۱۳۹۹ آذر ۶, پنجشنبه

چون دیگر توانش نیست...

دیشب همانطور که داشتم برایش تایپ می‌کردم و از خودم و زندگیم میگفتم دیدم به همان اندازه که از این ارتباط لذت میبرم به همان اندازه بی‌ شوق و بی‌ حوصله ام.

 حس کردم بازی شروع شده بین ما...گوئی آرام آرام در مقابل چشمانش عریان میشدم. شرمی نداشتم ولی‌ ترسیدم از قدرتی که به او میدادم و هر لحظه داشت زیادتر میشد. 

کشیدم کنار. من دیگر بازی نمیکنم. نگفتم این را به او چون نمیدانم اصلا داشت بازی میکرد یا نه.

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...