۱۴۰۱ مرداد ۹, یکشنبه

خوشحالم و می‌‌ترسم...

 هر روز صبح برایم صبح بخیر و آغوش می‌‌فرستد. در طول روز چندین بار...گاهی حتا در میانه شب...

شب‌ها اگر زمان بدهم برایم بسیار حرف میزند. حالا دیگر کل زندگیش را میدانم... 

یک شنبه پیش برایم پیانو زد و آواز خواند و صدایش را فرستاد...

صبح امروز با سگ و دختر کوچولوی شیرینش راهی‌ مزرعه‌ای شد که خانه مادریش آنجاست...۹۰۰ کیلومتر جاده. ۱ ساعت دیگر باید برسد. ۲ هفته آنجا می‌‌ماند. برگردد قرار است همدیگر را ببینیم و در مورد مسائل جدی حرف بزنیم...

پیغام هایش، آن آغوش صبح و شبش دلم را میلرزند ولی‌ ته دلم میگویم این هم شاید یک روز صبح بیدار شود و به راحتی‌ آب خوردن مرا فراموش کند...


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...