۱۳۹۹ آبان ۱۸, یکشنبه

دست ما نیست..

 آلفا) گفته بود ویکند زنگ میزند. از ویکند من ۲-۳ ساعت بیشتر باقی‌ نمانده و هنوز خبری نیست. یادش رفته است؟ الان با کسی‌ است؟ نمیدانم. از کجا بدانم. 

منتظرم؟ نیستم. میخواهم بعد نوشتن بروم سراغ آش رشته‌ای که پخته‌ام و بعد ادامه بیگ بنگ تئوری را ببینم. 

بتا) چه آرامشی. وقتی‌ میدانی همهٔ عمرت بیهوده به سناریو‌های احتمالی‌ فکر کرده ای. که یک درصد هم قدرت نداری در پیش بینی‌. چرا بگذاری اندوه به جانت ریشه بزند؟ مگر میتوانی‌ زمستان را کوتاه کنی‌؟ بال و پر زدن بی‌ ثمر است. بنشین و آشت را بخور. 

تتا) بنویسم از لومی، همسایه ۷۳ ساله م. گاهی باهم به پیادروی میرویم. ارشیتکت بوده است و راه رفتن با او در شهر یعنی‌ جزئیات تاریخ و هنر پاریس را مرور کردن. سورئال‌ترین مکالمه مان دیروز بود در گورستان پرلاشز. با جزئیات برایم توضیح داد که گوری در آنجا خریده است برای خودش. که چقدر سخت بوده انتخاب اینکه کجا باشد. که درخت دور و برش نباشد ولی‌ باغچه کوچکی جلویش داشته باشد. که عمیق و بزرگ باشد. که از قبر دوستانش دور نباشد. 


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...