۱۳۹۹ آذر ۱, شنبه

فردوس دمی ز وقت آسوده ماست...

 آلفا) صبح شنبه بود. صبحانه دلچسبی‌ خوردم و شروع کردم به نظافت و گردگیری خانه. سر و سامان دادن به گلدان ها، پاک کردن شیشه ها. آفتاب پائیزی ملایمی هم داشت میتابید برای خودش. بعد رفتم بازار روز و سبزی آش خریدم با دسته گلی‌ زیبا. دو یورو هم دادم به مرد اکاردئون نواز که خیلی‌ خوشحال شد. وقتی‌ برگشتم خانه داشت برق میزد...هیچ چیزی کم نبود.

بتا) به جرات، این اولین پائیزی است که جرعه جرعه بلعیدمش. تقریبا هر روز رفتم بیرون و تغییر رنگ برگ‌ها را روز به روز دنبال کردم. هر روز فکر کردم که بندبازی هستم که خوب دارد تعادلش را حفظ می‌کند، نیفتد یکوقت؟

تتا) در باشکوهترین قصه‌های عاشقانه واقعی‌ بیشترین اتفاق‌ها بین خطها میفتد. از حرف‌های نزده شده یا جور دیگر زده شده. در واقع ماجرا را اتفاق‌های نیفتاده شکل میدهند. عجیب نیست؟ پس چرا اینقدر حسرت می‌خوریم وقتی‌ برای ما مثل فیلمها پیش نمیرود؟ کسی‌ زانو نمیزند، کسی‌ برنمیگردد با اشک و پشیمانی، آن حلقه خوش برش بر انگشتمان نمینشیند؟  

گاما) گفت: " این ویروس اگر برود، یک روز می‌آیم پاریس دیدنت."

البته عین این را نگفت، تحریف شده ش میشود این، بدون اضافه کردن چیزی ؛)

 مثل فیلمها نگفت، جور دیگر گفت...


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...