۱۴۰۱ شهریور ۳۱, پنجشنبه

امگا...

 امگا)  گفته بود میخواهم دهکده‌ام را نشانت بدهم. آرام آماده شدم و تنم را پیراستم. سر ساعت آمد دنبالم.

نیم ساعت رانندگی‌ در جاده‌های سبز و مناظر زیبا..گفت خوب کی‌ حرف‌هایمان را بزنیم؟ گفتم بایستیم جایی‌ یا بنشینیم.. 

ماشین را پارک کرد رو به زیباترین دره جهان، خورشید هم که کم کم داشت غروب میکرد. مزارع چند طبقه با طیفی از رنگ‌های سبز، خانه‌های کوچک و بزرگ زیبا و آرامش عمیق...

هر دو اضطراب داشتیم ولی‌ حرف‌هایمان را زدیم...هرچه گفتم گفت باشد، میشود، می‌کنیم..

هر دو نفس راحتی‌ کشیدیم و همانجا کمی‌ دست در دست راه رفتیم. 

امگا ۱) شرابم که تمام شد، ساعت ش را نگاه کرد و گفت خوب زمان خوابت نزدیک است، میرسانمت خانه ت. گفتم باشد با حالی‌ کمی‌ گرفته. کفشها یم را که پوشیدم پشت در گفت راستی‌ یک سوال خیلی‌ مهم هنوز مانده که بپرسم. گفتم بپرس! پرسید میتوانم ببوسمت؟ 

امگا ۲) اخر شب پیغام داد: دیگر سدها باز شده ا‌ند. دیگر نمیتوانم تحمل کنم. بارها چشمانم را میبندم و اولین بوسه مان را دوباره زندگی‌ می‌کنم، تو را در میان بازوانم می‌بینم، تنت را لمس می‌کنم...

در اولین فرصت میخواهم دوباره ببینمت. چند روز آینده به من سخت خواهد گذشت.   

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...