آلفا) برای بار هزارم از جلوی خانهای گذشتم که در آپارتمان طبقه سومش نوک انگشتانم را بوسیده بود، یکی یکی. غذا را از بشقاب خودش برداشته بود و گذاشته بود در بشقاب من چون خیلی گرسنه بودم. از آنجا مرا تا ایستگاه قطار برده بود و من در راه گریه کرده بودم.
بتا) آنقدر نیاز به مراقبت دارم که دلم میخواهد کارم را ول کنم بروم خانه...کاش میشد. دیگر توان ندارم.
تتا) قلبم سر جایش نیست. میدانم کجاست و نگرانش هستم.
واتزاپم مدام پیشنهادش میدهد به عنوان فریکونتلی کانتکتد...دلم گرم میشود و بلافاصله سرد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر