بعد از مصاحبه حالم خوب بود. خسته بودم خیلی ولی لباس پوشیدم، فرم پر کردم و رفتم بیرون ۲ ساعت پیاده روی. موزیک شاد گوش دادم و اجازه دادم که خیالم هرجا که خواست برود...همین امروز غنیمت است. همین حال خوش و امید...قبل اینکه این بادکنک بترکد.
۱۳۹۹ آبان ۱۶, جمعه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
افسارم از دست رفته....
آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که میخواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روزهای اول دوستم نداشته باشد دیگر؟ اینکه با ...
-
نه بی انصافی نمی کنم. اینجا همه چیز خوبست.شهر فوق العاده زیباست. مردم گرمند و مودب. در گفتن بونژوق به هم مسابقه دارند.
-
۴۸ ساعت است مردی را میشناسم که در یکی از کشورهای همسایه زندگی میکند. هم سن منست با موهای خاکستری. شعری طولانی نوشته است احتمالا برای زن...
-
دلم نمی خواهد به آینده فکر کنم. به می شود یا نمی شود ها. حتی به چه می شودها. 2روز دیگر 28 سالم تمام می شود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر