آلفا) چرا نمیتوانم بنویسم؟ چند بار شروع کردم و تمام نکردم.
دو ماه بسیار آرام و لذتبخشی را گذراندم. مرد مهربانی دارم با آغوش گرم و بوسههای بسیار. باهم از زیباترین جادههای دنیا گذشته ایم، در مزرعه دهکده ش قدم زده ایم، آشپزی کرده ایم، خرید رفته ایم و ساعتها حرف زده ایم. این مرد کیست و از کجا آمد؟ سگش در تختخواب من چه میکند؟ دختر کوچولوی شیرینش چرا صمیمانه دست مرا میگیرد؟
بتا) پارسال و پیرارسال در پیاده رویهای روزانه ام، در سرما و باد و باران، در حاشیه تکراری آن قبرستان زیبا، در خریدهای سوپرمارکتیام که سعی میکردم متنوع و امیدبخش باشد فقط یک چیز میخواستم: تمام شدن آن روزهایی که شبیه یک دیوار سیمانی زبر بودند.
آن روزها تمام شده اند....
گاما) در خانه جدید نشسته ام. قشنگ است. کلی در اسباب کشی کمکم کرد. ۵ شب در خانه ش ماندم تا اوضاع خانه جدید روبه راه شود.
چرا نمینویسم از خوشبختی و آرامشم؟ چند روز پیش در ماشین از جادههایی با حاشیه سبز مخملی و جنگلهای دوردست نارنجی میگذشتیم. یک لحظه از ذهنم گذشت اگر همین الان بمیرم خیلی خوشبختم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر