۱۴۰۱ مرداد ۹, یکشنبه

خوشحالم و می‌‌ترسم...

 هر روز صبح برایم صبح بخیر و آغوش می‌‌فرستد. در طول روز چندین بار...گاهی حتا در میانه شب...

شب‌ها اگر زمان بدهم برایم بسیار حرف میزند. حالا دیگر کل زندگیش را میدانم... 

یک شنبه پیش برایم پیانو زد و آواز خواند و صدایش را فرستاد...

صبح امروز با سگ و دختر کوچولوی شیرینش راهی‌ مزرعه‌ای شد که خانه مادریش آنجاست...۹۰۰ کیلومتر جاده. ۱ ساعت دیگر باید برسد. ۲ هفته آنجا می‌‌ماند. برگردد قرار است همدیگر را ببینیم و در مورد مسائل جدی حرف بزنیم...

پیغام هایش، آن آغوش صبح و شبش دلم را میلرزند ولی‌ ته دلم میگویم این هم شاید یک روز صبح بیدار شود و به راحتی‌ آب خوردن مرا فراموش کند...


۱۴۰۱ تیر ۱۵, چهارشنبه

شب شیرین تابستان..

 آلفا) پیراهن آبی با خالهای سفید تنم بود با گوشواره‌های رنگی‌...داشتم میرفتم و با خودم میگفتم آرام باش، بدتر از دفعه پیش که نمیشود. 

از همان لحظه اول که دیدمش دلم آرام گرفت. ۲ ساعت باهم شوی کمدی تماشا کردیم و چقدر خندیدیم. شراب سفید و گرمای حضورش و خنده‌های بی‌ امان. 

بتا) قدم زدن در کوچه‌های زیبا، شب شیرین تابستان..در خلوت بانهف اشتراسه سبک و شاد راه می‌رفتیم و میخندیدیم. من چهل سال و ۱ هفته داشتم، او چهل و یک سال و بیشتر...من موی سفید خیلی‌ کم داشتم، او ولی‌ خیلی‌ بیشتر. همه چیز به طرز عجیبی‌ سر جایش بود. من راحت بودم او هم.

تا پای سکوی قطار آمد. خداحافظی کردیم. رفت...

گاما) آرام بود و در صلح با خودش. باهوش و خوش سخن. شوخ طبعی‌ به اندازه، خوش قد و بالا هم. 

آیا دوباره میبینمش؟ 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...