دیشب همانطور که داشتم برایش تایپ میکردم و از خودم و زندگیم میگفتم دیدم به همان اندازه که از این ارتباط لذت میبرم به همان اندازه بی شوق و بی حوصله ام.
حس کردم بازی شروع شده بین ما...گوئی آرام آرام در مقابل چشمانش عریان میشدم. شرمی نداشتم ولی ترسیدم از قدرتی که به او میدادم و هر لحظه داشت زیادتر میشد.
کشیدم کنار. من دیگر بازی نمیکنم. نگفتم این را به او چون نمیدانم اصلا داشت بازی میکرد یا نه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر