آلفا) آنقدر خسته ام، آنقدر خستهام که...امروز حتی داشتم خودم را ماساژ میدادم، شانههایم را، بازوهایم را، انگشتانم را...
سه هفته است شبها بسیار سبک میخوابم، با الگوریتمها در سرم میخوابم و با همانها بیدار میشوم. ۳ هفته است که آنقدر پای میز کار مینشینم تا سردرد بگیرم یا از ترس سردرد صبح فردا کار را متوقف کنم. آنقدر پاهایم را به شوفاژ میچسبانم که سرخ و سیاه شود. دفتر برنامه ریزی درست کردهام و ساعتها را میشمارم..باورت میشود مینا؟ فکر میکنم میشود...فکر میکنم میتوانم...یک ماه دیگر، فقط یک ماه دیگر دوام بیاور....
نمیدانم الان تاریخ بیشتر کلافهام میکند یا جغرافیا...
بتا) باید از سارا بنویسم. انگار که باز هم همخانهام شده..هر موقع روز به او پیغام میدهم و از استرسهایم میگویم...از اینکه کی چه گفت، از چه میترسم، نگران چه هستم. اینجا را نمی خواند ولی چه خوب که هست...
تتا) یعنی گاهی کاش میشد کسی زیر این سقف باشد که به او بگویم سرم درد میکند. بگویم چقدر امیدوارم. از او بپرسم به نظرش چطور دیوانه نمیشوم؟
گاما) در آن یکی دفتر نوشتم: شبهایی خواهند آمد که کمتر به ساعت نگاه خواهم کرد. میدانم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر