۱۳۹۹ آذر ۱۹, چهارشنبه

این زمستان...

 آلفا) صبحانه پنکیک خوردم با خامه و مربای زردالو. ناهار کتلت داشتم با گوجه سرخ شده و شام سوپ مرغ و کدو حلوایی، بعدش شیر کاکاو و بعدترش نان داغی‌ که ۳ هفته پیش پخته بودم با پنیر و گوجه. و چقدر سیری حس خوبی است. چقدر طعم نان گرم عالیست.   

بتا) فاطمه خانم زن عجیبی‌ بود. ارزوهای بزرگ داشت و خانه‌ای کوچک و محقر و کلا زندگی‌‌ای ناچیز. در مهمانی‌های ما معمولا چای میریخت. خیلی‌ خوش صحبت بود و فارسی را روانتر از معمول سن و طبقه اجتماعی خودش صحبت میکرد. از بچگی‌ من کلی‌ خاطرات داشت: مینا خوشگله نازش مشکله...

امشب چرا یادش افتادم؟ همانطور که داشتم نان داغ میخوردم و به چراغ‌های درخت کریسمسم خیره شده بودم یادم آمد که فاطمه خانم میگفت: مردهای امروزی نان و چراغ ندارند. بعدها در خوابگاه من روی دیوار با مداد شمعی یک لامپ کشیده بودم با یک نان بربری کنارش و قصه را برای بچه‌ها تعریف کرده بودم. مطمئن نبودم معنی‌ نان و چراغ را گرفته باشند. مریم فورا گفته بود نان و چراغ یعنی‌ امکانات رفاهی...و بارها خندیده بودیم...

همان سالها تابستان یک سالی‌ به فاطمه خانم گفته بودم که نگرانم نتوانم کار پیدا کنم، چون کار پیدا کردن در رشته ما سخت است. گفته بود نذر من کن که با اولین حقوقت برایم یک بلوز بخری. نخریدم متاسفانه. فاطمه خانم چند سال پیش در یک خانه سالمندان از دنیا رفت. کاش یادش نمانده باشد آن قولی‌ که داده بودم. 

تتا) محله‌ای که معمولا آنجا میروم برای پیاده روی روزانه گاهی مرا یاد مرد‌های اشتباه میاندازد. باورم نمیشود که همین ۲ سال پیش در همان محله با ۳ مرد مختلف شام خورده ام. اولی‌ آن ابله ایتالیایی‌ که الان به نظرم از یک پسر ۱۲ ساله کودکتر و تهی تر است. آن شب ولی‌ در آن محله بعد شام دم مترو مرا نبوسید و من روزها خودم را شلاق زدم که چرا؟ باورم نمیشود که تنش را خیلی‌ میخواستم. اگر اعتقادی داشتم الان وقتش بود سجده شکر به جا آورم برای آن بوسه نداده. 

دومی‌ دیوانه‌ای اسپانیایی‌ که در آن رستوران با منظره ایفل ساعت‌ها حرف زدیم و من خوشحال بودم. او هم مرا نبوسید نه در آن بالکن رو به ایفل و نه بعدها در پارک و نه در خانه ام. چرا آنقدر زمان دادم به کسی‌ که الان میفهمم که رفتارش اصلا طبیعی نبود؟ حتا مطمئن نبودم که تنش را میخواهم یا نه..یعنی‌ بیشتر نه...

سومی‌ تونسی احمقی بود که خودم را به زور بیرون میبردم با او. توی همان محله مرا بوسید و من تحمل کردم. نه فقط آن بار که چند بار دیگر هم در چند جای مختلف شهر. اصلا و ابدا نمیخواستم ش. اوق...

گاما) من که دعا نمیکنم ولی‌ میدانم که پدر و مادرم برایم دعا میکنند. کاش دعا کنند که راه مردانی از دسته‌های بالا و خیلی‌ دسته‌های دیگر به زندگی‌ من سد شود. 

زتا) آرامش عجیبی‌ دارم. کاش بماند این حسم. چیزی جز خوردن و خوابیدن و پیاده روی رفتن و سریال دیدن به تخمم نیست. کمی‌ هم کار، کمی‌ هم کلاس‌های انلاین....  


 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...