آلفا) دیشب که با بغض سنگین داشتم از پیش خانم میم برمیگشتم و از سرما و خستگی کلافه بودم سوالام از خودم، از خدا یا هر موجود دارای شعور و دانایی این بود که چند پاییز و زمستان و بهار و تابستانِ دیگر باید بروم پیشش؟ که هم من همان حرفها را بزنم و هم او؟ مگر در طول ۲ سال یک حرف را چند جور مختلف میشود گفت؟ که هر بار باز بگوید پس مشکل اینجاست. و بار بعد هم دوباره همان را بگویم و همان را بگوید؟
بتا) گفت چشمانت را ببند و تصور کن آن مردی را که همیشه منتظرش بودی، همینجاست کنار تو، و اوست که خودش آماده دنبالت و بیشتر از تو میخواهد این رابطه را. چشمانم را بستم و اشکهایم جاری شد.
تتا) گفت از اینجا که بیرون رفتی به این فکر کن که تو آنچه را که همیشه ارزویش را داشتی تجربه کردی. ولی خوب گذشت و تمام شد. راست میگفت البته.
بهار ۲۰۱۱ در برن دست در دست راه میرفتیم. پائیز ۲۰۱۲ روی نیمکتی در سنترال پارک در آغوش م گرفته بود. چرا بالای ایمپایر استیت همدیگر را نبوسیدیم؟ یا بوسیدیم؟ آن ۲ روز عاشقانه در داچا چه؟ آن بوسههای بی امان داخل چادر در حومهٔ هلسینکی چه؟ ان بوسهٔ بی هوا در آن آپارتمان لندن چه؟ آن ۱۰۰ باری که با بوی پنکیک ش بیدار شدم. آن گوشواره ها...این ماگ ها...۱۰۰ تا عکس زیبایی که از من گرفته...
گاما) بعدها این سالها که گذشت یک کتاب خواهم نوشت از این تنهایی جانسوز، که فقط باید میگذشت تا تمام میشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر