آلفا) بگذار بنویسم که یک ساعت و چهل دقیقه حرف زدیم...بگذار بنویسم که همین الان حالم خوب است. بگذار بنویسم که دوستش دارم، به همان اندازه که نمی دانم دوستم دارد یا نه...
۱۳۹۹ اسفند ۹, شنبه
۱۳۹۹ اسفند ۷, پنجشنبه
پلاک ۶...
آلفا) برای بار هزارم از جلوی خانهای گذشتم که در آپارتمان طبقه سومش نوک انگشتانم را بوسیده بود، یکی یکی. غذا را از بشقاب خودش برداشته بود و گذاشته بود در بشقاب من چون خیلی گرسنه بودم. از آنجا مرا تا ایستگاه قطار برده بود و من در راه گریه کرده بودم.
بتا) آنقدر نیاز به مراقبت دارم که دلم میخواهد کارم را ول کنم بروم خانه...کاش میشد. دیگر توان ندارم.
تتا) قلبم سر جایش نیست. میدانم کجاست و نگرانش هستم.
واتزاپم مدام پیشنهادش میدهد به عنوان فریکونتلی کانتکتد...دلم گرم میشود و بلافاصله سرد...
۱۳۹۹ بهمن ۲۴, جمعه
ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است....
آلفا) آنقدر خسته ام، آنقدر خستهام که...امروز حتی داشتم خودم را ماساژ میدادم، شانههایم را، بازوهایم را، انگشتانم را...
سه هفته است شبها بسیار سبک میخوابم، با الگوریتمها در سرم میخوابم و با همانها بیدار میشوم. ۳ هفته است که آنقدر پای میز کار مینشینم تا سردرد بگیرم یا از ترس سردرد صبح فردا کار را متوقف کنم. آنقدر پاهایم را به شوفاژ میچسبانم که سرخ و سیاه شود. دفتر برنامه ریزی درست کردهام و ساعتها را میشمارم..باورت میشود مینا؟ فکر میکنم میشود...فکر میکنم میتوانم...یک ماه دیگر، فقط یک ماه دیگر دوام بیاور....
نمیدانم الان تاریخ بیشتر کلافهام میکند یا جغرافیا...
بتا) باید از سارا بنویسم. انگار که باز هم همخانهام شده..هر موقع روز به او پیغام میدهم و از استرسهایم میگویم...از اینکه کی چه گفت، از چه میترسم، نگران چه هستم. اینجا را نمی خواند ولی چه خوب که هست...
تتا) یعنی گاهی کاش میشد کسی زیر این سقف باشد که به او بگویم سرم درد میکند. بگویم چقدر امیدوارم. از او بپرسم به نظرش چطور دیوانه نمیشوم؟
گاما) در آن یکی دفتر نوشتم: شبهایی خواهند آمد که کمتر به ساعت نگاه خواهم کرد. میدانم.
۱۳۹۹ بهمن ۱۹, یکشنبه
خواب خوشی وقت سحر...
آلفا) قشنگترین خواب جهان را دیدم.
اول اسمت افتاد روی تلفنم. بعد آمدی اینجا...اولش دور بودی بعد آمدی با مهربانی روبرویم نشستی و دستانم را نوازش کردی. انگار نه انگار که بار اولمان بود که هم را میدیدیم. ولی انگار دو نفر بودی. یکی خودت بود، دیگری که بود؟ همان که با مهربانی به ترکی پرسید: اگر بیقراری بمانم؟...
از کجا ترکی بلد بودی؟ چرا نگفتم بمان؟
امروز انقدر استرس داشتم که چند بار میان روز چشمانم را بستم و به این خواب فکر کردم.
بتا) این هفته زیاد میخورم...آشپزی نمیکنم و غذاهای آماده میخورم. حتی پیاده روی نمیروم و سعی میکنم هر چه بیشتر کار کنم و درس بخوانم. تا زمانی که دیگر نتوانم و سردرد بگیرم. آن وقت می نشینم پای سریال و لحظه شماری میکنم که وقت خواب شود و بخوابم و خودم را وصل کنم به صبح فردا و صبح پس فردا....
تتا) گفت: خودت میدانی من مخالف کار زیاد هستم.
گاما) سطح استرسم زیاد است. از آن طرف هم حس میکنم خوب دارم شرایط را اداره میکنم. کلا هنوز شبها که میخوابم منتظرم که زود صبح شود. و صبحها که بیدار میشوم منتظرم که زودتر هوا روشن شود که بپرم از تخت بیرون، صبحانه هیجان انگیزم را بخورم و به روز حمله کنم. این اشتیاق بیشتر از اینکه اشتیاق باشد تمایل شدید به هر چه سریعتر از سر گذراندن این روزهاست. این روزهای عجیب...
افسارم از دست رفته....
آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که میخواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روزهای اول دوستم نداشته باشد دیگر؟ اینکه با ...
-
آلفا) در آن روز آفتابی زیبا، مصادف با ۶ فروردین ۱۴۰۱ وارد شهر جدید شدم. حالم خوش بود. چند بار در شهر در ذهنم آمد که در این شهر خوشبخت باش ...
-
آلفا) آمد آن ایمیلی که منتظرش بودم با جواب نامطلوب. خیلی امید بافته بودم که بروم بزنم در دهان رئیس و بروم. نشد فعلا. باید با همینها بسا...
-
برلین واقعا شهرباشکوهی است. ابدا زرق و برق ندارد. یعنی فکر نکنم اصلا حتی با مثلا دوبی و استانبول رقابت کند دراین زمینه. ولی بی نهایت اصیل...