۱۳۹۹ اسفند ۷, پنجشنبه

پلاک ۶...

 آلفا) برای بار هزارم از جلوی خانه‌ای گذشتم که در آپارتمان طبقه سومش نوک انگشتانم را بوسیده بود، یکی‌ یکی‌. غذا را از بشقاب خودش برداشته بود و گذاشته بود در بشقاب من چون خیلی‌ گرسنه بودم. از آنجا مرا تا ایستگاه قطار برده بود و من در راه گریه کرده بودم. 

بتا) آنقدر نیاز به مراقبت دارم که دلم میخواهد کارم را ول کنم بروم خانه...کاش میشد. دیگر توان ندارم. 

تتا) قلبم سر جایش نیست. میدانم کجاست و نگرانش هستم. 

واتزاپم مدام پیشنهادش میدهد به عنوان فریکونتلی کانتکتد...دلم گرم میشود و بلافاصله سرد... 

 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...