۱۳۹۹ آذر ۱۵, شنبه

امروز و فردا و پس فردا...

آلفا) خیلی‌ وقت است که اخر شب‌ها در تخت فقط به این فکر می‌کنم که کاش زود خوابم ببرد، به صبحانه فردا فکر می‌کنم و به اینکه فردا حتما یک ساعت پیاده روی را بروم. همین...

در پیاده روی هایم، تنها یا با لومی، غرق در شکوه و زیبایی‌ پائیز و معماری پاریس میشوم. شهر را چنان می‌بینم که هرگز نمیدیدم. یک سبکی در دلم دارم.  

بتا) درخت کریسمس را خریدم و اوردم و تزئین کردم. برای اولین بار در این ۱۰ سال. زیبایی‌ و گرمایی را که به خانه داده دوست دارم. همین دیگر. حال عمومی‌ام خوب است. دیروز و امروز رفتیم شکلات داغ و شراب داغ خوردیم و با دخترها در فروشگاههای گران و لوکس چرخیدیم و خندیدیم.

دارم فکر می‌کنم بهار که بشود، این ویروس که برود، من کجایم؟ دوستی دارم آیا که در این شهر باهم بگردیم و شراب بخوریم؟ این شهر یا آن شهر...نمیدانم که. 

تتا)  بعضی‌ چیز‌ها را دیگر به خانم میم هم نمیگویم. گفتن ندارد که.  ولی‌ منتظر نیستم. نباید باشم. فردا یکشنبه است. ناهار برگر بگیرم یا پیتزا؟ 


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...