۱۳۹۹ دی ۱۱, پنجشنبه

۲۰۲۱

 آلفا) آخرین ساعت‌های سال ۲۰۲۰ داره می‌گذره. امروز بعد از ظهر رفتم که با بچه‌ها خونه‌ای رو که برای خریدن در نظر دارن ببینیم و نظر بدیم. بعد رفتیم نزدیک لوور شراب داغ بگیریم و دمی باهم باشیم و سال نو را جشن بگیریم...همه جا بسته بود، شانزه لیزه سوت و کور بود و پر از پلیس که کسی‌ بعد از ساعت ۸ بیرون نباشد. شراب پیدا نکردیم، به چای و قهوه قناعت کردیم، چند عکس گرفتیم و خداحافظی کردیم... 

سرا راه خانه دلم می‌خواست پیتزا بگیرم، جایی‌ باز نبود. نهایتا غذای هندی گرفتم و آمدم خانه. 

بتا) چه اندوهی، چه سرمایی...چند روز است. چه کنم؟ کدام چراغ را چگونه در قلبم روشن کنم؟ 

گاما) ۲۰۲۱ خوب باش لطفا...

۱۳۹۹ دی ۸, دوشنبه

تعطیلات...

 آلفا) دخترک در توییتر پرسیده بود: شما هفته‌ای چند بار گریه می‌کنید؟ من ۲۱ بار. صبح و ظهر و شب..

من این هفته هنوز ۲۱ بار گریه نکرده ام. این را مطمئنم. 

بتا) عکس می‌بینم از مهمانی‌های فاخر در تهران در اینستاگرام. دخترانی که میشناختم، با هم مدرسه می‌رفتیم، با هم نوجوانی کردیم...تبدیل به زنانی شده ا‌ند ساده نه، ولی‌ کامل...با شوهرانی بینهایت پولدار، میز‌هایی‌ انبوه از اطعمه و اشربه...چهره‌هایی‌ غرق در رنگ و گردن و انگشتانی مملو از جواهر... من چرا پس فقط دو چیز می‌بینم در این عکس ها؟ وا*ژن‌هایی‌ فرسوده و پوست‌هایی‌ تشنه. 

تتا) پریروز با خانم میم دعوا کردم. البته وقت نشد برای دعوا متاسفانه چون زمان به پایان رسیده بود و باید پول را میدادم و دفترش را ترک میکردم. ولی‌ از آن روز توی سرم جنگ دارم با این زن...هفته بعد اول باید جنگم را بکنم، بعد از این گیوتین برایش حرف بزنم؟ ولی‌ نه، اسمش گیوتین نیست آن چیزی که فکرش را می‌کنم...

گاما) تعطیلات سرد و سخت و سنگینی‌ است. به چه فکر کنم؟ به دوستانی که نه زنگ میزنند و نه جواب تلفنم را میدهند؟ به برلین؟ به زوریخ؟ به آفتابی که حتما به این شهر بر خواهد گشت؟ به ویروسی‌ که از این شهر خواهد رفت؟ به تو؟ 

۱۳۹۹ دی ۱, دوشنبه

هرجور امیدی...

 آلفا) برای جلسه‌ای رفتم شرکت و در راه برگشت غم عالم ریخت توی قلبم. دلم گریه می‌خواست برای همهٔ نشدن ها. ایستادم در صف شلوغ لوکس‌ترین شکلات فروشی شهر و شکلات داغ خریدم اما هنوز این درد در قلبم نشسته که نشسته. 

داشتم میامدم به خانه، به آغوش این شب طولانی، سوال‌های درس الگوریتم که باید حل کنم، امید برلین که باید در دلم بپرورانم، یا هرجور امیدی... 

بتا) پریروز بچه‌ها برای ناهار آمدند اینجا، ناهار به مناسبت شب یلدا، چون شب نمی‌توان بیرون رفت هنوز به خاطر این ویروس...چقدر هدیه آوردند: دفتر یاداشت صورتی زیبا، کتاب شازده کوچولو و یک کتاب دیگر، لاک، شکلات، کرم و شامپو و ...

تتا) یک جایی‌ از سریال مسترز آف سکس زن شخصیت اصلی‌ داستان در نقشی‌ خیالی فرو میرود و داستانی را برای معشوق تعریف می‌کند، مخلوطی از خیال و واقعیت:

ویرجینیا: تا ایستگاه قطار رساندمش و این آخرین باری بود که دیدمش. موقع خداحافظی گفت که دارد میرود که با نامزدش ازدواج کند. 

بیل: نگفته بود نامزد دارد؟

ویرجینیا: فقط یک بار، همان اوایل. بعد در طول یک سال که باهم بودیم هرگز چیزی از او نگفته بود.

بیل: ولی‌ تو میدانستی که نامزد دارد.

ویرجینیا: یک بار رو به خانه بسیار زیبایی‌ در دامنه یک کوه سبز ایستاده بودیم. گفتم چه زیباست، کاش خانه ما بود. گفت میخواهم این خانه دومین چیز زیبایی‌ باشد که هر روز صبح می‌بینم. 

میدانی؟ من فکر میکردم داریم در مورد یک چیز حرف می‌زنیم....

۱۳۹۹ آذر ۲۷, پنجشنبه

برویم زودتر...

 آلفا) خسته ام، خالی‌ و ترس خورده. حتا اندوهگینم، از اینکه یادم نمیاید چه کسی‌ را دیشب در خواب بوسیدم و بغل کردم و دستش در دستم بود. ری را، میشود برویم زودتر؟ 

بتا) گفت ۲-۳ ماه پیش از زنم جدا شدم. بهت نگفته بودم؟

 گفتم میفهمم. گفت واقعا نیاز به تعطیلات دارم.  پرسید شب‌ها چکار میکنی‌؟ وقتت را چطور پر میکنی‌؟ 

دلم سوخت، واقعا نمیداند چه کند با خودش بعد ۲۰ سال...تنهایی‌ ش خیلی‌ طول نخواهد کشید...

۱۳۹۹ آذر ۲۴, دوشنبه

کلید برای قفل، قفل برای کلید...

 آلفا) هر زمان دیگری اگر بود الان میدانستم چند روز است که حرف نزده ایم. یا چند هفته از آخرین چت مان گذشته. نمیدانم. نمیخواهم حساب کنم. اصلا هیچوقت صدایش را نشنوم. فرق زیادی نمیکند. نهایتا...

بتا) آدم اگر یاد بگیرد که با ملال و ناامیدی و تنهایی‌ و دلشکستگی کنار بیاید...آدم اگر یک کلید برای هرکدام از این قفلها در جیب داشته باشد...نصف راه را رفته است.

تتا) ملالی نیست فقط این شب‌ها تمام نمیشوند...سریال‌های متعدد، شام‌های چندگانه، سالاد، آش، سوپ، شیر شکلات، چای.. خسته میشوم از این همه رفت و آمد به آشپزخانه. این دو سه متر فاصله بین کاناپه و یخچال... کاش پائیز و زمستان سال بعد جور دیگری باشد. 

گاما) در عوض هفته‌ها به سرعت باد میگذرند. فقط دوشنبه را میبینم و جمعه را...


۱۳۹۹ آذر ۱۹, چهارشنبه

این زمستان...

 آلفا) صبحانه پنکیک خوردم با خامه و مربای زردالو. ناهار کتلت داشتم با گوجه سرخ شده و شام سوپ مرغ و کدو حلوایی، بعدش شیر کاکاو و بعدترش نان داغی‌ که ۳ هفته پیش پخته بودم با پنیر و گوجه. و چقدر سیری حس خوبی است. چقدر طعم نان گرم عالیست.   

بتا) فاطمه خانم زن عجیبی‌ بود. ارزوهای بزرگ داشت و خانه‌ای کوچک و محقر و کلا زندگی‌‌ای ناچیز. در مهمانی‌های ما معمولا چای میریخت. خیلی‌ خوش صحبت بود و فارسی را روانتر از معمول سن و طبقه اجتماعی خودش صحبت میکرد. از بچگی‌ من کلی‌ خاطرات داشت: مینا خوشگله نازش مشکله...

امشب چرا یادش افتادم؟ همانطور که داشتم نان داغ میخوردم و به چراغ‌های درخت کریسمسم خیره شده بودم یادم آمد که فاطمه خانم میگفت: مردهای امروزی نان و چراغ ندارند. بعدها در خوابگاه من روی دیوار با مداد شمعی یک لامپ کشیده بودم با یک نان بربری کنارش و قصه را برای بچه‌ها تعریف کرده بودم. مطمئن نبودم معنی‌ نان و چراغ را گرفته باشند. مریم فورا گفته بود نان و چراغ یعنی‌ امکانات رفاهی...و بارها خندیده بودیم...

همان سالها تابستان یک سالی‌ به فاطمه خانم گفته بودم که نگرانم نتوانم کار پیدا کنم، چون کار پیدا کردن در رشته ما سخت است. گفته بود نذر من کن که با اولین حقوقت برایم یک بلوز بخری. نخریدم متاسفانه. فاطمه خانم چند سال پیش در یک خانه سالمندان از دنیا رفت. کاش یادش نمانده باشد آن قولی‌ که داده بودم. 

تتا) محله‌ای که معمولا آنجا میروم برای پیاده روی روزانه گاهی مرا یاد مرد‌های اشتباه میاندازد. باورم نمیشود که همین ۲ سال پیش در همان محله با ۳ مرد مختلف شام خورده ام. اولی‌ آن ابله ایتالیایی‌ که الان به نظرم از یک پسر ۱۲ ساله کودکتر و تهی تر است. آن شب ولی‌ در آن محله بعد شام دم مترو مرا نبوسید و من روزها خودم را شلاق زدم که چرا؟ باورم نمیشود که تنش را خیلی‌ میخواستم. اگر اعتقادی داشتم الان وقتش بود سجده شکر به جا آورم برای آن بوسه نداده. 

دومی‌ دیوانه‌ای اسپانیایی‌ که در آن رستوران با منظره ایفل ساعت‌ها حرف زدیم و من خوشحال بودم. او هم مرا نبوسید نه در آن بالکن رو به ایفل و نه بعدها در پارک و نه در خانه ام. چرا آنقدر زمان دادم به کسی‌ که الان میفهمم که رفتارش اصلا طبیعی نبود؟ حتا مطمئن نبودم که تنش را میخواهم یا نه..یعنی‌ بیشتر نه...

سومی‌ تونسی احمقی بود که خودم را به زور بیرون میبردم با او. توی همان محله مرا بوسید و من تحمل کردم. نه فقط آن بار که چند بار دیگر هم در چند جای مختلف شهر. اصلا و ابدا نمیخواستم ش. اوق...

گاما) من که دعا نمیکنم ولی‌ میدانم که پدر و مادرم برایم دعا میکنند. کاش دعا کنند که راه مردانی از دسته‌های بالا و خیلی‌ دسته‌های دیگر به زندگی‌ من سد شود. 

زتا) آرامش عجیبی‌ دارم. کاش بماند این حسم. چیزی جز خوردن و خوابیدن و پیاده روی رفتن و سریال دیدن به تخمم نیست. کمی‌ هم کار، کمی‌ هم کلاس‌های انلاین....  


 

۱۳۹۹ آذر ۱۵, شنبه

امروز و فردا و پس فردا...

آلفا) خیلی‌ وقت است که اخر شب‌ها در تخت فقط به این فکر می‌کنم که کاش زود خوابم ببرد، به صبحانه فردا فکر می‌کنم و به اینکه فردا حتما یک ساعت پیاده روی را بروم. همین...

در پیاده روی هایم، تنها یا با لومی، غرق در شکوه و زیبایی‌ پائیز و معماری پاریس میشوم. شهر را چنان می‌بینم که هرگز نمیدیدم. یک سبکی در دلم دارم.  

بتا) درخت کریسمس را خریدم و اوردم و تزئین کردم. برای اولین بار در این ۱۰ سال. زیبایی‌ و گرمایی را که به خانه داده دوست دارم. همین دیگر. حال عمومی‌ام خوب است. دیروز و امروز رفتیم شکلات داغ و شراب داغ خوردیم و با دخترها در فروشگاههای گران و لوکس چرخیدیم و خندیدیم.

دارم فکر می‌کنم بهار که بشود، این ویروس که برود، من کجایم؟ دوستی دارم آیا که در این شهر باهم بگردیم و شراب بخوریم؟ این شهر یا آن شهر...نمیدانم که. 

تتا)  بعضی‌ چیز‌ها را دیگر به خانم میم هم نمیگویم. گفتن ندارد که.  ولی‌ منتظر نیستم. نباید باشم. فردا یکشنبه است. ناهار برگر بگیرم یا پیتزا؟ 


افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...