۱۴۰۱ آبان ۱۴, شنبه

آن روزها تمام شده ا‌ند....

 آلفا) چرا نمیتوانم بنویسم؟ چند بار شروع کردم و تمام نکردم.

دو ماه بسیار آرام و لذتبخشی را گذراندم. مرد مهربانی دارم با آغوش گرم و بوسه‌های بسیار. باهم از زیباترین جاده‌های دنیا گذشته ایم، در مزرعه دهکده ش قدم زده ایم، آشپزی کرده ایم، خرید رفته ایم و ساعت‌ها حرف زده ایم. این مرد کیست و از کجا آمد؟ سگش در تختخواب من چه می‌کند؟ دختر کوچولوی شیرینش چرا صمیمانه دست مرا می‌گیرد؟

بتا) پارسال و پیرارسال در پیاده روی‌های روزانه ام، در سرما و باد و باران، در حاشیه تکراری آن قبرستان زیبا، در خریدهای سوپرمارکتی‌ام که سعی‌ می‌کردم متنوع و امیدبخش باشد فقط یک چیز میخواستم: تمام شدن آن روز‌هایی‌ که شبیه یک دیوار سیمانی زبر بودند. 

آن روزها تمام شده ا‌ند....

گاما) در خانه جدید نشسته ام. قشنگ است.  کلی‌ در اسباب کشی‌ کمکم کرد. ۵ شب در خانه ش ماندم تا اوضاع خانه جدید روبه راه شود. 

چرا نمینویسم از خوشبختی‌ و آرامشم؟ چند روز پیش در ماشین از جاده‌هایی‌ با حاشیه سبز مخملی و جنگل‌های دوردست نارنجی میگذشتیم. یک لحظه از ذهنم گذشت اگر همین الان بمیرم خیلی‌ خوشبختم... 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...