۱۳۹۸ آبان ۳۰, پنجشنبه

take ma back to the night that we met...

آلفا) دیشب که با بغض سنگین داشتم از پیش خانم میم برمیگشتم و از سرما و خستگی‌ کلافه بودم سوال‌ام از خودم، از خدا یا هر موجود دارای شعور و دانایی‌ این بود که چند پاییز و زمستان و بهار و تابستانِ دیگر باید بروم پیشش؟ که هم من همان حرف‌ها را بزنم و هم او؟ مگر در طول ۲ سال یک حرف را چند جور مختلف میشود گفت؟ که هر بار باز بگوید پس مشکل اینجاست. و بار بعد هم دوباره همان را بگویم و همان را بگوید؟ 
بتا) گفت چشمانت را ببند و تصور کن آن مردی را که همیشه منتظرش بودی، همینجاست کنار تو، و اوست که خودش آماده دنبالت و بیشتر از تو میخواهد این رابطه را. چشمانم را بستم و اشکهایم جاری شد. 
تتا) گفت از اینجا که بیرون رفتی‌ به این فکر کن که تو آنچه را که همیشه ارزویش را داشتی تجربه کردی. ولی‌ خوب گذشت و تمام شد. راست میگفت البته.
بهار ۲۰۱۱ در برن دست در دست راه می‌رفتیم. پائیز ۲۰۱۲ روی نیمکتی در سنترال پارک در آغوش م گرفته بود. چرا بالای ایمپایر استیت همدیگر را نبوسیدیم؟ یا بوسیدیم؟ آن ۲ روز عاشقانه در داچا چه؟ آن بوسه‌های بی‌ امان داخل چادر در حومهٔ هلسینکی چه؟ ان بوسهٔ بی‌ هوا در آن آپارتمان لندن چه؟ آن ۱۰۰ باری که با بوی پنکیک ش بیدار شدم. آن گوشواره ها...این ماگ ها...۱۰۰ تا عکس زیبایی‌ که از من گرفته...

گاما) بعدها این سالها که گذشت یک کتاب خواهم نوشت از این تنهایی‌ جانسوز، که فقط باید میگذشت تا تمام میشد. 

۱۳۹۸ آبان ۴, شنبه

چه خواب عجیبی‌ دیدم. یک جا خودم را انداختم در آغوش ف‌ و گرم و شرمگین بوسیدمش. هر دو روی صندلی‌ اداری نشست بودیم و یکهو دیدم که کلی‌ سکه پخش زمین شد و من داشتم فکر می‌کردم کمکش کنم که جمع کنیم سکه‌ها را. کلی‌ سکه یک سنتی هم بود. بعد یک صحنه دیگر، هر دو جایی‌ مثل تراس یک خانه روی فرش نشسته بودیم، من ناگهان لباس‌هایم را کندم و نزدیکش شدم و چشمانم را بستم. گرم مرا بوسید و بعد سریع وارد خانه شدیم. بقیه ش را یادم نیست، فقط اینکه شورت نخی سفید معمولیم را پوشیده بودم و سینه‌های برهنه‌ام را دوست داشتم. 
بیدار شدم و در تخت کنار مادرم خوابیده بودم و پدرم در هال داشت نماز میخواند. ف‌ نزدیک ظهر پیغام داد که بریم ناهار؟ در راه ورسای بودیم. 
حرف زیادی ندارم، مرده‌ام انگار. 

۱۳۹۸ تیر ۲, یکشنبه

Bıktım bu yalnızlıklardan, Dert üstüne dert bindirmekle....


...آلفا) بهار ۲۰۱۹ گذشت و تمام شد. ۵ روز دیگر ۳۷ ساله میشوم. باورم بشود یا نشود. 

بتا) مریم فردا مادر میشود، مادر سپهر. هانیه چند روز پیش مادر شد، مادر یک پسر کوچک پف کردهٔ بانمک...
باورم بشود یا نشود.

تتا) اگر بودی حداقلش این بود که این شبها به جای اینکه با خودم حرف بزنم یا جلوی اینه با چشمهای پر خودم را برای جنگ احتمالی‌ با لویی و فابریزیو آماده کنم، خیلی‌ ساده به تو می‌گفتم الهی بمیرند هر دو که اینقدر اذیتم میکنند. و تو، 
مطمئنم که آرامم میکردی قبل از خواب. 

گاما) نمیدانم از کی‌ به بعد زندگی‌ اینجور شد، ولی‌ مطمئنم که سال‌هایی‌ بود که بعد از هر بغض و موج اندوه‌ای خبر خوشی‌ میامد. به خدا میامد....

۱۳۹۸ خرداد ۷, سه‌شنبه

ندارد

آلفا) دل خوش کرده‌ام به مهربانی مردان سالخورده رندوم در شبهای جوان تانگدیا....
بتا) گوش شیطان کر، فتیله‌ام پائین است، ۱-۲ ماهی‌ میشود. یعنی‌ فصل بهار بی‌ هجوم لشکر غاصب هورمون‌ها دارد به پایان میرسد. بهار امسال بارها از خودم پرسیده‌ام آیا روزی دوباره مردی را دوست خواهم داشت؟ بوسه‌های پر حرارت زوج‌های عشق در کوی و برزن زمینم نمیزند. حتا دیدن شکم‌های بر آمده زنان جوان. 

۱۳۹۸ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

خواب نوشین ...

دیشب شیرینترین خواب را دیدم. از دور به تو نزدیک شدم، باران یا برف میبارید، کسی‌ هم موازی با من داشت به تو نزدیک میشد. تا به هم رسیدیم لبانم را بوسیدی، بی‌ تامل و تردید. بعد پرسیدی نباید میبوسیدم؟ 
...آن شخص موازی با من را دیگر ندیدم.
...بعد دیگر فقط دو بار آغوش یادم مانده. چند ثانیه بسیار شیرین که انگار آرامش دنیا به جانم ریخت. 


۱۳۹۷ اسفند ۱۶, پنجشنبه

آیا شود؟

آلفا)از مرد تونسی نمیخواهم بگویم. چیزی بود مانند سیب زمینی‌ سرد نیم پخته. می‌خوری اگر گرسنه باشی‌ ولی‌ نه مزه دارد و نه لذتی از پر و خالی‌ شدن کامت می‌بری. تمام شد. خدا را شکر!!! صد بار به خودم گفتم چقدر عالی‌ که کسی‌ مانند او در زندگیم نیست! 
بتا) مرد اسپانیایی‌ هم که گفتن ندارد. انگار که اصلا نبوده. باز هم خدا را شکر. 
تتا) از مرد ایتالیایی‌ که روزها کنارم مینشیند متنفرم. این هم البته جای شکر دارد. ولی‌ محیط کارم چنان سرد و کسالت بار است که...
گاما) امروز شاید بیشترین مقدار اضطراب را داشتم در ۶ ماه اخیر. در راه برگشت به خانه در اتوبوس اشکهایم جاری بود، مثل دیشب البته. احساس درماندگی می‌کردم، تنهایی‌ شدید. چه میشد اگر در پایان روز تیز و تلخی‌ مثل امروز مرد در خانه منتظرم بود؟ با یک وعده غذای گرم؟ یا حتا بدون اینها، با کمی‌ پنیر و سالاد؟ حرف میزدم برایش. از روز سختم. از ترس هایم، از نگرانی هایم. میدانم که دایناسورها ممکنست برگردند.... 
زاتا) امروز دلم تنگ شد برای روز‌هایی‌ که احساس زنانگی می‌کردم. با دامن و گوشواره و اینها....کاش بشود دوباره. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...