۱۳۹۹ آبان ۱۹, دوشنبه

حوصله کن ری را, باز هم خواهیم رفت...

 آلفا) ساعت ۱۱:۲۰ زنگ زد. دیگر قطع امید کرده بودم و داشتم میرفتم که بخوابم. گفت که یادش رفته بود زودتر زنگ بزند. نمیدانستم این یعنی‌ خوب یا بد.

بتا) عاقبت پرسیدم که آن بچه خوشگل که در عکس بغلش کرده کیست؟  نگفتم که روزی چند بار زوم می‌کنم روی عکس بچه..حدسم درست بود، خواهر زاده. اسمش را هم گفت. گفتم چه شیرین است. گفت این بچه خود زندگی‌ است...

تتا) چند شب است خوب نمیخوابم و صبح با خستگی‌ بیدار میشوم. دیشب اما تا صبح کودکی در آغوش م بود که شیرین بود و خود زندگی‌ بود و نیمه بیدارم نگاه داشت. 

گاما) از آن زمان‌هایی‌ است که میخواهم بروم، در را پشت سرم بکوبم. منتظر آن ایمیل هستم که رهایم کند. خسته شده‌ام از کل روز به صندوق جیمیل زًل زدن. ولی‌ هنوز که خبری نیست. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...