقریبا بعد از اینکه بهش پیشنهاد کردم که فیلم شبهای روشن رو ببینه. باهوشتر از اینه که نفهمه: "من میدونم تو آدم بهتری هستی‌ ولی‌ من دلم پیش اونه" امروز خواستم بهش اس‌ام‌اس بفرستم که منصرف شدم. بگذار راحت فراموشم کند. 
چهار. نشستم اینجا در این کتابخانه زیبا که مثلا کار کنم و مقاله بخوانم. هی‌ به خودم می‌گویم که باید رئیست رو به شدت تحت تاثیر قرار بدی. کار کن، تمرکز کن! کاش میشد برگردم به دیسپلینی که در ۱۸ سالگی داشتم! کاش! 
پنج. از زندگی‌ سرشارم ولی‌، می‌دانی؟ دیروز که دندانپزشکم داشت هزینه مرتب کردن دندان‌ها رو درمی آورد من داشتم به لبخند زیبای عروس شیرین و شادی فکر می‌کردم که در زندگیش از هیچ چیز جز خودش نترسیده بود. 
شش. برگشته‌ام به رویا، به خیال‌بافی، عجیب نیست؟

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

خوش خوش کشانم می بری

'و' دوست چندین و چند ساله‌ام است. سال اول دانشگاه هم اتاقی‌ بودیم و بین آن جماعت از معدود کسانی‌ بود که باهم خوب جوش خوردیم و صمیمی‌ شدیم...این چند روز من و همراهم یا مهمان خانه‌اش بودیم و یا باهم سفر و کمپ رفتیم..

در اولین فرصت مرا نشاند و گفت که نگرانم است..گفت که از مرد من خوشش نمی‌‌آید چون بسیار با من متفاوت است. گفت که من می‌توانم ۱۰۰ بر بهتر از او را داشته باشم، و حیف من و این حرفها...گفت که نگران است که من برای فرار از تنهایی‌ و...وارد رابطه شده باشم. گفت که من باهوش و مستقل و اجتماعی هستم و به تمام احساسات اطرافیان توجه دارم و مدام مراقبم که کسی‌ را نیازارم. این مرد برعکس! راه میرود و مخالفت می‌کند و کاری به احساس دیگران ندارد.

پرسید اصلا این آدم لبخند میزند؟ اصلا علاقه‌ای بینتان هست؟ 
راستش با اینکه مکالمه نسبتا تند و سنگینی‌ بود من کاملا مسلط باقی‌ ماندم و جواب تک تک حرفهایش را دادم. اول از همه استناد کردم به سالهای دور، زمانی‌ که خودش مرا فراوان تشویق میکرد که فقط صرف سرگرمی و تجربه و فرار از تنهایی‌ وارد روابطی بشوم و من هر بار محکمتر از قبل گفته بودم که نمی‌شود و هرگز هم نشده بود. دوره‌های تنهایی‌ استخوان سوز هم گذشته بودند و من جلای وطن کرده بودم. پس من آدمی‌ نبوده‌ام که از تنهایی‌ بترسم یا حتی خسته شوم. دروغ چرا، خسته شده بودم ولی‌ هرگز کوتاه نیامده بودم که رابطه‌ای بی‌معنی را شروع کنم. گفتم که این مرد را دوست دارم و با او خوشحال و راحتم و این حس را قبلا با کس دیگری نداشته ام. 
بعد تایید کردم که مرد بسیار از من خود رای تر است و این درست است. گفتم که افتخار نمیکنم که آنهمه مهرطلب بوده‌ام سالها و هنوز هم متاسفانه هستم تا حدودی. اینکه او گاهی می‌ایستد و حرف خودش را میزند و راه خودش را می‌‌رود بدون تعارفات معمول به نظرم خیلی‌ هم منفی‌ نیست. 
شب که با مرد تنها شدیم دیدم که اصلا و ابداً دلم نلرزیده و شک هم نکرده‌ام به انتخاب خودم. دلم قرص قرص بود. نه اینکه این مرد اول و آخر دنیا باشد و عشق ابدی و آسمانی و...نه! ولی‌ دلخواه من است....

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...