آلفا) برای جلسهای رفتم شرکت و در راه برگشت غم عالم ریخت توی قلبم. دلم گریه میخواست برای همهٔ نشدن ها. ایستادم در صف شلوغ لوکسترین شکلات فروشی شهر و شکلات داغ خریدم اما هنوز این درد در قلبم نشسته که نشسته.
داشتم میامدم به خانه، به آغوش این شب طولانی، سوالهای درس الگوریتم که باید حل کنم، امید برلین که باید در دلم بپرورانم، یا هرجور امیدی...
بتا) پریروز بچهها برای ناهار آمدند اینجا، ناهار به مناسبت شب یلدا، چون شب نمیتوان بیرون رفت هنوز به خاطر این ویروس...چقدر هدیه آوردند: دفتر یاداشت صورتی زیبا، کتاب شازده کوچولو و یک کتاب دیگر، لاک، شکلات، کرم و شامپو و ...
تتا) یک جایی از سریال مسترز آف سکس زن شخصیت اصلی داستان در نقشی خیالی فرو میرود و داستانی را برای معشوق تعریف میکند، مخلوطی از خیال و واقعیت:
ویرجینیا: تا ایستگاه قطار رساندمش و این آخرین باری بود که دیدمش. موقع خداحافظی گفت که دارد میرود که با نامزدش ازدواج کند.
بیل: نگفته بود نامزد دارد؟
ویرجینیا: فقط یک بار، همان اوایل. بعد در طول یک سال که باهم بودیم هرگز چیزی از او نگفته بود.
بیل: ولی تو میدانستی که نامزد دارد.
ویرجینیا: یک بار رو به خانه بسیار زیبایی در دامنه یک کوه سبز ایستاده بودیم. گفتم چه زیباست، کاش خانه ما بود. گفت میخواهم این خانه دومین چیز زیبایی باشد که هر روز صبح میبینم.
میدانی؟ من فکر میکردم داریم در مورد یک چیز حرف میزنیم....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر